Home Page   صفحه اصلي شبكه Print -  چاپ صفحه Save As - ذخيره صفحه ارسال به دوستان
 

اديان هند

در گفت‏ وگو با دکتر فتح‏اللّه مجتبايي

استاد دکتر فتح اللّه مجتبايي به سال 1306 خورشيدي در فراهان اراک در خانواده‏اي اهل معنا و تصوّف به دنيا آمد و پس از آموختن مقدمات و طيّ تحصيلات قديمه، مقطع متوسطه را در شهر اراک گذراند و در سال 1329 در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران در رشته زبان انگليسي به تحصيل اشتغال يافته، سپس به سلک معلّمي در آمد.

استاد در سال 1344 دوره اديان تطبيقي را تا پايان کارشناسي ارشد در دانشگاه هاروارد آمريکا به انجام رساند، سپس دوره دکتري را در رشته اديان و فلسفه‏هاي شرقي با موفقيت پشت‏سر گذاشت و در سال 1348به عضويت هيأت علمي دانشگاه تهران در آمد، سپس جهت مطالعات ميداني به هند عزيمت کرد و هم‏زمان به عنوان رايزن فرهنگي ايران در هند برگزيده شد و تا سال 1356 در آن کشور اقامت داشت و از آن تاريخ تا زمان بازنشستگي در دانشکده الهيات دانشگاه تهران به عنوان استاد ممتاز و مدير گروه اديان و عرفان در کار خدمت به فرهنگ و دين اين مرز و بوم بوده و هم‏اينک در سمت مدير گروه اديان و عرفان واحد تحقيقات و علومِ دانشگاه آزاد اسلامي ياريگر دين‏پژوهان اين سرزمين است. از ايشان کتاب‏ها و مقالات بسياري انتشار يافته است. برخي از کتاب‏هاي ايشان از اين قرار است:

تأليف: چيترا و گزيده اشعار، شهر زيباي افلاطون و شاهي‏آرماني در ايران باستان، راي و برهمن؛ ترجمه: شعر جديد فارسي، بوطيقا ـ هنر شاعري، گزيده اشعار رابرت فراست، عصر طلايي يونان و فلسفه و هنر آن، تاريخ ادبيات ايران؛ تصحيح و توضيح: لغت دري، طوطي‏نامه، روضة العقول يا مرزبان نامه بزرگ.

 

Hindu-Muslim Cultural Relations & Indo-Iranian Studies.

 

در آغاز اگر ممکن است به اجمال، سير زندگي علمي خويش را براي خوانندگان مجله بازگو بفرماييد.

زندگي چيزي نيست که هميشه بتوان آن را با نقشه و طرح قبلي به پيش برد. گاهي تصادف ما را به جايي مي‏کشاند که در آغاز فکرش را هم نمي‏کرديم. در مسير زندگاني من تقريبا هميشه اتفاق و تصادف عامل تعيين‏کننده بوده است. من در يک خانواده اهل تصوف به دنيا آمدم و بزرگ شدم. پدر بزرگ من، يعني مرحوم سرور علي شاه، معروف به مير سيدعلي مستوفي تفرشي از مشايخ سلسله شاه نعمت‏اللّهي بود. به همين دليل از کودکي با روش زندگي اهل تصوف آشنا بودم. من تا 14 سالگي در فراهان بودم در آنجا دروس معمول و مرسوم آن روزگار را خواندم. در سال 1320 خورشيدي با آغاز دوره دبيرستان به اراک آمدم. اين دوران مصادف بود با جنگ جهاني دوم و اشغال ايران به وسيله متفقين. در شهر اراک، مثل برخي شهرهاي ديگر، نيروهاي انگليسي، آمريکايي و روسي وجود داشتند. در آن دوران که ما نوجوان بوديم و نسبت به مسايل آن روز ايران کنجکاوي مي‏کرديم، با اين‏ها در ارتباط بوديم. در اين ارتباطها يک دوست هندي مسلمان و اهل بنگال به اسم حفيظ‏اللّه پيدا کردم. او، به اين دليل که مادرش يک هندوي نومسلمان بود، بسياري از آداب و رسوم قبائل هندو را به خوبي مي‏دانست. حفيظ‏الله خيلي به تاگور علاقه داشت و معمولاً با هم صحبت‏هاي فراواني درباره تاگور مي‏کرديم. دوستي من و حفيظ‏الله سبب شده بود که او به خانه ما آمدوشد داشته باشد. به تشويق او من که در آن زمان به رسم همه دبيرستان‏ها، زبان فرانسه مي‏خواندم، به آموختن زبان انگليسي روي آوردم. در سال 1326 که جنگ تمام شد و خارجي‏ها رفتند، حفيظ‏الله هر چه کتاب داشت به من هديه داد. مقدار زيادي از اين کتاب‏ها مربوط به تاگور بود. اين کتاب‏ها به زبان انگليسي و بنگالي بود. و من آرام‏آرام به خواندن اين آثار پرداختم و از همان زمان به خواندن اشعار و نمايش‏نامه‏هاي تاگور علاقه‏مند شدم. ابتدا برخي از اين آثار را ترجمه کردم و چند سال بعد آنها را در دوره دوم مجله سخن بعد از سالهاي 1332 منتشر کردم. من از طريق تاگور با شکوهمندي عرفان هندي و نيز اديان هندي آشنا شدم و به مطالعه آنها علاقه‏مند گرديدم. مطالعه فکر تاگور و جست‏وجو درباره ريشه‏هاي آن مرا با جريانها و مکتبهاي فلسفي هند و از جمله مکتب بهکتي آشنا کرد.

در سال 1329 به دانشکده ادبيات آمدم و سه سال دوره زبان انگليسي را گذراندم. انتخاب زبان انگليسي به اين دليل بود که به فرهنگ‏هاي ديگر و افق‏هاي فکري ديگري دسترسي پيدا کنم. در اين دوره کمي با ادبيات مغرب‏زمين آشنا شدم و در پي آن، مقداري از اشعار شعراي فرانسوي و انگليسي و نيز چند داستان را ترجمه کردم که در مجلات آن روزگار و از جمله علم و زندگي و هفته‏نامه‏اي به نام نيروي سوم چاپ مي‏شد. به همين دليل من هم با ادبيات اروپايي سروکار داشتم و هم با ادبيات عرفاني هندويي و در کنار اين دو ـ آن‏گونه که پيش از اين گفتم ـ زمينه تربيتي من تصوف و ادبيّات صوفيانه بود. من نوجوان بودم که مثنوي مي‏خواندم و با ديوان حافظ و اشعار شعراي صوفي ايران انس و الفت داشتم. چند سال در اراک در دبيرستانها تدريس مي‏کردم و پس از آن به تهران آمدم و در مؤسسه فرانکلين اديتور و مترجم بودم. پس از مدتي دريک مأموريت فرهنگي به پاکستان رفتم تا به شکلي خودم را به هند و فرهنگ هندي نزديک کرده باشم. در پاکستان با دعوت دانشگاه هاروارد براي من فرصتي پيش آمد تا در سال 1344 براي تحصيل و تدريس به آمريکا سفر کنم. البته من پيش از اين، يک‏بار در سال 1339 به اروپا و آمريکا رفته بودم. آن مسافرت از طرف وزارت فرهنگ آن روزگار و براي آموزش روشهاي جديد تأليف کتاب‏هاي درسي بود و کار من بررسي و آموزش روش‏هاي تدريس زبان انگليسي بود و اين دوره را در دانشگاه کلمبيا در نيويورک گذراندم.

بار دوّم به دعوت دانشگاه هاروارد به آمريکا رفتم. در سال 1344 دوره مطالعات تطبيقي در اديان جهان را شروع کردم و در سال 1346 در مقطع کارشناسي ارشد فارغ‏التحصيل شدم و بلافاصله دوره دکتري را در رشته اديان و فلسفه‏هاي شرق شروع کردم. درتمام اين مدت کارم بيشتر مطالعه زبان سنسکريت وادبيات ديني هند بود و چون مي‏بايد متون بودايي را هم مي‏خوانديم، کمي هم روي زبان پالي کار کردم. در کنار اين زبان‏هاي پهلوي واوستايي را هم بايد مي‏آموختم. درسال 1970 با تمام شدن اين دوره و گذراندن امتحان جامع مي‏بايد به مدت دو سال براي مطالعات ميداني (field study)به هند مي‏رفتم. به همين دليل ابتدا به تهران آمدم و از وزارت فرهنگ و هنر به دانشگاه تهران منتقل شدم، و سپس به هند ـ بنارس ـ رفتم. و زماني که در بنارس بودم به عنوان رايزن فرهنگي ايران در هند انتخاب شدم. به همين دليل به دهلي آمدم و تا سال 1356 در آنجا بودم. البته در اين فاصله چند ماهي براي دفاع از رساله دکتري به آمريکا رفتم. پس از آن به تهران برگشتم و تا زمان بازنشستگي در دانشکده الهيات به تدريس مشغول بودم.

اگر ممکن است بفرماييد جمع‏بنديِ شما از ساليانِ دراز دين‏پژوهي چيست؟ ما چگونه مي‏توانيم از اين تجربه گران‏سنگ بهره ببريم؟

البته تجربه انسان غالبا براي خودش هم مفيد نيست؛ چه رسد به اين‏که اين تجربه بخواهد براي ديگران مفيد باشد. اين گفته بودا که «چراغ راه خودت باش» هنوز هم قابل تأمل است. ولي با اين همه بايد به اين نکته اشاره کنم که هر انساني بايد براي دانستن و بيشتر دانستن کوشش و مجاهدت کند و اين بدان سبب است که انسان موجود کمال‏پذيري است و اگر در راه رسيدن به کمال نکوشد خود را و عمر خود را ضايع کرده است. به هر حال چگونگي آفرينش انسان به گونه‏اي است که تنها او در ميان آفريده‏هاي هستي قابليّت کمال‏يابي دارد و در مسير تکامل حرکت مي‏کند. دامنه درک و شناخت آدمي روزبه‏روز در حال گسترش است و انسان به گفته سعدي توان اين را دارد که: به جايي برسد «که به جز خدا نبيند». اگر خدا را جامع تمامي کمالات بدانيم، آن وقت خواهيم گفت که انسان از نگاه سعدي به طرف کمالات و بسوي نزديک شدن به کمالات الهي در حرکت است. بي‏ترديد اين خواستِ خداست که تنها انسان آگاهانه به دنبال هدفي پيش رود و اين خواستِ خداست که انسان در تاريخ عمل مي‏کند. اگر روزي به پيشينيان ما مي‏گفتند که مي‏توان روي ماه نشست، آنان نمي‏پذيرفتند و مي‏گفتند که خرق افلاک ممکن نيست، ولي الان انسان اين افلاک را تصرف کرده است. و البته اين انسان است که مشيّت خداوند را تحقق مي‏بخشد. وقتي که مي‏گوييم انسان، مرادمان خليفة‏الله و هيئت بشري است؛ نه ما و نه کس خاصي ديگر. و اين‏که گفته مي‏شود انسان اشرف آفريده‏هاي خداست، مراد انسان خاصي نيست، بلکه مراد کلّ بشريت است؛ نه هندي، نه فرنگي، نه مسلمان و نه هيچ فرد يا گروه ديگر. پس انسان رو به کمال است و اين ترديدپذير نيست و هر انساني توانايي پذيرش کمال را دارد. البته کمال را نبايد در شکل ظاهري آدميان به انحصار کشيد. کمال به حقيقت انسان‏ها برمي‏گردد و رفتار ظاهري انسان‏ها نمي‏تواند معيار کمال آنان باشد. به همين دليل هر فردي هم بايد در راه کمال خود بکوشد. شايسته نيست انساني که مي‏تواند بهتر از ديروز باشد و بهتر از بهتر باشد به همان وضع موجود بسنده کند. البته کمال را نبايد تنها در يک جهت دانست. کمال مثل يک درخت در جهت‏هاي متفاوت رشد مي‏کند و شاخه‏هايش در جهات گوناگون حرکت مي‏کنند. هر چيزي که بتوان اسم آن را در اصطلاح جديد، علم گذاشت و يا هر گونه شناخت بهتر انسان از هستي اعم از فيزيک، شيمي، روان‏شناسي و يا هر دانش ديگري مي‏تواند در دائره کمال انسان قرار گيرد.

با وجود اين، چرا دين‏پژوهي بر ساير علوم ترجيح داده مي‏شود؟ اين رشته چه مزيتي بر ساير حوزه‏هاي علم دارد؟

هريک از اين علوم، شاخه‏اي از درخت وجود هستند. در ابتدا اين نکته را عرض کنم که گزينش هر يک از اين شاخه‏ها تا اندازه زيادي به علايق و توانمندي‏هاي انسان برمي‏گردد. ممکن است کسي استعداد مطالعه در ادبيات يا فيزيک يا رشته ديگري را نداشته باشد. به همين دليل نمي‏توان هر کسي را به هر رشته‏اي فراخواند. اما براي اين‏که ميزان تأثير دين را در مسير استکماليِ انسان بدانيم و روشن شود که دين تا چه اندازه در کمال‏يابي انسان‏ها مؤثر است، در ابتدا بايد تعريفي از دين ارائه دهيم. حيات آدمي عرصه‏هاي متفاوتي دارد؛ مثل حيات عاطفي و حيات عقلاني. دين و تمايل به آن مثل برخي ديگر از فطرت‏هاي انسان چون فطرتِ گويايي، فطرت جمال‏دوستي، فطرت کمال‏يابي، فطرت زيستن در جامعه، فطرتي است ويژه او، اما فطرتي که با تمام ابعاد حيات بشري در پيوند است و تماميِ فطرت‏هاي انسان در پرتو آن رشد مي‏کنند. اگر اين فطرت نمي‏بود ساير فطرت‏هاي آدمي رشد نمي‏کرد. دين هم با عقلانيت انسان سروکار دارد و هم با يک مرحله فراتر از تعقل، يعني با حيات عاطفي و ايماني انسان. و به همين دليل، دين دربرگيرنده تمام فعاليت‏هاي‏روحي وعقلاني بشراست؛ حال اين‏که ساير علوم چنين نيستند. فلسفه مثلاً با حيات عقلاني بشر در ارتباط است و هنرها کم‏وبيش با حيات روحي و ذوقي انسان در پيونداند. يک حوزه از حيات بشري هست که هيچ چيزي جز دين نمي‏تواند با آن درارتباط باشد وآن حوزه ايمان وحيات ايماني است. والبته اين‏حيات ايماني براي بشر امر پرارزشي است و بسيار اهميت دارد. اگر حيات ايماني انسان خراب شود همه وجود او خراب شده است. عقل او هم عاملي خطرناک و ويران‏کننده مي‏شود. واين فرق اساسيِ مطالعه درزمينه اديان با ساير حوزه‏هاي معرفت بشري است. علاوه برآن‏که مطالعات دين‏پژوهانه به‏دليل تأثير درتمام حوزه‏هاي حيات بشر، داراي اهميت است، نفس مطالعه در زمينه دين به گونه‏اي است که جذبه فراواني دارد و اساسا کسي که مي‏خواهد در اين راه قدم بردارد، بايد با تمام وجود در خدمت اين علم قرار بگيرد.

من معتقدم که اگر کسي نمي‏تواند در اين راه همه چيزش را بدهد نبايد به اين قلمرو وارد شود. و اين به آن دليل است که شما با يک علم سروکار نداريد. شما با چندين زمينه و ساحت از علوم سروکار داريد و نمي‏توانيد بگوييد که من مي‏خواهم در يک رشته خاص مثل اديان هند و يا چند ديدگاه خاص کار بکنم. هر چه انسان در اين راه پيشتر برود، متوجه مي‏شود که عمق مسايل و مطالب بيشتر مي‏شود و دايره پژوهش فراخ‏تر مي‏گردد و دامنه آن به ساير حوزه‏ها هم کشيده مي‏شود. اگر انسان مي‏خواهد در اين راه به توفيقي برسد، نبايد به حدي از آگاهي و اطلاع قانع باشد و مثلاً بگويد تا همين جا کافي است. همان‏طور که گفته شد طلب اين علم به‏گونه‏اي است که تمام وجود آدمي را مي‏خواهد. در مطالعه و تحقيق در اديان شما به بسياري از علوم ديگر نياز داريد. مثلاً با جامعه‏شناسي، چون دين و دينداري انسان در جامعه عمل مي‏کند. يعني در جامعه تأثير مي‏گذارد و از جامعه تأثير مي‏پذيرد. با روان‏شناسي، چون دين با حيات روحي و عاطفي انسان پيوند دارد. با تاريخ، چون دين در تاريخ ظاهر مي‏شود و با تاريخ بايد حرکت کند. و به همين ترتيب با مردم‏شناسي، زبان‏شناسي، اقتصاد و... از همه مهمتر، بايد توجه داشت که دين‏شناسي هم امروز بصورت يک علم و يک موضوع دانشگاهي، با روش‏ها و قواعد خاص خود درآمده است، و به آن religionswissenschaft(علم اديان) يا Science of religion مي‏گويند. همان اندازه که طبّ عاميانه و فقه اللّغه عاميانه مي‏تواند خطرناک يا گمراه‏کننده باشد، دين‏شناسي عاميانه و به اصطلاح «من عندي» هم مي‏تواند گمراه‏کننده باشد.

پس شما از انتخاب اين راه پشيمان نيستيد و اگر به گذشته برگرديد، باز همين راه را برمي‏گزينيد؟

واقع اين است که بله. من اگر دوباره بخواهم شروع کنم همين راه را برمي‏گزينم. البته سعي خواهم کرد کمبودهائي را که اکنون احساس مي‏کنم در اوائل کار نداشته باشم و آماده‏تر به اين کار بپردازم.

توصيه شما براي کسي که مي‏خواهد در وادي هندشناسي و اديان هند پژوهش کند، چيست؛ بايد چه شرايطي داشته باشد، تا بتواند در اين وادي وارد شود؟

بنده معتقدم که شما هر ديني را که بخواهيد مطالعه کنيد، در درجه اول بايد زبانش را بدانيد. اگر کسي فارسي را نداند، عربي را نداند، ترکي را نداند و اردو را نداند، اين زبان‏هايي را که مسلمان‏ها با آن حرف مي‏زنند، يکي از اين زبان‏ها را نداند نمي‏تواند اسلام را مطالعه و بررسي بکند. در درجه اول آن ديني را که ميخواهد مطالعه کند بايد زبانش را بداند. يعني دين را با آن زباني که به آن نازل شده است، و يا زباني که مردم پيرو آن دين مقاصد و معاني خود را به آن بيان مي‏کنند و با آن عبادت مي‏کنند، مطالعه کند.

شرط دوم اين است که بايد رفت و در آنجا زندگي کرد، همه چيز را در کتاب نمي‏توان جُست. نمي‏توان در پاريس در کتابخانه‏اي نشست و درباره اديان مردمي که در استراليا زندگي مي‏کنند، درباره بوميان استراليا کتاب نوشت. و شرط سوم اين است که واقعا مطالعه علمي باشد، و شرط بعد اين است که آدم بتواند دين را به طور زنده و ملموس و عيني‏اش در زندگي مردم ببيند؛ به طوري که واقعا قصد تخطئه نداشته باشد و اگر احيانا قصد ردکردن دين را داشته باشد بهتر است که اصلاً آن دين را مطالعه نکند. اين را بارها گفته‏ام و قبلاً در همين گفت‏وگو گفتم که چهار شرط من براي مطالعه يک دين و شناخت يک دين و تفاهم ديني وجود دارد: اول شرط زبان، دوم شرط نيت درست؛ نيت درست، يعني اين‏که شما قصدتان فهميدن دين باشد، قصدتان ردکردن دين نباشد. شرط سوم داشتن زمينه عاطفي مناسب است، يعني يک ديني را که شما مي‏خواهيد ببينيد، نسبت به آن، زمينه عاطفي مساعد داشته باشيد، يعني قبول بکنيد، که اينها انسان‏هايي هستند که خداوند آنها را خلق کرده است و علاوه بر آن‏که آنها را خلق کرده دوستشان دارد، و بايد ببيند که خداوند خود را براي اين مردم چگونه متجلي کرده است و شرط چهارم داشتن تجربه ديني مشترک است، که قبلاً به آن اشاره کردم.

اگر ممکن است اين مقدمات يا به فرموده شما کمبودها را براي پژوهشگران اين رشته که در آغاز راهند بيان فرماييد؟

مهمترين کمبود يا لازمه‏اي که مي‏توانم به آن اشاره کنم زبان است. کسي که مي‏خواهد در اين راه به مطالعه بپردازد، نبايد از اين نکته غفلت کند. زبان‏هاي مختلف مثل آلماني، لاتيني، يوناني، سنسکريت، عربي و زبان‏هاي ديگر ـ هرچه بيشتر، بهتر ـ از لوازم مهم مطالعه در حوزه دين است. زبان عربي مثلاً براي کسي که مي‏خواهد براي فهم دين اسلام کار بکند اولين و ابتدايي‏ترين نياز است. همين‏طور فارسي.

مقدمه ديگر که لازم مي‏دانم به آن اشاره کنم حرکت سيستماتيک و نظام‏مند است. و اين بسيار مهم است. اگر کسي مي‏خواهد پژوهشگر موفقي در زمينه اديان باشد، بايد سير منطقي کار را رعايت بکند و کار را از جايي شروع کرده، تا مراحل بعد به‏طور منظم و بهم پيوسته ادامه بدهد.

گاه هدف از مطالعه آموختن و سپس آموزاندن است. اما گاه هدف اين است که اين آموختن‏ها آدمي را در مسير کمال ياري دهد. به نظر شما مطالعه اديان تا چه اندازه براي تأمين هدف دوم مؤثر است؟ آيا از راهي ديگر نمي‏توان به اين کمال مطلوب دست يافت؟

همان‏گونه که پيش از اين هم گفته شد، حيات انسان داراي افق‏ها و فضاهاي مختلف است: حيات عقلاني، حيات ايماني، حيات عاطفي، حيات ذوقي و هنري. از آنجا که دين با تمام اين فضاها سروکار دارد، وقتي که انسان به مطالعه اديان مي‏پردازد و به دنبال يافتن کمال در اين راه است، درحقيقت به دنبال يافتن کمال در تمام اين عرصه‏هاست. اما اين‏که گفتيد آيا مي‏توان با وسيله‏اي ديگر به اين کمال رسيد، بايد بگويم خير. يک کشاورز مثلاً به وسيله شخم زدن و زمين را بارور کردن مي‏تواند در کار خود به کمال برسد و آن اين‏که به جاي سالي يک‏بار، سالي چهاربار محصول به دست بياورد. البته اين يک مثال است و تنها در يک حوزه از حيات اجتماعي انسان؛ اما کمال‏يابي در مطالعه دين کمال‏يابي در تمام عرصه‏هاي حيات بشري است. چيزي که با هيچ چيز ديگري بدست نمي‏آيد. مطالعات دين‏پژوهانه حيات عقلاني، ايماني، ذوقي و هنري انسان را به تکامل مي‏رساند. شما گاه مي‏توانيد يک گل چهارپر را از بيابان بياوريد و آن را به شيوه‏هاي علمي چندپر يا پرپر و خوشرنگ‏تر نماييد؛ اين يک هنر است، يک کمال است، اما اين کمال کجا و آن‏که انسان وجود خود را خوب‏تر، کامل‏تر و زيباتر بکند، رشد بدهد و به غايت ممکن و تعالي برساند.

شما بهترين روش را براي مطالعه اديان چه روشي مي‏دانيد؟ آيا روش مقايسه‏اي را ارزشمند مي‏دانيد؟

در حقيقت، مطالعات علمي دين با مطالعات مقايسه‏اي شروع شده و روزبه‏روز اين شيوه گسترش پيدا کرده است. افرادي چون ويليام جونز يا ماکس مولر از کساني هستند که با همين شيوه به مطالعه درباره دين روي‏آوردند. کارهاي موفق و مفيد فراواني به همين روش عرضه شده است؛ مثل کاري که اوتو در مقايسه عرفان هندويي و عرفان مسيحي کرده و سوزوکي در مقايسه عرفان بودايي و مسيحي انجام داده است. به نظر من اين روش، روش ارزشمندي است. شما تا دو چيز را با هم مقايسه نکنيد، نمي‏توانيد تفاوت‏ها و مشابهت‏ها و معناي آنها را بفهميد. کشف معناي واقعيِ يک مفهوم ديني متوقف است بر اين‏که شما آن را با مفاهيم مشابه ديگر مقايسه کنيد. البته روش‏هاي ديگري هم در مطالعه اديان وجود دارد، مثل روش جامعه‏شناسي که در آن، چگونگي نگاه يک جامعه‏شناس به دين دنبال مي‏شود و يک جامعه‏شناس مي‏خواهد بيان کند که جامعه چه تأثيري از دين پذيرفته و چه تأثيري در دين گذاشته است؛ يا روش روان‏شناسي که در آن، نگاه يک روان‏شناس به دين پي گرفته مي‏شود؛ يا روش مردم‏شناسانه که در پي آن است که نشان دهد دين چه تأثيري در به وجود آمدن جوامع مردمي داشته است و يا روش تاريخي که در حقيقت، نگاه يک مورخ به دين است. اينها همه نظام‏هاي فردي است و در کشف معناي واقعي پديده‏ها و حقايق ديني چندان مؤثر نيست. به نظر من کارسازترين روش در دين‏پژوهي روش پديدارشناسانه است که اساس آن بر مطالعات تطبيقي پايه‏گذاري شده است. مراد از روش پديدارشناسانه اين است که پديدارشناس يک پديده ديني را در نظر مي‏گيرد، سپس اين پديده را در زمينه‏هاي مختلف ديني و در اديان ديگر و با توجه به سوابق و پيوستگي‏هاي تاريخي و اقليمي و اعتقادي هر يک مطالعه مي‏کند، مثل پديده روزه گرفتن و يا زيارت رفتن. انسان اگر اين پديده‏ها را فقط در دين خودش مطالعه کند، نمي‏تواند از آن معناي درستي دريابد، اما اگر آن را در ساير اديان هم مورد توجه قرار دهد، چه ادياني که اين پديده را دارند و چه ادياني که ندارند، آن وقت مي‏تواند به يک درک درست از معناي روزه يا حج يا امور ديني ديگر دست بيابد. در مجموع بنده مطالعات تطبيقي را در فهم پديده‏هاي ديني بسيار مؤثر مي‏دانم.

به نظر شما چه چيزي بايد دغدغه اصلي دين‏پژوهان باشد؟

مطالعه در زمينه دين بايد براي فهميدن باشد و اين بدان سبب است که ماجراي دين‏پژوهي از مواجهه با چراها شروع مي‏شود. وقتي که انسان با اين پرسش روبرو شد که: چرا من بايد به فلان حکم ديني ملتزم باشم؟ و يا اين‏که: چرا بايد فلان اصل ديني را بپذيرم؟ و يا اين‏که اساسا چرا بايد فلان نظام اعتقادي را به عنوان دين خود برگزينم؟ آن‏گاه براي يافتن جواب مناسب و به دنبال فهم مطلب سعي مي‏کند. البته ممکن است انسان سالياني به يک حکم تن بدهد، مثلاً نماز بخواند، ولي هيچ‏وقت هم در برابر اين پرسش که چرا نماز مي‏خوانم قرار نگيرد. قبول تعبّدي همه جا هست، ولي انسان در مراحل بالاتر شناخت و تفکر با پرسشهايي مواجه مي‏شود.

گاه ديده مي‏شود که اديان را به ابراهيمي و غيرابراهيمي، سامي و غيرسامي، توحيدي و غيرتوحيدي، الهي و غيرالهي، شرقي و غيرشرقي تقسيم مي‏کنند. نسبت به اصل تقسيم‏بندي اديان چه نظري داريد؟ و کدام تقسيم را بهتر مي‏دانيد؟

در جواب پرسش اول بايد بگويم که اصل تقسيم‏بندي را لازم مي‏دانم؛ چون مردم در طول تاريخ و در تمام عرض جغرافيايي جهان دين‏دار بوده‏اند. اگرچه در اروپا ادعا اين است که حکومت‏ها سکولار و غيرديني‏اند. اما در ميان مردم گروه‏ها و طبقات ديندار بسياراند. کليساها باز و کنيسه‏ها غالبا فعال است و مردم اعتقادات ديني خود را دارند. با زور نمي‏توان مردم را دين‏دار يا غيردين‏دار کرد. در تمام جغرافياي جهان جلوه‏هاي متفاوتي از دين و دينداري ديده مي‏شود. به همين دليل اين تقسيم‏بندي لازم است.

اما در رابطه با پرسش دوم، به نظر بنده بهترين تقسيم‏بندي در زمينه اديان تقسيم آنها به ابراهيمي و غيرابراهيمي است. البته تصور من اين است که اين دسته‏بندي براي اولين‏بار توسط خود من مطرح شد. بنده اول‏بار در مجله‏اي با نام کلمه که يک ميزگرد تشکيل داده بود، پيشنهاد کردم که اديان به دو دسته ابراهيمي و غيرابراهيمي تقسيم مي‏شوند. پيش از آن در تقسيم اديان مي‏گفتند: توحيدي و غيرتوحيدي که من انتقاد کردم و گفتم که اين تقسيم‏بندي درستي نيست؛ چون هيچ ديني نمي‏تواند در بخش غيرتوحيدي قرار بگيرد و همه اديان به يک اعتبار توحيدي هستند؛ چون هر ديني به هر حال يک مرکز ساحت قدسي دارد که دين‏دارانِ آن دين به آن اعتقاد دارند و اين ساحت قدسي جز يک ساحت واحد نمي‏تواند باشد، مثلاً ويشنوپرستي يک دين توحيدي است؛ چون ويشنو را خداي واحد مي‏داند. شيواپرستي يک دين توحيدي است؛ چون شيوا را خداي واحد مي‏داند و ايزدان و موجودات پرستيدني ديگر را جلوه‏هايي از آن حقيقت واحد قلمداد مي‏کند. به همين دليل در نظر من درست‏ترين تقسيم‏بندي در زمينه اديان، همانطور که گفتم تقسيم آنها به ابراهيمي، يعني يهوديت، مسيحيت و اسلام، و فرقه‏ها و شعبه‏هاي جداشده از آنها و غيرابراهيمي، يعني ساير اديان است. تقسيم‏بندي الهي و غيرالهي يا شرقي و غربي و نظاير اينها جامع و مانع نيست.

تقسيم اديان به اديان باز و بسته چطور؟ به نظر شما اين تقسيم درستي است؟

اين تقسيم‏بندي اديان نيست. بسته و باز بودن از کيفيات اديان است. بسته بودن دين، يعني اختصاص آن به يک طبقه يا نژاد خاص؛ مثلاً دين يهود از اين نظر، يک دين بسته است؛ چون يک يهودي از لحاظ نظري و اصولي لازم است که از يکي از اسباط دوازده‏گانه باشد و به بيان ديگر يک دين نژادي است. به همين دليل هرگز در پي آن نبوده است که تبليغ بکند و مردم را به طرف خود فراخوانده، دروازه‏هاي خود را به روي آنها بگشايد، يا دين زرتشتي يا هندويي که ويژه طبقاتي خاص بوده است. طبقه هم بسته بوده و کسي نمي‏توانسته است از طبقه‏اي به طبقه بالاتر برود. براي مثال، نقل است که انوشيروان درگير جنگي شد که مخارج زيادي هم داشت. يک نفر کفاش پيدا شد و گفت: اجازه بدهيد پسر من درس بخواند و به طبقه علما و موبدان وارد شود و در مقابل، من مخارج جنگ را مي‏پردازم. انوشيروان نپذيرفته، گفت موبد بايد موبدزاده باشد. به همين شکل، دين هندو ديني است که به طبقات خاصي اختصاص دارد و يک نفر وقتي مي‏تواند هندو باشد که در آن طبقه، زاده شده باشد. بر اين اساس برهمن کسي است که برهمن‏زاده باشد. و نيز وايشيا کسي است که وايشيازاده باشد. اما از درون همين اديان بسته، اديان باز بيرون آمده است؛ مثلاً از درون دين بسته يهوديت دو دين بيرون آمدند، اسلام و مسيحيت؛ ادياني که دروازه‏هاي خود را به روي همه باز کردند و آغوش خود را براي هر کسي گشودند. در دين زرتشت، مانويت پيدا شد که يک دين باز بود و همه را دعوت مي‏کرد که آن را بپذيرند. در هندوييزم هم دين بودايي پيدا شد که يک دين باز است و همه را به پذيرش خود دعوت مي‏کند.

ارزيابي شما از اديان جديد يا جنبش‏هاي نوپديد ديني چيست؟

البته مي‏دانيد که اديان جديد چيز ديگري است و جنبش‏هاي تجديد ديني چيزي ديگر. اديان جديد نوعا اديان ترکيبي‏اند. و پيدايش اين‏ها تازگي ندارد، مثلاً ساي‏بابا شاخه‏اي است از دين هندويي که در پيوند با مسيحيت به وجود آمده است. پيش‏تر از اين‏ها هم بهکتيِ نو در مقابل بهکتيِ قديم، و دين معروف سيکمه در دوره غلبه سياسي، ديني و فرهنگي مسلمانان برهند پديد آمد که ترکيبي بود از اسلام وهندويي که مردم را به سوي خود جذب کرد. اين‏که آيا مي‏توان نام دين بر اين‏ها گذاشت يا خير، به تلقيِ ما از دين وابسته است. بسته به اين‏که از دين چه تلقي‏اي داشته باشيم، جواب متفاوت است.

در اين‏که اين اديان برخاسته از رويکردهاي ديني و سرشت انسان هستند، ترديدي نيست؛ چون همين که معتقدان به آنها به اين راه آمده و بي‏دين نشده‏اند، پيداست که فطرت ديني آنها عمل کرده است. ويژگي اين اديان اين است که انسان شکل سنتي دين را نمي‏پذيرد و در پي آن است که شکل جديدي به آن بدهد. اين خيلي طبيعي است و بايد جوامع ديني خود را براي پذيرش اين واقعيت آماده بکنند. احکام تعبدي دين در قرن بيست ويکم قابل تحميل کردن بر مردم نيست، ولي فطرت ديني انسان هميشه عمل مي‏کند و فعال است و دنبال اين است که شکل پيدا بکند. نبايد با اين جنبش‏ها درافتاد. بهتر است آن‏ها را هدايت کرد و در خطي قرار داد که بتوانند در داخل همان دين رشد کنند. اين مطلب اين امکان را براي دين به وجود مي‏آورد که به پرسش‏هاي تازه جواب بدهد. شما جريان تصوف را در اسلام مطالعه بکنيد؛ در آغاز که در اسلام به وجود آمد، متشرعان با آن درگير شدند و مشکلاتي پديد آمد، اما کساني پيدا شدند و به آن شکل دادند و آن را در دامان اسلام رشد دادند، کساني مانند غزالي. البته پيش از غزالي هم کوشش‏هايي صورت گرفت، ولي مساعي غزالي در اين زمينه چشمگير بود. الان کسي تصوف را مخالف اسلام نمي‏داند. اگر با جنبش‏ها و فرقه‏ها و جريان‏هاي ديگري که بعدها در نقاط مختلف در ميان ملل اسلامي ظاهر شد نيز خصمانه برخورد نمي‏شد و با آنها با حکمت و تساهل و همدلي و همفکري رفتار مي‏شد، شايد آنها هم مانند ده‏ها فرقه و مذهب ديگر در درون چهارچوب اسلامي براي خود جايي پيدا مي‏کردند و در حيات اجتماعي مسلمانان مشارکت مي‏يافتند.

شما تقسيم اديان را به ابراهيمي و غيرابراهيمي پذيرفتيد؛ آيا به لحاظ جوهري بين اديان تمايزي وجود دارد؟

جوهره اوليه همه اين اديان يکي است. بعد ايماني و رابطه عابد و معبود در هر دو گروه يکي است؛ چه ابراهيمي و چه غيرابراهيمي؛ يعني حضور در ساحت قدسي و پيوستن و اتصال به مرکز اين ساحت. براي اين‏که اشکال و صور ديني و عبادي در حقيقت تظاهر و تجلي همان فطرت دين‏داري انسان است و اين فطرت عمل مي‏کند، همان‏گونه که ساير فطرت‏هاي انسان عمل مي‏کنند؛ مثل فطرت گويايي، فطرت در جامعه زيستن، فطرت جمال‏دوستي انسان و... . البته اين فطرت‏ها در حوزه‏هاي جغرافيايي متفاوت عملکرد متفاوتي خواهند داشت؛ مثلاً همين فطرت گويايي انسان در يونان يک شکل عمل کرده و در هند به شکلي ديگر و در ايران به شکلي ديگر و به همين قياس ساير فطرت‏ها. اما ذات و جوهره اصلي همه اين جلوه‏ها و عملکردها به يک جا برمي‏گردد. دين‏داري انسان هم در جايي به شکلي عمل کرده است و در جاي ديگر به شکلي ديگر؛ مثلاً در بين اقوام سامي يک‏جور تظاهر و عمل کرده و در بين اقوام آريايي جور ديگر تظاهر و عمل کرده است. در بين خود اقوام آريايي بر اساس تفاوت شرايط اقليمي تظاهرات و عملکردهاي متفاوتي داشته و به همين دليل اشکال متفاوتي به خود گرفته است؛ ولي محتوا يعني همان وجه ايماني و عاطفي کماکان يکي است. اين قالب و شکل است که تغيير مي‏کند. ابن‏عربي شعر زيبايي دارد و مي‏گويد:

عقد الخلائق في الاله عقائد

و انا اعتقدت جميع ما عقدوه

يعني تمام آفريده‏هاي خداوند نسبت به او باورهايي دارند و من به همه باورهاي آنها اعتقاد دارم. و باز در جاي ديگري يک بيان ديگري دارد.

و يا اين‏که شيخ محمود شبستري مي‏گويد:

مسلمان گر بدانستي که بت چيست

يقين کردي که دين در بت پرستي

اين نگاه ويژه انسان ديندار ايراني و هندي است. شما در هيچ جاي ديگري قبول تکثّر را به اين وضوح نمي‏توانيد پيدا بکنيد. در ميان ادياني که چارچوب اعتقادي محکمي دارند، تنها در فکر ايراني و هندي است که اين تکثر را مي‏توان يافت. و اگر در ميان شاعران و رهبران نهضت بهکتي نو در هند هم اين ويژگي ديده شود بي‏شک از تأثير افکار و تبليغات صوفيان مسلمان ايراني است. در حکمت اوپانيشاي هندي عالم هستي به صورت درختي تصوير شده است که ريشه آن در آسمان (urdhva - muÎla) و شاخه‏هاي آن بر زمين (avaÎk - saÎkha) است. ريشه برهمن، تنه وداها، شاخه‏ها مذاهب و مکاتب، و برگ‏ها تفسيرها و تأويل‏هاي مختلف‏اند. مقايسه کنيد با شجرة الکون در نزد عرفاي مسلمان. ولي به‏هرحال نمي‏توان بين جوهره اين اديان تفاوتي در نظر گرفت؛ چون جوهره همه اين اديان يکي است و آن حضور در ساحت قدسي است و کوشش و مجاهدت براي اتصال به مرکز اين ساحت و اين جوهره در همه اديان وجود دارد.

در اديان هند چه شاخصه‏اي از همه چشمگيرتر است؟

شما در هند هيچ‏وقت نمي‏توانيد در ميان دين‏داران شاهد جنگي بر سر دين باشيد. هند کشور اديان مختلف است. در آنجا بودايي، هندويي، شيوايي، تنتري، جايني و پيروان ساير اديان بوده است، اما شما هيچ‏وقت نمي‏توانيد شاهد منازعه‏اي در ميان آنها باشيد. تنها در يک دوره در ميان هندوها و بودايي‏ها منازعاتي رخ داده است. الان هم شما اگر به هند برويد در ميان اين اديان تفاهم و هم‏زيستي آشکاري خواهيد ديد. معابد هندوها معمولاً در مناطقي است که گاه دين شيوايي در آنجا غالب است و گاه در مناطقي است که ويشنوپرستي غالب است. با اين همه يک شيواپرست وقتي که از مقابل معبد ويشنوييها عبور مي‏کند به آن اداي احترام مي‏کند. و نيز يک ويشنوپرست در مقابل بتِ شيوا اداي احترام مي‏کند؛ حتي در مقابل مساجد مسلمانان مي‏ايستند و اداي احترام مي‏کنند. اين از وضعيت منحصر به فرد اديان هند است که فقط در آنجا مشاهده مي‏شود. در هند انسان با يک تساهل خاص و ممتاز در اظهار و بيان کيفيات فطرت دين‏داري روبرو مي‏شود. هر کس مي‏تواند فطرت ديني‏اش را آن‏گونه که ميل دارد نمايان کند. کتاب بهگودگيتا در حقيقت بخشي است از مهابهاراتا و يکي از کتاب‏هاي مهم بهکتي و ويشنويي است. با وجود اين گاه در معابد شيوايي مي‏بينيد که يک شيواپرست نشسته و به خواندن اين کتاب مشغول است.

مردم هند شايد به دليل پيوندهاي زيادي که با هم داشته‏اند در تظاهر به کيفيات دين‏داري خود آزاد مي‏باشند. وقتي که مادري دست بچه‏اش را مي‏گيرد و در مقابل معبد فرقه ديگر اداي احترام مي‏کند در واقع به بچه‏اش ياد مي‏دهد که اظهار احترام و دوستي کند و برايش مهم نباشد که اين معبد از آنِ چه فرقه‏اي باشد. در يک جمله انسان در هند با يک رواداري ويژه و ممتاز روبرو مي‏شود و خيلي به ندرت مي‏توان يک نفر را پيدا کرد که به دليل اعتقادِ کسي، او را آزار دهد. البته مواردي بوده و است که ميان مسلمانان و هندوان ستيزجويي‏ها و حتي درگيري‏هاي خونين روي داده است. ولي اگر درست تحقيق و ريشه‏يابي شود در همه اين موارد انگيزه‏هاي غيرديني، يعني طوطئه‏هاي سياسي و تحريکات زمين‏داران و نفع‏پرستان خارجي يا داخلي باعث شده است.

آيا دليل اين رواداري مي‏تواند اين باشد که در آنجا يک سيستم منسجم اعتقادي وجود ندارد؟

بله همين است. اما پرسش اصلي هم همين‏جاست که چرا اين سيستم منسجم وجود ندارد. نبود اين سيستم هم به همان رواداري برمي‏گردد.

اختلاف زبان مي‏تواند دليل عدم انسجام اين سيستم باشد؟

اختلاف زبان ممکن است دليلي باشد بر اين مطلب که در هند يک سيستم منسجم وجود ندارد و يا اين‏که در آن يک رواداري خاص ديده مي‏شود، اما با اين وجود در مناطقي مثل بنگال که يک منطقه وسيع بسيار بزرگ است و در آنجا زبان واحدي هم وجود دارد، باز هم نمي‏توان يک سيستم دگم اعتقادي پيدا کرد. اصولاً، سيستم و به‏قول شما سيستم منسجم، لازمه دين نيست، بلکه لازمه يک ايدئولوژي يا يک سيستم فلسفي است. دين نه ايدئولوژي است نه يک سيستم فلسفي. دين دين است، و بايد داراي طيفي بسيار بسيار وسيع باشد که در همه جا و براي همه مردم، با سوابق تاريخي و فکري و فرهنگي مختلف، ذوق‏ها وسليقه‏هاي مختلف، نيازها، و شرايط اقليمي مختلف و صدها گونه اختلافات طبيعي و اقليمي و فردي و اجتماعي و قومي مختلف قابل قبول و راهگشا و پاسخگو باشد. از اين روي است که اين وسعت دامنه عمل‏کرد، يا به‏قول شما رواداري، شرط ولازمه بقا ودوام دين است، وهر ديني که گرفتارفرماليسم و تنگي و خشکي‏مشرب و ديدگاه شد، دير يا زود در شمار اديان قديمه و اديان منسوخه درخواهد آمد.

بنابراين در برگردانِ واژه هندويزم که ناظر به همه اديان هندي است، نمي‏توان اصطلاح آيين هندو را به‏کار گرفت.

بله نمي‏توان چنين اصطلاحي را به‏کار گرفت. در ميان هندوها اديان مختلفي مي‏بينيد. اديان هندي به آستيک‏ها و ناستيک‏ها تقسيم مي‏شوند. آستيک‏ها يعني آنهايي که وداها را قبول دارند و ناستيک‏ها آنهايي هستند که وداها را نمي‏پذيرند. جايني‏ها از دسته دوم هستند و وداها را قبول ندارند. بودايي‏ها هم از همين دسته هستند. همچنين سيک‏ها، در مقابل هندوها،ويشنويي‏ها،شيوايي‏ها، وبرهمايي‏ها از آستيک‏ها هستند که وداها را قبول دارند. حتي بين خود آستيک‏ها وناستيک‏ها هم اختلافات فراواني به‏چشم مي‏آيد. با اين همه همان‏گونه که گفتم شما به ندرت شاهد منازعه‏اي در ميان اين اديان و فرقه‏ها هستيد.

بحث از محتواي معارف آيين‏هاي هندو را از معنويت هندويي آغاز مي‏کنيم. به نظر شما چه تصويري مي‏توان از معنويت هندويي ارائه داد؟

نبايد وقتي که مي‏گوييم هندو باز همان تصور محدود ديني خودمان را داشته باشيم. با اين‏همه، اين معنويت بين ودايي‏ها و غيرودايي‏ها تفاوت دارد. مقصود من از وداني‏ها دين آريائيان قديم و دين است که دروداها بيان شده است در دين‏ودايي اجزاء و عناصر طبيعت، مثل آسمان و زمين و آب و آتش و غيره نوعي قداست و الوهيت دارند و انسان هم جزيي از طبيعت به شمار مي‏آيد ولي در اديان بومي غيرآريايي نوعي بدبيني نسبت به دنيا و عناصر طبيعت ديده مي‏شود. اينها به دنيا مي‏گويند: سنساره، يعني تناسخ و مراد اين است که دنيا جايي است که بايد از آن گريخت و از آن رها شد.

در همه اديان هندويي بعد از دوره ودايي نوعي تعارض در ميان جسم و روح به چشم مي‏خورد و به نوعي نجات و رهايي از بخشي از انسان که مادي است اعتقاد دارند. در فلسفه سانکهيه و يوگا يک ثنويت پروشا و پراکريتي به چشم مي‏خورد مراد از پوروشا چيزي شبيه به روح است و پراکريتي همان جسم است. و اين جسم است که پوروشا را در خود اسير مي‏کند. پوروشا بايد بکوشد که خود را از اين بند رها بکند. همين مسئله را در فلسفه يوگا هم مي‏توان يافت. اما در دوره ودايي اين تعارض بين ماده و روح را نمي‏يابيم، و يا بسيار ضعيف و ناپيداست. در بهگودگيتا مي‏خوانيم که نجات از سه طريق ممکن است: 1. از طريق انجام فريضه‏ها و اعمال عبادي؛ 2. از طريق معرفت؛ 3. از طريق بهکتي که عشق و عبادت عاشقانه است.

از نگاه معمولي شايد برخي عبادت‏هاي هندوها بت‏پرستي تلقي شود. شما در اين رابطه چه نظري داريد؟

بنده در مقاله‏اي زير عنوان «بيروني و هند» که در سال 1352 و در مجموعه‏اي بنام بررسي‏هايي درباره ابوريحان بيروني به مناسبت هزارمين سال تولد او و در بزرگداشت او چاپ شده است، اين مسئله را توضيح داده‏ام. در آنجا آورده شده که چگونه ابوريحان به زيباترين شکل اين مسئله را بيان کرده است. ابوريحان در کتاب ماللهند اشاره مي‏کند که اين رفتار هندوها بت‏پرستي نيست و شبيه رفتاري است که مردم ما در مکان‏هاي مقدس و در برابر اشياء مقدس انجام مي‏دهند. براي پاسخ به اين پرسش من خواندن آن مقاله را توصيه مي‏کنم.

علاّمه طباطبايي درباره اوپانيشادها معتقد است که حاوي توحيد ناب است.

از اين فرمايش علامه دو پرسش براي بنده پديد مي‏آيد: اول اين‏که واقعا من نمي‏دانم که علامه طباطبايي اپانيشادها را چگونه و به چه زباني مطالعه کرده بودند که به اين نکته رسيده‏اند، و دوم اين‏که مراد ايشان از توحيد ناب چيست؟

آقاي شايگان در کتاب زير آسمان‏هاي جهان مي‏گويند که ايشان اپانيشادها را براي علامه ترجمه مي‏کرده‏اند.

البته علامه انسان بزرگواري بود و بسيار وارسته. آقاي کربن مي‏آمد و چون مي‏خواست که اصول و مباني اعتقادي اسلام را از زبان يک انسان اسلام‏شناس و مسلط به مباني اسلام بشنود، نزد آقاي طباطبايي مي‏رفت. ولي نمي‏دانم اطلاع ايشان درباره مسائل عرفاني و فلسفي هندويي تا چه اندازه بوده است.

ارزيابي شما از کارنامه اسلام در هند چيست؟

ورود و حضور اسلام در هند بر يک روش و يک شکل نبوده است. گاه برخوردها بسيار دوستانه بوده است و گاه بسيار خصمانه. براي اولين‏بار که اسلام به هندوستان وارد شد، در اواخر قرن اول هجري و در زمان حجاج بن يوسف بود. مسلمانان براي اولين‏بار با حمله به اين منطقه وارد شدند و پس از آن به مناطق ديگر روي آوردند. بر اين اساس، اولين برخورد ميان مسلمانان و هندوها برخورد نظامي بوده است و طبيعتا برخوردي تلخ و خونين. اما پس از فراهم آمدن زمينه براي تبليغ، مبلغان اسماعيلي به اين منطقه آمدند و شماري از مردم اين سرزمين را به اسلام دعوت کردند؛ البته به اسلام اسماعيلي. اين برخورد با برخود شکل اول کاملاً متفاوت بود.

چند قرن پس از اين، سلطان محمود غزنوي به مناطق غربي هند لشکر کشيد و آنجا را تصرف کرد و به اسم اسلام کشتار عجيبي به راه انداخت و شهرها و مراتع را ويران کرد. اين هم مثل برخورد اول تجربه تلخي بود از رويکرد اسلام به هند. در اين حملات معابد فراواني از هندوها ويران شد که با ايجاد هراس و نفرت و خصومت در ميان مردم هند همراه بود. بعد از سلطان محمود و غلبه نظامي او بر هند راه براي تبليغات صوفيان در هند هموار شد. و صوفيان در مناطق گوناگوني از هند خانقاه‏هايي را تأسيس کردند و هندوها با همان روحيه رواداري که گفته شد اين حضور را پذيرفتند و به اين ترتيب آموزه‏هاي اسلامي به وسيله صوفيان در مناطق مختلف هند و در ميان توده‏هاي مردم شروع به گسترش کرد. مردم هند را طبقات مختلفي تشکيل مي‏دهد. يکي از اين طبقات، به طبقه شودره‏ها يا طبقه نجس‏ها موسوم است. اين طبقه از مزاياي اجتماعي محروم بودند. اولين طبقه‏اي که جذب تعاليم مسلمانان شد، همين طبقه بود. مسلمانان اين طبقه را که به وسيله هندوها از تمامي مزاياي اجتماعي محروم شده بودند همچون هر انسان ديگري پذيرفتند. بعد هندوها ديدند که مسلمانان با جذب شودره‏ها به شدت در حال گسترش‏اند. به همين دليل نهضتي پديد آمد به اسم نهضت بهکتيِ نو. بهکتي يعني عبادت عاشقانه. شعار اينها اين بود که هر کس که خدا را عاشقانه عبادت بکند خدا او را مي‏پذيرد، از هر طبقه‏اي که باشد. اين نهضت در واقع دروازه‏هاي معابد را به سوي شودره‏ها باز کرد و تا حدودي مانع جذب آنها به خانقاه‏هاي صوفيه شد.

گويا دين سيک در اثر همين تعاملاتِ اسلام و آيين هندو به وجود آمد؟

بله. دين نانک ترکيبي است از اسلام و هندويي و نشان مي‏دهد که در هر دو دين عناصر و قابليتي هست که مي‏تواند ترکيب شود و يک دين جديد را پديد بياورد. بسياري از اصول اخلاقي مذهب سيکمه ترکيبي است از اسلام و هندويي. پيش از نانک، کبير نيز مذهبي تأسيس کرد به اسم کبيرپانتي، يعني طريقه کبير. او خود شخصي هندوزاده بود، ولي در خانواده‏اي مسلمان پرورش و تحت تعاليم اسلام تربيت يافته بود. به همين دليل با آموزه‏هاي اسلام آشنا بود. کبيرپانتي نيز ترکيبي است از اسلام و هندويي و در تکوين مذهب سيکمه بسيار مؤثر بود. در اين دوران فرقه‏هاي فراواني با ترکيب آموزه‏هاي اسلام و هندويي به‏وجود آمدند.

آيا به نظر شما دين سيکمه مولود حضور اسلام در هند است؟

بله من اعتقاد دارم که اگر اسلام در هند حضور نمي‏يافت سير تاريخ و تاريخ فرهنگي هند به‏صورت ديگري مي‏بود. اسلام در هند انگيزه بسيار نيرومندي براي ايجاد حرکت‏هاي فکري و فرهنگي و اجتماعي بود.

مرحله بعدي حضور اسلام در هند چگونه بود؟

مرحله بعدي حضور اسلام در هند به دوره مغول‏ها برمي‏گردد. در همين احوال حکومت پادشاهان مغول در هند تأسيس شد. اکبرشاه يکي از پرشکوه‏ترين امپراتوري‏ها را در هند به وجود آورد که در اين دوره رواج و گسترش اسلام در هند به اوج خود رسيد. اکبرشاه براي اين‏که بتواند هندوها را به خود جذب کند و هم براي اين‏که خطر اکثريت را که از آنِ هندوها بود برطرف سازد با هندوها روابط بسيار نزديکي برقرار کرد، با آنها ازدواج کرد و از ميان دختران هند براي پسرش جهانگير همسر گرفت و با راجه‏هاي هندو روابط شخصي خيلي دوستانه و محکمي برقرار کرد و کوشش‏هاي زيادي براي آشتي دادن مسلمانان با هندوها به عمل آورد. از اين دوره بود که ترجمه آثار ديني و فلسفيِ هندويي به زبان فارسي در هند شروع شد. در دوره اکبرشاه و پسرش جهانگير و نوه‏اش شاه‏جهان و پسران شاه‏جهان بسياري از متون ديني و فلسفي هندويي به زبان فارسي ترجمه شد و مسلمانان که تا آن وقت هندوها را کافر و بت‏پرست مي‏دانستند، فهميدند که در دين هندويي هم معنويت و عرفان خاصي به چشم مي‏خورد. دارا شکوه پسر شاه‏جهان يکي از چهره‏هاي برجسته آن زمان بود که دستور داد تا اپانيشادها را ترجمه کردند و خودش چند کتاب بسيار مهم را درباره روابط ديني و عرفاني هندويي و عرفان اسلامي تأليف کرد و کوشش‏هاي فراواني انجام داد تا نشان دهد که جنبه‏هاي الهي و معنوي دو دين اسلام و هندويي در حقيقت يکي است.

دارا شکوه به به بيان اين مطلب پرداخت که دين چيزي است و فقاهت و شريعت چيز ديگر و نبايد اين دو را عين هم دانست. اورنگ‏زيب برادر دارا شکوه که خود به طبقه فقها و متشرعان متکي بود با برادر خود دارا شکوه به منازعه برخاست. در اين نزاع دارا شکوه کشته شد و جريان فقها و متشرعان که اطراف اورنگ‏زيب بودند پيروز شد. در حقيقت منازعه دارا شکوه و اورنگ‏زيب منازعه‏اي بود بين اسلام معتدل و مداراگر با اسلام بنيادگرا و متشرعانه که در آن، اسلام متشرعانه پيروز شد و اسلام مداراطلب شکست خورد و اين در حقيقت آغاز زبوني و ضعف اسلام در هند بود. جامعه هندومذهبي که با اسلام کنار آمده بود و براي اداره جامعه همکاري و مشارکت مي‏کرد، به‏وسيله دسته پيروز يعني متشرعان کنار زده شد و تمام کارها به دست متشرعان متعصب افتاد و در حقيقت جامعه هندو را به دشمني برانگيخت و اين خصومت بين هندوها و مسلمانان مايه ضعف اسلام شد و حکومت‏هاي محلي‏اي که در زمان اکبرشاه و جهانگير و شاه‏جهان با مسلمانان همکاري مي‏کردند سر به طغيان برداشتند. دولت اسلامي هم نتوانست آن‏ها را سرکوب نمايد، سپس انگليسي‏ها آمدند و به راحتي دولت اسلامي را برچيدند و کنار گذاشتند. بعد از آن اسلام به صورت يک اقليت ديني در هند مطرح شد؛ البته اقليتي که در يک دوره به هندوها ظلم و اجحاف کرده بود. به همين دليل اسلام يک جنبه تدافعي و انفعالي به خود گرفت. البته تلاش‏هاي فراواني شد تا آن شوکت پيشين بازگردد، ولي چنين نشد. علت آن هم اين بود که انگليسي‏ها با هندوها بهتر و آسان‏تر کنار مي‏آمدند تا با مسلمانان؛ به اين دليل که مسلمانان خود را صاحب هندوستان مي‏دانستند و انگليس را قدرت غاصب؛ در حالي‏که هندوها انگليسي‏ها را منجي خود مي‏پنداشتند و اين نگرش مسلمانان مايه نگراني انگليسي‏ها بود. و اين باعث شد که اسلام در هند به تدريج ضعيف و ضعيف‏تر شد تا درنهايت به انقلاب هند و استقلال آن کشيده شد. بعد از آن، خيل عظيمي از مسلمانان به پاکستان غربي و پاکستان شرقي که امروز بنگلادش خوانده مي‏شود مهاجرت کردند و به اين شکل، عنصر اسلام در هند رقيق شد و مسلمانان بصورت اقليّتي در آن درآمدند. اما الان جامعه هندو جامعه‏اي است که در آن اصول دمکراسي تا حدودي برقرار است و مسلمانان با آن‏که در اقليت‏اند و کارهاي حساس کمتر به آنها سپرده مي‏شود، با وجود اين در کنار هندوها زندگي آرامي دارند.

جنبش‏هاي بنيادگرايانه هندو مانند آرياسماج هم گويا ثمره همان برخوردها بوده است؟

بله همين‏طور است. آرياسماج در حقيقت عکس‏العمل اين برخوردها بود. اما نبايد فراموش کرد که در مقابل اين نهضت، جنبش ديگري به نام برهماسماج به وجود آمد. مؤسس برهماسماج کسي بود به نام رام‏موهن‏روي. او فردي بود هندو، ولي بسيار روشنفکر و فارسي را خيلي خوب مي‏دانست و اولين کتابي را هم که تأليف کرد به زبان فارسي بود. او مثل خيلي از هندوهاي ديگر و مثل تاگور اگرچه مسلمان نبود و حتي پدر و مادر مسلماني هم نداشت، ولي تربيت اسلامي داشت و با مسلمانان آشنا و با آنها در ارتباط نزديک بود.

ارزيابي شما از نهضت ترجمه اکبرشاه که با هدف آشنا کردن مسلمانان با تعاليم هندويي به وجود آمد چيست؟

اين کار در نزديک کردن مسلمانان به هندوها بسيار مفيد و مؤثر بود؛ چون اين کتاب‏ها را غالبا مسلمانان و هندوها در کنار هم ترجمه مي‏کردند. زبان فارسي از دوره غزنويان و سلاطين دهلي زبان دربار بود، و از زمان اکبرشاه به بعد زبان علم شد و غالب هندوها فارسي را مي‏دانستند. مسلمانان و هندوها در اثر اين کار چنان به هم نزديک شده بودند که وقتي دارا شکوه از طرف برادرش اورنگ‏زيب مورد هجوم قرار گرفت، با حمايت هندوها توانست مدتي از خود مقاومت نشان دهد. راجه‏هاي هندو هم که در کل در پشتيباني مسلمانان جدي نبودند با وجود اين از حمايت از دارا شکوه دريغ نکردند. در تمام دوران اکبرشاه و جهانگير و شاه‏جهان و دارا شکوه و حتي مدتي هم در زمان اورنگ‏زيب بسياري از کارهاي کليدي در دست هندوها و راجه‏هاي هندو بود. آنان با مسلمانان يک همکاري جدي داشتند و اين همکاري‏ها بود که سبب تقويت امپراتوري اسلام شد. به مجرد اين‏که دارا شکوه شکست خورد و اورنگ‏زيب با آن جناح ضدهندوي خود پيروز شد، شکست اسلام هم شروع شد.

به نظر شما انسان جديد چه شاخصه‏هايي دارد و به چه ديني با چه ويژگي‏هايي گرايش دارد؟

جواب دادن به اين پرسش دشوار است؛ چون نخست بايد حيات فکري، ايماني و ديني جوامع بشري را شناخت و بعد به اين پرسش پاسخ داد؛ ولي به طور کلي در غرب، دين در حال بيرون رفتن از زندگي مردم است. در آنجا دين نقش سياسي و حکومتي رسمي و محسوس ندارد. مردم آزادند؛ هرکس بخواهد ديندار است و هر کس نخواهد ديندار نمي‏شود و همين سبب شده است که آن ديوارهايي که نظام کليسايي را نگه مي‏داشت سست شود و در داخل کليساها نهضت‏هاي اونيورساليستي به‏وجود آيد که معتقدند که رستگاري همگاني است و هر کس به هر ديني که باشد سرانجام رستگار خواهد شد. بسياري از اين انيورساليست‏ها از روحانيون و مقامات ديني اروپا هستند. البته دين هرگز متروک نخواهد شد؛ بلکه تبديل به يک امر شخصي مي‏شود؛ نظير چيزي که در اروپا در حال شکل‏گيري است. در آنجا ديگر دينِ کليسايي نقشي ندارد. يعني هر آدمي دين خود را دارد، اما کليسا ديگر نقشي جدي ايفا نمي‏کند. بايد منتظر بود و ديد که کوشش‏هايي که واتيکان امروزه براي اثبات و ابراز موجوديت خود در صحنه‏هاي سياسي و اجتماعي غرب دارد به کجا مي‏انجامد. به‏هرحال کليساي کاتوليک تنها بخشي از عالم مسيحيّت است. ولي به هر حال انسان جديد انساني است که به يک دين گرايش پيدا مي‏کند. الان گرايش به اديان شرق از جمله اسلام زياد است. طبقات محروم سياه‏پوست آمريکايي خيلي به اسلام گرايش پيدا کرده‏اند و خانقاه‏هاي صوفيه در خيلي جاها تأسيس شده است و بسياراند افرادي که گاهي از روي صداقت و گاهي بنابر مقاصد ديگر نقش مرشد را ايفا مي‏کنند.

اين‏که تمايل به اخلاق بدون خدا و يا معنويت بدون دين مطرح مي‏شود چه علتي مي‏تواند داشته باشد؟

به نظر من بد معرفي کردن خدا يا غلط معرفي کردن او به عنوان يک موجود سختگير و خشمناک سبب مي‏شود تا جريان‏هايي مانند انکار خدا يا مرگ خدا رواج بيابد. به همين دليل اخلاق بدون خدا مطرح مي‏گردد، ولي اخلاق و معنويت چيز ديگري است و تصور آن بدون خدا ممکن نيست؛ چون اخلاق و معنويت يک پايگاه مطلق مي‏خواهد. به اين بيان که خوبي و ارزش معيار و مبنا مي‏خواهد. وقتي انسان به دنبال معيار باشد نمي‏تواند انسان را معيار اين خوبي‏ها معرفي کند، چون اومانيزم جواب نداده است و جواب نمي‏دهد و انسان نمي‏تواند معياري براي خوبي و بدي باشد. کدام انسان؟ انساني که واقعا خون مي‏ريزد و بر زمين فساد مي‏کند. چنانکه نظاير و نمونه‏هايش را حتي امروز در همه جا مي‏بينيم؟ معيار براي خوبي و بدي بايد مطلق باشد و اگر انسان به دنبال مطلق باشد در حقيقت به خدا نزديک مي‏شود. البته خدا يعني خير مطلق، کمال مطلق، محبت مطلق و جمال مطلق و لزومي ندارد که خدا چنان تصور شود که در آن بالا نشسته و با خشم به مچ‏گيري و عذاب خلق خود مشغول است.

آيا مي‏توان گفت تاگور نخستين کسي است که دين اونيورسال را مطرح کرد؟

نه اين طور نيست. البته تاگور کتابي نوشت و در آن اين مسئله را مطرح کرد، ولي پيش از تاگور در بين بسياري از عرفاي مسلمان هم اين مسئله وجود داشته است؛ مثل همان چيزي که در رابطه با ابن‏عربي گفته شد که مي‏گويد مردم خدا را به شکل‏هاي گوناگون تصور مي‏کنند و من به همه اين شکل‏ها باور دارم. شما دين انيورسالي از اين فراگيرتر نمي‏توانيد تصور کنيد.

شايد اين پرسش در امتداد پرسش‏هاي ديگر نباشد، ولي حالا که بحث به عرفان اسلامي کشيده شد خوب است اين پرسش را مطرح نماييم که آيا به نظر شما عرفان اسلامي به‏ويژه عرفان مولوي متأثر از عرفان بودا نيست؟ چون مولانا اهل بلخ است که يکي از مهمترين مراکز دين و آيين بودايي در آنجا بوده است.

عرفان اسلامي غير از جلال‏الدين بلخي است. عرفان اسلامي در دوران تکوين و شکل‏گيري در خراسان احتمالاً از عرفان بودايي و هندويي تأثير پذيرفته است، ولي شايد مولانا اساسا اسم بودا را هم نشنيده بود.

اما برخي از مفاهيم مطرح شده توسط مولانا مثل مفهوم فنا که در هيچ کجاي متون ديني اسلام نيامده، شبيه مفهوم نيروانه بودا است يا مثل داستان پيل و کوران از آموزه‏هاي متون بودايي است.

اين‏گونه مسايل مي‏تواند دو دليل داشته باشد؛ اول اين‏که يک جريان يا مکتب در يک فرهنگ شکل مي‏گيرد، سپس به ساير فرهنگ‏ها هم نفوذ مي‏کند، اما دوم اين است که از آنجا که وجود انساني در عين تفاوت‏هايي که افراد با هم دارند وجود واحدي است. اين وجود در چين، آمريکا، اروپا و آفريقا و در هر جاي ديگر وجود يکساني است و جلوه‏ها و نمودهاي يکساني دارد. به همين دليل در مقابل عمل‏هاي يکسان عکس‏العمل‏هاي مشابه نشان مي‏دهد. اين عکس‏العمل‏ها براي تمامي افراد انساني مشابه است و ربطي به نژاد، فرهنگ و يا جغرافيا ندارد، يا وقتي انسان در مقابل يک صحنه دردناک قرار بگيرد عکس‏العمل نشان مي‏دهد و فرقي نمي‏کند که از چه نژادي است و اين در همه انسان‏ها مشابه و يکسان است. به همين دليل است که شما در تمام اديان پديده‏هاي مشابه و يکسان بسيار مي‏بينيد و هيچ لزومي ندارد که معتقد بشويد که يکي از ديگري متأثر شده باشد. در آمريکاي مرکزي در ميان سرخپوستان عرفاني وجود دارد که بسيار شبيه عرفاني است که در ميان شمن‏ها در اديان اوليه آسيايي وجود داشته است. روش‏هاي عرفاني سرخپوستان بسيار شبيه روش‏هاي عرفاني شمن‏هاست. شما ممکن است يک رفتار ديني را در اينجا مشاهده بکنيد که همين رفتار را در جايي ديگر هم انجام مي‏دهند و اساسا لزومي ندارد که بگوييد اينها از آنها گرفته‏اند يا برعکس. اگر اين نکته را گسترش بدهيد، خواهيد ديد که در ادبيات و عرفان هم به همين شکل است. عرفان يکي از کيفيات و جلوه‏هاي حيات روحي و عاطفي انسان است، در همه جا ظهور و تجلّي دارد، و طبعا در کليّت آن همه جا مشابهت‏هايي ديده مي‏شود.

و اما داستان پيل و کوران که در متون بودايي است و من سال‏ها پيش آن را ترجمه کردم و در نشريه نامه فرهنگستان هم آورده‏ام در اصل يک داستان ساده و بي‏پيرايه‏اي است، البته خالي از نگرش عرفاني نيست، ولي لطافت کار مولانا را ندارد. اين‏که مولانا داستان پيل و کوران را به داستان پيل در خانه تاريک تبديل کرده است، به دليل نگاه خاصي است که مولانا به قضايا دارد. در آنجا مراد اين است که هر کس تنها به بخشي از حقيقت مي‏رسد، ولي در اينجا مولانا همين بحث را به وادي نور و ظلمت مي‏کشاند. اين مسلم است که ممکن است يک نکته‏اي از که مکتب عرفاني که در دل آن مکتب گسترش پيدا نکرده است، وارد مکتب ديگري بشود و در آنجا گسترش بيابد؛ مانند اين‏که اشعار فراواني از مسلمانان در اختيار عرفاي بهکتي دوره جديد هند قرار گرفت و از آنها چيزهاي جديدي حاصل شد و يا آموزه‏هايي از مسيحيت و يهود وارد اسلام شد و بسط و گسترش پيدا کرد.

شما گفت‏وگوي اديان را چه‏گونه معنا مي‏کنيد و تا چه حد براي آن ارزش قائليد؟

نخست بايد ديد که غايت و هدف گفت‏وگوي اديان چيست. من پيش از اين در گفت‏وگويي که با يکي از مجلات داشته‏ام و نيز در گفتگويي که در مؤسسه گفتگوي اديان داشتم، اين نکته را طرح کرده‏ام. داوري درباره گفت‏وگوي اديان، بسته به اين است که شما چه هدفي از آن داريد. اگر غايت شما تفهيم و تفاهم باشد، به نظر خيلي خوب مي‏آيد. اما اگر هدف تفهيم و تفاهم نباشد، به جاي اين‏که مايه نزديکي شود مي‏تواند مايه دوري و دشمني ميان اديان و متدينان باشد. شما اگر بخواهيد با مسيحيت گفت‏وگو بکنيد نماد مسيحيت صليب است و در هر جاي دنيا اگر شما يک صليب ببينيد مي‏گوييد اين نشانه مسيحيت است. بالاي کليسا، دور گردن و يا هر جاي ديگر. مسيحيت يعني صليب. بعد ما مسلمانان هرگز صليب را نمي‏پذيريم؛ چون معتقديم که «ما صلبوه و ماقتلوه» يعني نه به صليب کشيده شد و نه کشته شد. اين حرفي است که يک فرقه گنوسي مسيحي به نام دوستيک‏ها در قرون اوليه ميلادي مي‏زدند. بر اين اساس بنيادهاي طرف مقابل را منکر هستيم. در طرف مقابل، او هم اصل وحي را که براي ما بسيار حياتي و مهم است انکار مي‏کند. با اين وضع چگونه گفت‏وگو ممکن است و محقق مي‏شود. نکته ديگري که در زمينه گفت‏وگوي اديان بايد به آن توجه داشت اين است که اين مطلب نبايد در راستا و در دامنه مسايل سياسي دنبال شود. سياست چيز ديگري است و براي خود هدف‏هايي دارد که گاه با گفت‏وگوي اديان سازگاري ندارد. براي برقراري يک گفت‏وگوي منطقي بر پايه تفهيم و تفاهم دعوت مسئولان مملکتي از يک کشيش فلان کليسا در فلان کشور خيلي نمي‏تواند چاره‏ساز باشد. نکته ديگري که در اين زمينه قابل توجه است اين مطلب است که نبايد گفت‏وگوي اديان را با گفت‏وگوي تمدن‏ها يکي دانست. شعار گفت‏وگوي تمدن‏ها توسط آقاي خاتمي در واقع، پاسخي بود به نظريّه جنگ تمدن‏ها که توسط هانتينگتون مطرح شد. در گفت‏وگوي تمدن‏ها هدف پيدا کردن راه‏هايي است که تمدن‏ها بتوانند با هم يک همکاري و تعاون و تعامل داشته باشند. و اين با گفت‏وگوي اديان نمي‏تواند يکي تلقي شود. در گفت‏وگوي اديان چند شرط اساسي است: اول زبان مشترک؛ در گفت‏وگوي اديان لازم است زبان به گونه‏اي باشد که توان انتقال مفاهيم يک دين را به دين ديگر داشته باشد. ديگري اراده درست است؛ اراده گفت‏وگوي اديان بايد اراده درستي باشد و هر دو طرف بايد نقاطي را که اديان مي‏توانند يک گفت‏وگوي صحيح با هم داشته باشند پيدا بکنند. اگر کسي در اين گفت‏وگوها به دنبال اين باشد که طرف را محکوم بکند و او را بکوبد اصلاً به تفهيم و تفاهم نخواهد رسيد و جز کينه، دشمني، آزردگي چيزي به بار نخواهد آورد. يک وقت پل تيليخ داشت سخنراني مي‏کرد، هر وقت مي‏خواست بگويد اسلام، مي‏گفت محمديزم. يک پاکستاني بود که عصباني شد و گفت چرا شما هر وقت مي‏خواهيد بگوييد مسلمان مي‏گوييد محمديزم؟ ما محمديسم نيستيم. تيليخ عذر خواست و گفت من متوجه نبودم و از شما عذرخواهي مي‏کنم. بعد هم شروع کرد به تعريف دادن از اسلام و آن را تأييد کرد. بعد به او گفته شد شما که اين‏قدر از اسلام تمجيد مي‏کنيد، چرا مسلمان نمي‏شويد. تيليخ گفت مسيحيت دين من است و من معتقدم که نجات من در اين دين است و نجات شما در دين خودتان، و اگر مسلمان شوم ديگر مسيحي نيستم. شرط بعدي هم که به نظر بنده خيلي لازم است اين است که در گفت‏وگوي اديان نبايد وارد مسايل شرعي و احکام تشريعي جزئي دين شد. در آنجا يقينا اختلافات زياد است. در گفت‏وگوي اديان شما با جامعه مسيحي سروکار داريد، با مسيحيت به عنوان يک دين سروکار داريد و اگر وارد جزئيات بشويد اختلافات زيادي پيدا مي‏شود. و شرط اساسي‏تر و کلي‏تر همدلي و داشتن تجربه مشترک است. با کسي که اصلاً در عمر خود تجربه ديني و اعتقاد ديني نداشته است گفتگو شکل و صورت ديگري مي‏گيرد.

استاد، به نظر مي‏آيد در قرون اوليه اسلام، اسلام با ساير اديان گفت‏وگو داشته است.

بله همين طور است و شايد بهتر از الان بوده است. شما در قرآن زيباترين شکل گفت‏وگو را مي‏بينيد. «قل يا ايها الکافرون، لااعبد ما تعبدون» و در آخر هم مي‏گويد «لکم دينکم و لي دين» يعني دين تو براي خودت و دين من هم براي خودم. اين نمونه‏اي است از گفت‏وگوي اسلام با کافران. و توصيه اسلام در گفتگو، مراعات حکمت و موعظه حسنه است. و حکمت به معناي وسيع آن تمامي آنچه را که گفتيم در برمي‏گيرد.

شما از برخي مذاهب به دين تعبير کرديد. براي روشن شدن بحث اگر ممکن است يک تعريف از دين و تعريفي هم از مذهب ارائه کنيد و تفاوت اين دو را هم بفرماييد.

مذهب يعني راه و روش. هر ديني دو وجه دارد. يک وجه جاودانگي و هميشگي است که وجه ايماني و دين‏داري انسان است و در هر فرهنگي به شکلي و به صورتي نمود و ظهور پيدا مي‏کند. انسان موجودي است که فطرتا دين‏دار است و اين دين‏داري در نهادش قرار دارد. اين فطرت دين‏داري او در هر جايي به شکلي عمل مي‏کند و در هر محيطي، تظاهرات و تجليات ويژه خودش را دارد. اسلام در صورت يک دين، عبارت است از اعتقاد به وجود خداي واحد که مبدأ هستي است. اين وجه ايماني و دينيِ يک مسلمان است. اين ايمان بايد به کيفيتي تجلي پيدا بکند؛ مثل ذوق زيباشناسي انسان که در همه وجود دارد، اما تجليات متفاوتي پيدا مي‏کند. در يک هنرمند ايراني به شکلي ظهور دارد و در يک هنرمند اروپايي به شکلي ديگر. و باز مثل فطرت گويايي که در ميان ملت عرب‏زبان به شکلي نمود مي‏يابد و در يک ملت فارسي‏زبان يا چيني‏زبان به شکل ديگر. فطرت دينداري هم به‏همين شکل است. آن‏که ثابت است دين‏است، ولي مذاهب مختلف جلوه‏ها و نمودهاي مختلف و متفاوتي است که از سرشت و فطرت دينداري انسان در محيط‏ها و شرايط مختلف سرچشمه و شکل مي‏گيرد. اين جنبه از دينداري انسان، ابدي و ازلي نيست و ممکن است تغيير کند. اين بعد ساخته انسان‏هاست. براساس استنباط و دريافت از نصوص و متون بر حسب ضرورتهاي اجتماعي و طبيعي و غيره، و به شرايط محيطي و زماني بسته است. ولي آن جنبه يا بعد ديگر خداساخته است و به همين دليل بدون تغيير و ابدي است و با ذات و فطرت انسان همراه است.

حضرتعالي از دين و مذهب تعريفي را ارائه داديد. براساس اين تعريف اسلام، يهوديت و مسيحيت مذهبند يا دين؟

ممکن است که يک دين در آغاز به صورت يک مذهب بوده باشد. مسيحيت در حقيقت در آغاز پيدايشش يکي از فرق يهود بود. خود عيسي در آغاز به عنوان يک يهودي حرکتش را شروع کرد و مي‏خواست که در حقيقت اصلاحي در يهوديت بکند؛ گو اين‏که اين انجيل‏ها که هست شايد بدرستي نمودار آن حرکتي که عيسي کرد، نباشد. مسيحيت با پيدايش پولس رسول اصلاً از مجراي اوليه‏اش خارج شد و چيز ديگري شد. و به يک دين تبديل شد. بسياري از مذاهب را مي‏بينيم که به صورت يک فرقه ظاهر مي‏شوند و بعد آهسته‏آهسته رشد مي‏کنند و يک دين مي‏شوند، يعني تابع شرايط اقليمي و اجتماعي خودشان مي‏شوند و در آن اقليم و در آن اجتماع بسط پيدا مي‏کنند و به حکم ضرورياتي که در آن جامعه و يا اقليم پيدا شده است تحول پيدا مي‏کنند و هم از لحاظ کيفي و هم از لحاظ کمي، هم از لحاظ احکام اجتماعي و هم از لحاظ احکام ديني گسترش مي‏يابند و به صورت يک دين در مي‏آيند.

در دين‏هاي سامي، خصوصا دين اسلام، خدا يک جايگاه بسيار ممتاز و متشخّصي دارد. به نوعي همه مفاد اين اديان تصويري است که اينها از خدا دارند. اين بحث در آيين‏هاي هندو چطور است؟ خدا شأنش چيست و چه جايگاهي دارد؟

بايد اول عرض کنم که ما دين هندو نداريم، بلکه اديان هندو داريم، شيواپرستي يک‏چيز است، ويشنوپرستي يک چيز ديگر است. ويشنوپرستي و شيواپرستي در حقيقت خدامحور، و توحيدي‏اند، يعني جز ويشنو نيست، که در قالب کريشنا و راما ظاهر مي‏شود. يعني ذات ويشنو در اين اشخاص حلول مي‏کند. و اينها در حقيقت، تجسم و تجسد آن ذات الهيِ ويشنو هستند. در شيواپرستي نيز شيوا خداي واحد و يگانه‏اي است که تجليات مختلف دارد، و بعد يک اصل منفعل به عنوان شکتي و قدرتش هميشه همراه او است، که در معتقدات عاميانه به صورت زني ظاهر مي‏شود؛ با جلوه‏هاي مختلفش، مثل رأفت و محبت و رحمت، و يا قهر و خشم و ويرانگري.

اما اديان ديگري هم در آنجا هستند که خدا را به آن معنا قبول ندارند؛ مثل دين جايني و بودايي که اصلاً اعتقادي به خدا ندارند، امابه هر حال يک ساحت قدسي را معتقداند و ساحت قدسي داراي مرکزي است که آن مرکز نوعي الوهيت دارد، و مهاويرا و بودا در آن مرکز الوهيّت پيدا مي‏کنند، شبيه به خدايي که ما مي‏شناسيم، ولي به هر حال هر ديني ساحت قدسي دارد و آن ساحت قدسي يک مرکزي دارد، به آن مرکز يک تشخص و يک شخصيتي داده مي‏شود، کيفيت انساني به او مي‏دهيم. گاهي يک انسان است که آن کيفيات الهي به او نسبت داده مي‏شود. بودا در مرکز اين ساحت قدسي است، و در حقيقت آن کيفياتي را که اديان ابراهيمي به خدا نسبت مي‏دهند به بودا نسبت داده مي‏شود و عملاً نوعي الوهيّت پيدا مي‏کند و همينطور جايني‏ها. هيچ کدام اينها به خدا اعتقاد ندارند، ولي به طور کلي هيچ ديني نمي‏تواند بدون يک مرکز ساحت قدسي که ما اسمش را مي‏گذاريم خدا، وجود داشته باشد.

دقيق‏تر بگوييم؛ مثلاً ما امروز اگر در آيين يهود وارد بشويم، مي‏بينيم که در مقابل اين ساحت قدسي که شما تعبير مي‏کنيد به خدا...

من ساحت قدسي را به خدا تعبير نمي‏کنم، من مرکز ساحت قدسي را به خدا تعبير مي‏کنم.

اين يهود در مقابل مرکز ساحت قدسي يک قومي هستند حالا به قول هگل، يک قوم وارفته، که اخلاق‏شان را از اين ساحت قدسي مي‏گيرند همچنان‏که قانون، جزا، اعتقادات و تمام زيست اجتماعيشان را مي‏گيرند. مسيحيت اوليه در زمان عيسي مسيح و بعد در زمان رسولان هم همينطور بوده است، حالا در زمان پولس کمتر مي‏شود، در اسلام هم همينطور است که ما شريعت و اخلاق‏مان را از خدا مي‏گيريم. مي‏خواهيم بدانيم در اديان هندويي هم اين تصور هست؟ مثلاً توقعشان اين باشد که همه چيزهايشان را از آن مرکز ساحت قدسي بگيرند.

بله، اين اصلاً اگر نباشد نمي‏شود. اين مرکز ساحت قدسي يک مرکز نوري است داراي شعاع‏ها، که همه مي‏آيد به آن‏طرف و مثل يک چراغي است که در هر جهت، پرتوافشاني مي‏کند. پوزيتيويست‏ها اعتقاد دارند که اصلاً آدمي‏زاد خدا را خلق کرد، براي اين‏که همه چيز را به گردن او بياندازد، احکام اجتماعي را، قوانين را و... اينها عقايدي هستند که در بين مردم پيدا مي‏شوند و بعد آدمي‏زاد براي اين‏که به اينها يک اعتبار فوق طبيعي بدهد، آنها را به خدا نسبت مي‏دهند. اين حرف يک حرف پوزيتيويستي و الحادي است. اما در آن يک حقيقت نهفته است و آن اين‏که بسياري از آن احکامي که ما به عنوان احکام شرعي مي‏شناسيم چه در مسيحيت و چه در اسلام و چه در ديگر اديان، اينها آداب و رسوم و سنت‏ها احکامي‏اند که در جامعه وجود داشته‏اند. در خود اسلام هم بسياري از آنچه ما احکام شرعي اسلام مي‏دانيم از جامعه گرفته شده و گاهي با همان معناي سابق حفظ شده است و قالبش را نگه داشته‏اند. اينها به هر حال براي اين‏که در جامعه پذيرفته بشوند و مردم اينها را محترم بشمرند، بايد يک پشتوانه داشته باشند. مردمي که در يک جامعه زندگي مي‏کنند به هر حال طبق يک قراردادهايي، يک احکامي، يک شرايطي، يک آدابي، يک رسومي و يک سنت‏هايي زندگي مي‏کنند. شارعي ظاهر مي‏شود، اين شارع مقدار زيادي يا تمام اين احکام را مي‏گيرد و به اصطلاح امضا مي‏کند و يک مقدار را رد مي‏کند، و يک مقدارش را شکلش را چون مردم به آن عادت کرده‏اند، نگه مي‏دارد و محتوايش را تغيير مي‏دهد. مثلاً شبيه اعمال حج قبلاً هم انجام مي‏شده است، منتها اينها يک معناي ديگري داشته‏اند. اسلام آن را پذيرفته است؛ چون مردم به آن عادت داشته‏اند و يک کارکرد اجتماعي داشته است. سالي يک‏بار همه جمع مي‏شدند، مي‏رفتند يک جايي و تعامل و هم‏شناسي وجود داشته است، معاملاتي مي‏شده است، يک حرکت زنده اجتماعي بوده است، اسلام آن را نگه داشته است، منتها معاني‏اي را که در زمان جاهليت در اين قالب‏ها بوده است تغيير داده است. اين حرکات را، اين اشکال را، از آن معاني جاهلي خالي مي‏کند و معاني نوي در آن مي‏ريزد؛ به تناسب چارچوب اصولي خودش و به تناسب نياز اجتماع. عين اين را در اديان ديگر نيز داريم. وقتي که آيين ويشنوپرستي يا شيواپرستي يا بودايي ظاهر مي‏شود مقدار زيادي از احکام موجود در جوامع هند را مي‏پذيرد. اين مسأله طبقات اجتماعي در هند هميشه بوده است و شايد خود آريايي‏ها آن را به وجود آورده‏اند؛ يا ميراث آريايي‏ها بوده است يا ميراث دنياي پيش از آريايي‏ها، اين را نمي‏دانم، ولي تمام اديان هندويي به نوعي اين نظام طبقاتي را مي‏شناسند. دين بودايي اين را رد مي‏کند، اما ويشنوپرستي و شيواپرستي و آيين‏هاي ديگر اين را مي‏پذيرند. ولي آنهايي که مي‏پذيرند همه را به مرکز ساحت قدسي‏شان حالا هرچه باشد نسبت مي‏دهند، اگر به آن مرکز نسبت ندهند اصلاً نمي‏تواند پايگاه اجتماعي پيدا کند، و در جامعه بمانند. براي اين‏که يک حکم شرعي در جامعه برجا بماند وعملکرد داشته باشد بايد سرنخش به آن مرکز ساحت قدسي برسد.

اين را نسبت مي‏دهند يا واقعا از آن مرکز صادر شده است؟

ببينيد مسئله دو چيز است: اگر ما به عنوان يک پوزيتيويست نگاه بکنيم، مي‏گوييم که کيفيت اجتماعي، شرايط اجتماعي و اقليمي اينها را به وجود آورده است، بعد اينها را به آن مرکز نسبت داده‏اند. اين ديدگاه پوزيتيويستي است. يک ديدگاه غيرپوزيتيويستي و باصطلاح تئيستيکي و الهي مي‏گويد نه. اينها را او گفت، او قرار داد. حالا بستگي دارد که شما معتقد باشيد يا معتقد نباشيد. من اگر يک مسلمان معتقد باشم تمام اين احکام را صادر شده از آن‏جا مي‏دانم، و اگر پوزيتيويست باشم مي‏گويم نه، اين احکام را ما به او نسبت داديم.

 منبع مقاله : فصلنامه هفت آسمان شماره 18

مسؤليت مطالب مندرجه در اين صفحه بر عهده نويسنده مقاله مي باشد.