عقلانيت در انديشه بودايي(1)
ديويد باستو
خليل قنبري
نخست به زعم خود محدودههاي کار را،
در اين مقاله، ترسيم ميکنم و آنگاه به برخي از پيشفرضهاي مطرح
ميپردازم.
(1) عبارتِ «انديشه بودايي» را براي
اشاره به انديشه در دين بودايي اختيار کردهام؛ درنتيجه، موضوع
کندوکاو عقلانيتِ سنت ديني است (مکينتاير(2)، 1988، فصل
1). از مفهومِ «سنت»، امور خاصي به ويژه وحدت و تاريخيّت نتيجه
ميشود. وحدتي که سخنِ يک سنت را توجيه ميکند، پيچيده و درهم
بافته است. در سنتِ گسترده و دامنهداري چون آيينبودا، علاوه بر
پيوستگيها، اختلافات و انشعاباتِ در سنت، مراحل يا دورههاي
متفاوتي در تاريخ روائي، گسستگيها نيز وجود دارد.
گزارش حاضر، از منظري فلسفي، سه دوره
معين تاريخي را بررسي خواهد کرد (نگ. محض نمونه کونتسه،(3)
1962). دوره نخستْ آيين بوداي اوليه و نيکايه است(4)؛
يعني آيينبودا بر اساس متون اوليه (محض نمونه، وينيه و سوتّه
پيتکهپالي)، و شرح و بسطهاي آموزه چندين مکتب «هينهيانه»
(نيکايه)، که تِيرواده جديد يادگارِ مهم آن است. دوره دوم و سوم،
دو رخدادِ بزرگ در مهايانه بودايي است، يعني جنبش ماديميکه، که
بيان ديني آن را در سوترههاي کمالِ فرزانگي، و رشد فلسفي آن را در
اثر ناگارجونه و جانشينهاي او ميتوان يافت؛ و يوگاچاره، که
وسوُبندوُ و اَسنگه به تنسيق فلسفي آن پرداختند. آيا در اين سه
دوره وحدتي همهگير وجود دارد؟ آيا اين دورهها واقعا بخشهاي يک
تاريخند؟ آيا در آيينبودا «گوهري» وجود دارد؛ چنان که خاستگاه همه
رخدادهاي درونِ سنت را بتوان در همين يک بينش مرکزي يا نجات مرکزي
نشان داد؟ در اين مقاله، مفهومِ نامتداول گوهرِ دين را جدّي
گرفتهام؛ گرچه بايد با دشواري و پيچيدگي آن را درباره آيينبودا
به کار بندم. در سنت، به وحدت و کثرتِ تاريخي مُهر تأييد زدند، و
نظريه سه گردشِ چرخ را براي تبيين آن به کار بستند (ويليامز(5)،
1989، ص79). طبقِ اين نظريه، همه آيين بودا ريشه در تعاليم بودا
دارد (بيانِ شفاهي اين تعاليم را «سو«تره» مينامند)، بودا در ظرفي
درخورِ مخاطبان تعليم ميدهد، و بنابراين تفاوتِ سه نظام فکري
مذکور ريشه در تفاوتِ مخاطبان آنها دارد. اما از نگاهي بنيادين
ميانِ هدف بودا و، محتواي تعليم او، هماره اينهماني برقرار است و
آن عبارت است از نجات و راه دستيابي به آن.
(2) «عقلانيت» مفهومي است، که در
سنتِ ديني بودايي، در دو سطح کاربرد دارد. «عقلانيت سنت» عبارت است
از ارتباطاتِ متقابل، وابستگيها، و انشعابات درونِ سنت من حيث
المجموع، که از همه اين امور ميتوان دفاع عقلاني کرد. در اينجا
ميتوان از مفهومِ «جهانبيني» استفاده کرد. نوع جهانبينيها،
خواه ديني يا غيرديني، داراي سه ساحتِ وابسته بههمند: 1) تجربه؛
راه تجربهکردن يا مشاهدهکردن واقعيت؛ 2) اعتقاد؛ مجموعهاي از
اعتقادات درباره ماهيتِ حقيقي جهان و جايگاه ما در آن؛ و 3) عمل،
اخلاق، راه زندگي و سلوک. عقلانيتِ سنتبودايي ناظر به ارتباط
متقابل و دقيق بين اين سه ساحت است: اعتقادات از راههاي مختلف
ميتوانند تفوق منطقي و نسبي اعتقاد و عمل، تفوق منطقي و نسبي
عقلانيت نظري و عملي را از تجربه کسب کند. اما «عقلانيت اعتقاد»،
گرچه کاربردي محدودتر دارد، درباره مراحل تحوّل نظامهاي اعتقادِ
بودايي است و عبارت است از تنسيق آموزهها، سيستمبندي آنها،
تبديلِ آنها به چيزي شبيه نظريههاي مابعدالطبيعي، اقامه براهين به
نفع آموزهها و نظريهها، و دستيابي به لوازم دور و نزديک عقيده و
عمل.
(3) عقلانيتِ نظري و عملي، يا
خويشاونديِ دو نوع تفکر، که يکي به «چه چيزي صادق است؟»، و «به چه
چيزي بايد اعتقاد ورزيد؟»، پاسخ ميدهد، و ديگري به «چه بايد کرد».
در اينجا نگرش اصلي آن است که آيين بودا دينِ نجات است. آن آيين
«تک مزهاي است، مزه آزادي». لذا وظيفه اصلي وظيفه عملي و پاسخي
است به سؤالِ «براي نجات چه بايد کرد؟». اما آيين بودا (تقريبا) در
همه مراحل تحوّل خود، در پاسخ به اين سؤال عملي، تقسيم ثناييِ نظري
ـ عملي را تکرار کرده است. به عبارتِ ديگر، بخشي از پاسخ هماره
شناختاري است؛ يعني برگذشتن از ناداني، کجفهمي، و پريشاني. اما
براي برخورداري از اعتقاداتِ درست هيچگاه نميتوان به اين بسنده
کرد؛ بخش ديگري نيز بايد در کار باشد که عبارت است از زيروزبرکردن
انگيزه، حرکت از خودمَداري به بيـ خودي، برگذشتن از تشنگي يا
تمنا، و شکوفاسازيِ کمال همدردي. افزون براين، بوداييان سنّتي
برآنند بين جنبه نظري و عمليِ هدف رابطهاي ضروري وجود دارد.
ناداني و تشنگي هر يک ستون و تکيهگاه ديگري است و بايد کاملاً از
آنها برگذشت.
2
از اينکليات که بگذريم، کار اصلي
کندوکاو در عقلانيتِ (معناي نخست) سنّتِ بودايي به مثابه يک کل
است، و به عبارتِ ديگر، سؤال اين است که آيا، از منظر ربط و
نسبتهاي عقلاني، اين سه «دوره» بخشي از يک تاريخند؟ براي پاسخ به
آن، مفهومِ بينش يا کشف بنيادگذار را به کار بردهام که بودا آن را
مطرح ساخت. به اعتقادِ بسياري از بوداييان، اين کشف حادثه تاريخي
بود و در حدود 2500 سال قبل در زندگي مردي بينظير رخ داد. اما
تاريخگرايي جزء لاينفک مفهومِ بينش بنيادگذار نيست؛ وجودِ بودا و
معرفت او را ميتوان بيزمان دانست (ويليامز، 1989، ص29ـ33). به هر
حال، به نظرِ من سنّتِ بودايي در واژهيابي براي اين بينش
بنيادگذار، فهم و تنسيق آن، و عملِ به آن تلاشي طولاني و پيچيده
کرده است.
اين کشف و بينش، در گذشته و حال
چگونه ماهيتي داشته است؟ پاسخ آن است که بينش بنيادگذار به روشي
عقلاني، خاستگاه و نيز توجيهگر سنت است. من از تجربهاي سخن
ميگويم [الف]، که خاستگاه آموزهها است [ب]، اما به عنوان نيروي
پويا يا روش بالنده تحليل يا پرسشگري نيز عمل ميکند [ت]، که
چالشگر و تضعيفگر بعضي از روايتهاي آموزه است.
اين سه بَر يا سه عنصر کشفِ
بنيادگذار را يک به يک کندوکاو خواهم کرد. اما نخست بايد تبيين کنم
که مفهوم «کشف بنيادگذار» چه پيامدي در نسبت بين عقلانيت و صاحب
بينش دارد (جاياتيليک،(6) 1963، فصل 4، 5، 6). ايده
اصلي اين است که معرفتِ بودا معرفتي نجاتبخش است، و پيروان بودا
براي آزادي از رنج بايد به همين معرفت دست يابند. اين معرفت عبارت
است از تجربه و اعتقاد، و به تعبيري دقيقتر، اعتقادِ تجربي و
نظري. در واقع، آن معرفت بايد به کُل تجربه آدمي راه يابد، و
بدينسان راه زندگي گردد. در متون اوليه به تواتر آمده است که بودا
«شدن و ديدنِ چيزي» را تعليم ميدهد؛ نه صرفا قبولِ نظريِ آموزهها
را، که سازنده فرزانگي يا بينش نيست. اصولاً هر کسي ميتواند به
بينش ِ نجاتبخش دست يابد، اما در عمل، دستيابي به آن در گروِ
پاکيِ بينش است. و لازمه وصول به اين نگاه برگذشتنِ از موانع است.
محض نمونه، موانع را اين گونه ترسيم ميکنند؛ سه آلودگيِ آز، کينه،
و آشفتگي، يا آلودهکننده يا آلايندههايي چون تشنگيِ حسي، تشنگي
به وجود (شخصي)، و ناداني. دقيقا آن هنگام که آدمي اين موانع را
کاملاً از سر راه بردارد، انسان کامل، يعني ارهنت(7) يا
بودا ميشود؛ بدينسان، آغازگر راه به بينش پاک دسترسي مستقيم
ندارد. بنابراين، يک چنين شخصي بايد بودا را صاحبِ بينش بداند، لکن
تنها بايد موقتا به او تکيه زند. ايمان يک فضيلتِ بودايي است، اما
اين به معناي قبول کورکورانه کشف و شهودي نيست، که به دليلِ منبعِ
متعالياش سنجشناپذير است، بلکه به معناي اعتمادِ موقت به فردي
است که ارزش اين اعتماد را دارد، و مدعيات ناظر به تجربه و آموزه
او را ميتوان مُدام مورد سنجش قرار داد.
و اما وصف خود تجربه بنيادگذار
[الف]: اين وصفِ نخست عام و فراگير، و انتزاعيتر از اشکال متنوعِ
نظامهاي عقيدتي در سنت خواهد بود. بودا در شبِ روشنشدگي «بينش»
يافت؛ اما نه ديدي گذرا به ساحتي غيرزميني، بلکه از ريشه جور ديگري
دَور و بَرمان و تجربه ما را ديد؛ يعني ديدن، شنيدن يا لمس کردن
چيزي، ابرازِ محبت کردن به چيزي، و اشتياق و به دست آوردن يا از
دستدادن چيزي. «بينش» تجربهاي قائم به خود مينمايد؛ چنانکه
ميتوان گفت، از متعلَّق تجربه، (يعني واقعيت خارجياي که تجربه را
عريان کننده آن ميانگارند)، و حتي از شناساي فرضي نيز، (يعني هر
کسي که داراي تجربه است يا فعلي را انجام ميدهد) جدا است. اين
تجربه «عريان» به اپوخه(8) پديدارشناسانه هوسرل(9)
شباهتهايي دارد. و به جاي آنکه واقعيت متعالي، يا ذهني يا عيني
را خوب تشخيص دهد، تنها به يافتهها توجّه دارد و بينشي
فارغدلانه، ناب، و غيرشخصي است که پرده از «جهاني» بَرميکشد که
روابط دوسويه و نوعي پيوستگي علّي در جاي جاي آن جاري و ساري است.
اما اين ارتباطاتْ حوادث خارجي و ظاهرياي نيستند که روانشناسي
تجربي با روش استقرايي به کشف آنها بپردازد، بلکه حوادثِ دروني و
ساختاريِ کُنه اشيا هستند. بينشْ معرفتيِ نجاتبخش است که
نجاتبخشيِ آن آشکار نيز شده است و نهتنها راه ممکنِ نگريستن است،
بلکه از خود به عنوان راه حقيقي پرده بَرميکشد، و راه متعارف
تجربه را نادرست، ساختگي، و سرچشمه همه رنجهاي ما مينماياند.
بينش آزادي از اشتغال ذهني «خوديت» است.
آموزههاي [ب] آيينبوداي اوليه و
نيکايه را وصف و تأملي درباره «واقعيتِ» پديداري ميدانند، گرچه،
بيدرنگ بايد گفت که اين واقعيت داراي طبيعتي «ميانه» است، يعني نه
متعلَّق تجربه دارد و نه شناسهگر، بلکه خودِ تجربه است. در واقع،
لفظِ «تجربه» ديگر، معناي متعارف خود، يعني اشاره ضمني به شناسه و
شناسهگر را ندارد. اين آموزهها، که بسياري از مکتبهاي فکري
بودايي آنها را در هر صورت پذيرفتهاند، عبارتند از فهرستي از
انواع تجربه، ارتباطات دو سويه آنها، تأملاتي عام درباره طبيعت
آنها، و شرحي از معاني نجاتشناختي اين معرفت.
(1) فهرستهايي از انواع درمه
(نِيَنهپونيکه(10)، 1965): مفهوم «درمه» را احتمالاً
در بهترين شکل فاقدِ معاني نظري ميدانند؛ چيزي شبيه به «پديدار»
است؛ يعني هر آن چيزي که بينش ِ ناب آن را آشکار ميکند. در سنّت،
شماري از مباحث فلسفيِ بسيار مهم در پيرامون مفهوم درمه در گردش
بوده است. اصطلاحِ «چيزـ حادثه» چرباتسکي ماهيتِ ديرياب و معماييِ
اين مفهوم را بيان ميکند (چرباتسکي، 1979). در گونهشناسي کهن،
پنج نوع پايهاي، يعني اندامهاي حسي و موضوعِ شناساييِ آن،
احساسات، ادراکات، انگيزهها، و دانستگيها وجود دارد. نظامهاي
متأخر اساسا به دليل طرح چندين تقسيم فرعي در دسته «انگيزه»
پيچيدگي بسيار بيشتري داشتند.
(2) فهرستهايي از ارتباطاتِ علّي يا
ساختاري بينِ انواعِ درمه: ميگويند زمينههاي پيداييِ درمهها را
نميتوان از راه تحقيقاتِ استقرايي در پيوستگيهاي دائمي کشف کرد؛
آنها «ديدني»اند. گويي شرطپذيري و ارتباطاتِ علّي درمه، که آنها
را بخشي از ماهيت خودِ درمه ميدانند، درمه را به نحو علّي مشروط
ميکند. لذا اين ارتباطات در چشم بيننده پاک، يعني آنکه امور را
چنانکه هست ميتواند ببيند، مينشيند. از جمله اين وابستگيهاي دو
سويه ساختاري عبارت است از ارتباطاتِ «کرمه(11)» (آن
ارادههايي که آلوده به خاستگاه رنج، يعني ميل و نادانياند) و
مجموعه پيچيده، اما ضروريِ انواعِ عنصرياي که زنجيره ادراکحسي،
دلبستگي، و عمل را ميسازد. اين امور را براي تبيينِ نظاممند و
نسبتا جامعِ عليّتِ سنساره تدوين کردند و نامِ همپيداييِ مشروط
(پرتيتيه سماُوت پاده(12)) بر آن نهادند. البته، اين
يک نظام علّيجبرانگارانه نبود. هماره احتمال اِنحراف از مسير
آزادي وجود دارد.
(3) تأملات عام يا نتايجِ عام درباره
ماهيت تجربه، آنچنان که در چهارچوب درمهها ديده ميشود: ديدگاه
بنيادين آن است که، تنها از راه نگريستنِ بصيرتمندانه، درمهها را
ميتوان ديد. شناسهها و مهمتر از همه، شناسهگرهاي، که جهانِ
عرفپسند انباشته از آنها است، نيست که نيست. تنها چيزي که هست
جريان درهمتنيده پديدار مُدام در تغيير و در عينِ وابستگي چندگانه
است. «[بودا [در هيچ جا، از عالم برين گرفته تا عالم زيرين، خودْ
را نيافت». (کونتسه، 1959، ص50). آموزه ناـ خود از انقلابيترين و
زيروزبرکنندهترين بينشهاي بودا است؛ به ويژه آن که اين آموزه
مکتبِ اصالتفردي غرب را که بنابر آن خودِ فردي به منتها درجه خود
عبارت است از جوهري خودبنياد و خودبسنده، صاحب حقوق مطلق و سرچشمه
همه ارزشها، به چالش ميکشد. همانطور که موافقانِ آن گواهي
خواهند داد، «ناـ خود» در شکلِ [ج]، به مثابه برهم زننده همه
ديدگاههايِ رسمي، عبارت است از تلاشِ بيوقفه در نظامسازيِ
لوازمِ آن، و انطباقسازي زندگي با آن. بنابراين، تجربه ناپايا،
مدام در تغيير، تهي از شناسهگر و شناسه است، اما به هيچ روي از
نظم يا هدف خالي نيست. روابطِ متقابل بين درمهها قاعدهمند، و علي
الاصول پيشبينيپذير است. بنابراين، خطِ سير متعارف رخدادها،
يعني چرخِ سنساره را ميتوان فهميد و تغيير داد. اگر ناداني و
تشنگي سرچشمه رنج و نيز رقمزننده آن است، آنگاه توقف ناداني و
تشنگي بايد به توقف رنج بينجامد. فهمْ اميد به بار ميآورد.
نمونهاي از عليّت سنسارهاي، که در
ديدرس ِ بينش ِناب است، به اعتقادِ به وجود اشخاص، به ويژه اعتقاد
به وجود «خودبود ميانجامد»، به عنوانِ موجودي ديرپا هرچند متغير،
اما همچنين به عنوانِ کانون ارزش ميانجامد. وقتي که ميلِ به آينده
متصور سببگري کند، ساختارِ ترکيبي موجود از حال تا آينده دوام
مييابد و لذا ميتواند از برآوردنِ اَميال سود بَرَد. اين
وجودنُما از درمههاي لحظهپا و مدام در تغيير ساخته شده است
(البته، خود عملِ ساختن واقعيتي صرفا درمهاي دارد). سرچشمههاي
شرطيشدگيِ در آن وقت از ياد رفته است و آن خودبنياد، موضوعِ اميد
و ترس از آينده ديده ميشود.
(4) چنان که خاطر نشان کردهايم، در
سنّتِ ديني، شيوه اصلي عقلانيت عملي است؛ يعني «براي نجات چه بايد
کرد؟». در چهار حقيقتِ عالي، از عقلانيتِ ديدن و فهميدنِ عليّتِ
سنساره و عليّت رنج در اين بافتِ عملي سخن به ميان آمده است. راهي
هست که از آن راه بتوان به عليّت پايان داد؛ راه پايان رنج وجود
دارد.
بنابر متون اوليه، بيهيچ ترديدي
سرچشمه اين آموزهها [ب]، آموزههاي (1) تا (4)، بينش ِ بودا و راه
جديد تجربه کردن او بوده است. اما يک چنين مجموعهاي از آموزهها
از رهگذر تنسيق و تدوين، حيات خود را باز مييابند، و قطعا بدون
ارجاعِ به تجربه بنيادگذار] الف[ ميتوان به تجديد تنسيق و
نظامسازي آنها پرداخت و اين کارها در راستاي کارهايي است که در
بافتِ آکادميک فلسفيِ غرب سربرميآورند. اينها همچنين عبارتند از
تنسيقِ دلايل فلسفياي که آموزههاي پايه را تأييد ميکنند. محض
نمونه، در متون اوليه، چندين دليل در اثبات آموزه ناـ خود وجود
دارد. اين دلايل از راههاي مختلف بر مخاطبان مختلف مؤثر واقع
ميشود (کالينز(13)، 1982، بخش 2.3). در بحث با
غيربوداييان (که اغلب طرف گفتگو بودا بودند) از مفهوم متعارفتجربه
استفاده ميکنند، و ميگويند که ميتوان همه تجربهها و خاطرات ما
را (به روش هيومي) در ذيل احساسات، ادراکاتِ حسي، دانستگيها، و
مانند آن طبقهبندي کرد، و در هيچ جا خود متعلَّق تجربه نيست.
البته، به نظر رهرو، اين نه دليل، بلکه اشاره است به آن چيزي که،
شبيه «بينش»، بين شناسهگر و شناسه وجود دارد. يک چنين شخصي بر آن
است که واژه «احساس»، «ادراک حسي»، و مانند آن، تغيير معنايي پيدا
کردهاند، و ديگر دلالتهاي متعارف خود را، يعني «کسي هست که احساس
ميکند، ادراک ميکند، و آگاه است» ندارند. دلايلِ ديگر فهمي را که
مخاطبان از خود دارند، اگر خودي درکار باشد، محک ميزند. يقينا
خودِ حقيقي بايد پايا و نامتغير باشد. يقينا هر چيزي که حقيقتا از
آنِ من است بايد کاملاً در کنترلِ من باشد. اما چيزي را که افراد
عادي از آنِ خود ميدانند آن به آن تغيير ميکند و به نحو
لجامگسيختهاي بيرون از کنترل من است، و ما را دستخوش بيماري و
رنج، يعني چيزيهايي که ذرهاي به آنها تمايل نداريم، ميکند.
مؤمنان برآنند که اين دليل دو نکته را خاطرنشان ميسازد. نخست،
علّتِ حقيقي رنج، و دوم، با دستکشيدن از پندارهاي «خود»، رنج را
واقعا ميتوان کنترل کرد.
3
همانطور که گفتم، آموزهها [ب]
آرامآرام حياتي مستقل مييابند. ظرفِ چندصدسال از زمانِ بودا، حتي
در خودِ مکاتب (نيکايه(14))، سؤالاتي سربرآوردند. محض
نمونه، آيا شرح تفصيلي از جهان ـ درمه به علمي جداگانه تبديل شده
بود و با سرچشمههاي حقيقياش در [الف] فرق داشت. طبقِ اظهارنظرهاي
مقدماتيام، اين خطر وجود داشت که حاکميتِ عقلانيت اعتقاد به قيمت
عقلانيت سنّت باشد.
تقريبا به سببِ اين نگراني، و نيز به
خاطرِ دلنگراني از تفسير نادرستِ تعاليم اخلاقي يا عملي بودا بود
که تغييري عميق در آموزه پديد آمد. تحولات مهاياني (ويليامز، 1989)
از جهاتي چيزي جز تغيير کاملِ ديدگاه نبودند. با اين وصف، به نظرم
در صورتي ميتوان از وحدت عقلاني سنّت دفاع کرد، که سرچشمه
تنسيقهاي جديد را اساسا آگاهياي تازه از آيين بوداي اوليه و
نيکايه بدانيم، يعني دريابيم که راههاي بيانِ کشف بودا در
آيينبوداي اوليه و نيکايه دستخوش تفسيري نادرست بوده است.
سو«ترههاي پرجنياپارميتا(15)، و مکتب فلسفي ماديميکه
ناگارجونه، راههاي يکسره تازه بيان و تنسيق کشفِ بنيادگذار بودند.
به نظر ميرسد بسياري از آنها چه بسا مناقشه در مفاهيم، آموزهها
و ارزشهاي آيين بوداي اوليه و نيکايهاند، اما آنها را همچنين
ميتوان ناظر به خطرها و سوءتفسيرهاي بالقوهاي شمرد که راههاي
بيان آيين بوداي اوليه و نيکايه ممکن بود آن را به قلمرو کمعمق و
سطحي بکشاند.
نظريه درمه آيينبوداي اوليه و
نيکايه راهي بود تا «جهان جديد»ي را، که بينش نجاتبخش پرده از آن
برگرفته بود، شرح و بيان کند. اين نظريه در برابر مابعدالطبيعه
متعارف، که آدمي در آن دستخوش رنج و در واقع، غوطهور در رنج است،
ديدگاه بديلي را ارائه داد و براي تبيين جديد از واقعيت و نزديکتر
شدن به تجربه عريان، دستشُستن از مابعدالطبيعه متعارف را موجّه
دانست. از منظر فلسفي، اين تغيير، يعني افراد «چيزي جز» سيالههايي
از درمههاي بههمتنيده نيستند نوعي تحويلگرايي بود. اما به نظر
متفکران مهايانه، نظريه درمه را، در صورت موجّه بودن، ميتوان راه
فهمِ ناـ خود دانست؛ نه تبيينِ جهان جديد و فريبا. دستاورد واقعيِ
تغيير انديشه، سلبي، يعني نفي اعتقاد به خود بود. خطر نظريه درمه
آن بود که «واسطگيِ» بينش را از دست داد، و دوباره دوئيت شناسهگر
و شناسه همراه با درمه به مثابه جهان عيني تثبيت گرديد. از اينرو،
فرايندِ [ج [نفي موجودات را بايد درباره خودِ درمهها نيز به کار
بست. «ناـ خود» را بايد تعميم داد، ناخود بايد ناخودْبود (سوَباوه(16))
شود؛ يعني موجوداتِ ناخودايستا، ناجوهريت شود. هر چيزي را که شناسه
مينگاريم تهي است؛ تهي از خودسرشتي. تهيگي (شو«نيتا(17))
مشخصه محوري اين راه جديد تفکر گرديد. تهيگي را نبايد واقعيتي
جديد، رازآميز، و بيانناپذير دانست، بلکه بايد فقدان ناخودْبود را
بدون حد و مرزي تعميم داد. موجوداتِ بنيادين وجود ندارند. البته،
ويژگي اين مخالفتِ بيامان با جوهريّت (که ارزيابي مجدد، و فهم
تازه از همه آموزههاي سنتي، حتي چهار حقيقت عالي را به ارمغان
آورد) ايدهآلِ خلوص فکري نبود. اين راه نجات همانند راه پيشين
تخريب مستمر و هولناکِ هر سرپناهي است که آدمي ميتواند در آن، خود
را جستوجو کند:
در شکل، احساس، اراده، ادراک، و
آگاهي
در هيچيک از آنها تکيهگاهي
نمييابند.
آنها بيخانه و آوارهاند، درمهها
هرگز آنها را نميگيرند
آنها هم درمهها را به چنگ
نميآورند.
(به نقل از کونتسه، 1973، ص10ـ9)
اين سنّتشکني همانند سنّتشکنياي
است که ناگارجونه با چهارچوبِ [ب]، يعني نظري، آييني و فلسفي انجام
ميدهد. در اينجا اين سنّتشکني ناسازگاري مفاهيم بنياديِ
آموزههاي آيين بوداي اوليه و نيکايه را اثبات ميکند (کالوپاهانا(18)،
1986). محض نمونه، فاصلهگرفتن بودا از وجودشناسي (او نه وجود را
تصديق ميکند و نه ناـ وجود را)، دنبالهروي از «تعليم راه ميانه»،
براي مثال، شرطيت ـ تعليم دوازدهحلقه همپيداييِ مشروط، است. اما
با نبودِ خودبودگي چگونه بايد شرطيت را فهم کرد؟ بنابر فرضِ
متعارف، شرطيت عبارت است از ارتباط بين اموري که فارغ از آن
ارتباط، قابل شناخت هستند. اما نبودِ خودبودگي دلالت بر نبودِ
امورِ وابستهبههم دارد.
همچنين است نيروانه، متعاليترين
مفهومِ آيينبودا؛ اگر نيروانه فراسوي کثرتِ جهانِ سنسارهاي است،
چگونه ميتواند در ارتباط با اين جهان باشد؟ راه، فرايندِ علّيِ
اين جهان چگونه ميتواند به نيروانه برسد؟ در واقع، اگر وجود و
ناوجود را نميتوان براي نيروانه، يعني براي چيزي غير از جهان
سنسارهاي اثبات کرد، اگر هيچکدام از آنها واقعيتِ عنصري ندارند،
[پس [از اختلاف بنيادين آنها هم نميتوان دفاع کرد.
درباره اين ديدگاهها چه ميتوانيم
بگوييم؟ آيا لازمه آنها ترک هر نوع عقلانيت، دربرگرفتن انکارگرايي
شکاکانه، و ستيز با آيين بودا است؟ واقعا آنها تلاش تازهاي براي
فهم و انتقال بينش بنيادگذار و نجات بخشند، و در پرتو راهميانه به
افراد بينش ميدهند. نيروانه متمايز از جهان نيست؛ چنانکه بتواند
رفيعتر از همه افلاک، و پناهگاهي براي مجاهده باشد، که آدمي درآن
از رنج ذاتيِ زندگانيِ سنسارهاي آزاد شود. چنين تفکري برداشت
کاملاً نادرستي از تعاليمِ بودا است.
دليلِ دستنايافتيِ او آن است که
بوديستوه، با تکيه بر کمال فرزانگي، بدون چادرِ انديشه ميزيد. و
اين بيچادريِ انديشه او را نگران نکرده است. او سرانجام با
برگذشتن از امور اضطرابآور به نيروانه دست مييابد. (کونتسه،
1958، ص93)
«فقدان چادرهاي انديشه»: اغلب
ميگويند ماديميکه از منظريبنيادين به واقعيت مينگرد، از اين
منظر، همه مَيزها و مرزها فرو ميريزند و بنابراين، همه الفاظ و
مفاهيم از کار بازميايستند. اما البته، متون مورد بررسيِ ما از
کلمات سود ميبَرَند و تحليل و فهم آنها نيازمند تفکري دقيق و
موشکافانه است، و براي نجاتبخش بودن بايد آنها را فهم کرد. متون
از ما نميخواهند تا از انديشه، از آموزه، و از عقيده به قالبِ
نجاتبخشِ چهار حقيقت عالي دست کشيم، بلکه بايد نگاه تازهاي به
کلمات داشته باشيم، که در آن، سودمندي و ضرورتِ آنها را تصديق
ميکنيم، اما تنها تا حدّي که به خوبي ميتوان سببِ آنها را تشخيص
داد، لکن هماره ميتوان از آنها برگذشت و به فراتر از آنها رفت.
از منظرِ وحدتِ عقليِ کل سنّت
بودايي، سنتِ فرعي يوگاچاره مهايانه (ناگائو(19)، 1991)
ترکيبي از دو سنّتِ فرعيِ پيشگفته است. اين سنّت، نظريه پيچيده
درمه آيين بوداي اوليه و نيکايه را به جدّ قبول دارد، اما از
نقدهايي که ماديميکه به خطرهاي آن دارد غافل نيست. يوگاچاره
ميکوشد تا با ارائه تبيين روشن و ايجابي از جايگاه درمهها خطرها
را از سر راه بردارد. جهان درمه جهاني از موجوداتِ خودبنياد نيست،
اما از نوعي واقعيت برخوردار است و به تعبيري، داراي [واقعيتي]
رواني است. به گفته وسوُبندوُ، (آناکر(20)، 1984، ص161)
«طبقِمهايانه، سهقلمرو وجود [يعني، کُل قلمرو سنساره] فقط ـ
ادراک (ويجنهپتيـ ماتره(21)) است». اين ادراکات
(«صورتِذهني» ترجمهاي مناسبتر است) رخدادهايي رواني در بافتِ
ثنويتِ ذهن ـ بدن نيستند. آنها صورتهايي ذهني از موجودات خارجي
ومستقل نيستند. ايندستگاه فکريْ ايدهآليستياست، وتجارب،يعني
رخدادهاي رواني را پيآيندِ علّيِ ديگر رخدادهاي رواني ميداند؛
يعني انگيزههايي برانگيخته از ميل که تنها داراي نيروي
کرمهاياند. تجاربِ سنسارهاي ساختار دو وجهيِ دروني دارند:
دانستگي، که نيتمندند، اما تنها موضوعات شناساييِ آنها درونياند.
ازاينرو، بهتعبيرمن، ساختار ارتباطي در صورتهاي ذهني وجود دارد،
لکن نسبتها از نگاه متعارف مسلّم، فاعل شناساي جوهري، وموضوع
شناسايخارجي، اموري پندارياند.
سنّت فرعيِ يوگاچاره ديدگاههاي
ماديميکه را درباره ارتباط سنساره و نيروانه جدّي ميگيرد. همچنين
در آن تبيين ايجابي و دقيقي ارائه شده است، که اتهام انکارگرايي را
از خود دور ميکند. انکارگرايي را منتقدان سرگشتهاي که همه کثرات
و ظاهرا همه آموزهها را فروريخته در تهيگي ميبينند مطرح ميکنند.
(اگر سنساره(22) مترادف با نيروانه(23) است،
موضوع تکليف آيينبودا احتمالاً چه چيزي است؟) اين تبيين ايجابي،
تحليلِ سه سطحيِ وجودشناختي ـ معرفتشناختي است. هر موجودي ماهيت
وابسته (پَرَتنتره ـ سوباوه(24)) دارد. «وابسته» در
اينجا به معناي «مشروط» است، و به جرياني از پديدارهاي مشروط، اما
بيجوهر اشاره دارد، که آن را ميتوانيم به عنوان بينش بنيادگذار
شناسايي کنيم. البته، اين واقعيت پديداري، با ساختماني دروغين،
نمود ظاهريِ جهان را همراه با موضوعات خارجي و فاعلهاي مدرک ايجاد
ميکند. اين جهانپنداري از معتقداتِ بيچون و چراي «شخص» معمولي
است؛ يعني کسي که در اين جهان به بيم و اميدهاي خود بها ميدهد، و
زندگي او در اين جهان زندگياي توأم با رنجي ريشهدار است. اين
جهانِ ثنوي پندارينْ «ماهيت ساختهشده» (پري کلپيته ـ سوباوه(25))
است. «ماهيتِ» سوم، ماهيت کماليافته (پري نيشپنّه(26))
است. اين را به عدم ماهيت ساختهشده تعريف ميکنند. آن را ميتوان
ديدگاه معرفتشناسانه درست درباره ماهيت وابسته دانست. لذا سنساره
و نيروانه از منظر وجودشناسي با يکديگر اينهماني دارند. هر دو
ديدگاهي درباره بُنِ هستي، و «مشهودِ» چشم دلند. البته، آنها
درعينحال، از منظر معرفتشناسي با يکديگر فرق دارند. همين اختلافِ
معرفتشناسانه است که راه بودايي را در صدر مينشاند. اما،
ديدگاههاي سنسارهاي و نيروانهاي درباره واقعيتِ واحد تناسبي تام
و تمام ندارند. نخست، درمههاي «شخصِ» کاملْ ناآلوده است و لذا از
بسياري جهات با درمههاي ساختهشده، يعني درمههاي شکلدهنده شخصِ
نادان فرق دارد. دوم، مفهومِ ديدگاه، دوئيّتِ شاهد و مشهود را نشان
ميدهد که در اينجا کاملاً نادرست است؛ چنانکه ميتوان ديد، اين
[سنتِ فرعي] به طرز آگاهانهاي در تحقق «سنت بودايي» نقش داشته است
و با بازگشت به کشف و شهودهاي بنيادگذار، آن را در راه «ميانه»اي
روانه ميسازد و از اين رهگذر از دو کرانه ذاتگرايي و انکارگرايي
فاصله ميگيرد.
مزيت اين تحوّلات نظاممندِ يوگاچاره
آن است که پيامِ تعليمِ واقعي بودا را به همراه دارد. و به
تعبيريديگر، آنها «سنتِ عقلاني» را نشانه رفتهاند. اما در
برآوردنِ اين هدف، آنها بايد داراي انسجام دروني و مستدّل باشند؛
يعني بايد «اعتقادِ عقلاني» باشند.
4
سرانجام، نظرِ خود را درباره مسأله
عقلانيتِ عملي، يعني نقطه مشترک جهانبينيهاي دينيِ نجات گروانه
بيان ميکنم: چه رابطهاي بين نجات و نيازهاي اخلاقي وجود دارد؟
«براي نجات (و از جمله) خوبي چه بايد کرد؟». «اگر خوبي داراي
انگيزه شخصي، يعني دستيابي به نجاتِ خود باشد، آيا [در اين صورت]
ميتواند خوبيِ واقعي باشد؟ خوبي با انگيزه شخصي بيشک ايده نجات
را از جايگاه خود، يعني نتيجه نهايي هر عمل ديني به زير ميکشد؛
زيرا آن را هدف شخصياي ميگيرد که اخلاق فقط راهي به سوي آن است و
بدينسان، ديگرخواهي در خدمتِ اهدافِ خودخواهي قرار ميگيرد. در
آيينبودا (کتس(27)، 1981)، سمتوسوي بسياري از
فعاليتهاي تازه تفکر مهايانه، رويارويي با اين تنزّل درجه و اين
تفسير نادرست بود. گاه به نظر ميرسد مناقشه بر سر مفهومِ انسان
کامل (ارهنت) آيين بوداي اوليه و نيکايه است، اما اين بحث حقيقتا
درباره آناني است که اين مفهوم را به راهي سطحي و خودخواهانه
ميکشانند.
موضوعِ بحث در واقع درباره نتايج
عمليِ فهمِ ناـ خود است. در متون اوليه، واژه «ارهنت» به معناي آن
دسته از پيروان بودا است که منازل را يکبهيک پيموده و به معرفت
نجاتبخش رسيدهاند. اما اغلب خودِ بودا را يک ارهنت ميدانستند، و
فرقِ واقعي و چشمگيري بين «ارهنت» و «بودا» نميگذاشتند. بودا با
زندگي و مرگِ خود مُدلي دو بخشي از ناـ خود را ارائه داد. او دهها
سال پس از روشنشدگي همچنان يار ديگران بود، بينشهاي خود را به
مردم تعليم ميداد، و آنها را در موقعيت مناسبي قرار ميداد تا از
رنج برگذرند. آن وقت که زندگي او بهپايان رسيد، او دوباره زاده
نشد، لکن به مقامي رسيد که هيچ از آن سخن نگفت، اما قطعا ديگر با
اين جهان تماس نداشت. در آن هنگام، فريبخوردگيِ پيروان او اين بود
که ارزشي براي «انسان کامل» و رفتارِ اخلاقيِ نوعدوستي قائل
نشدند؛ يعني نوعدوستي را گويا راه، اما نه ضروري، توقف کامل دايره
سنساره انگاشتند.
همانطور که شارحان تيرواده يادآور
ميشوند، چنين تفسيري از مفهومِ ارهنت به هيچروي همان برداشتي
نيست که آيينبوداي اوليه و نيکايه از پيام بودا دارد. اما در
هرحال، سنّتِ مهايانه درباره خطرِ نگاه خودخواهانه به هدفِ ديني
صريحتر سخن گفت، و براي دوري از آن، تنسيقي ايجابي از آموزه عرضه
کرد که همان مُدل جديد، يا دستکم طرحي جديد از انسان کامل، يعني
بوديستوه، يا موجود روشنييافته بود. همدردي، رنجکشيدن، و ياري
به ديگران در هسته مرکزي اين آرمان جاي دارد.
آرمان بوديستوه را ميتوان با
ملاحظات ذيل در وحدتِ عقلانيِ سنّت بودايي جاي داد. نخست، تعليم
بنيادينِ شرطيّت، وابستگيِ متقابل همه موجودات، و از جمله «شخص» را
نشان ميدهد، که به غلط، مستقل، و خودايستا خوانده ميشود. دوم،
چهار حقيقت عالي تکليف ديني را در پيرامون يک هدف، يعني برگذشتن از
رنج متمرکز ميکند. دلالتِ ضمنيِ هر دو ادعا آن است که با نگاه از
منظر فرزانگي، راهرو بايد هدف خودرا تعميمدهد؛ يعني او بايد هدفِ
خود را برگذشتن از رنجخود ورنج همهرنجديدگان بداند. وتنها
بهميزان دستيابي به اين هدف، رهرو به پايان راه نزديک شده است.
کتابنامه
Anacker, S. 1984: Seven Works
of Vasubandhu (Delhi: Motilal Banarsidass).
Collins, Steven 1982: Selfless
Persons (Cambridge: Cambridge University Press).
Conze, E. 1958: Buddhist Wisdom
Books (London: George Allen & Unwin).
-------, 1959: Buddhist
Scriptures (Harmondsworth: Penguin.)
-------, 1962: Buddhist Thought
in India (London: George Allen & Unwin).
Conze, E. (tr.) 1973: The
Perfection of Wisdom in 8,000 Lines and Its Verse Summary.
Bolinas: Four Seasons Foundation.
Jayatilleke, K. N. 1973: Early
Buddhist Theory of Knowlege (London: George Allen & Unwin).
Kalupahana, D. J. 1986:
NaÎgaÎrjuna: the Philosophy of the Middle Way (New York:
State University of New York Press).
Katz, N. 1989: Buddhist Images
of Human Perfection (Delhi: Motilal Banarsidass).
MacIntyre, Alasdair 1988: Whose
Justice? Which Rationality? (London: Duckworth0.
Nagao, G. 1991: MaÎdhyamika and
YogaÎcaÎra, A Study of MahaÎyaÎna Philosophies (New York:
State University of New York Press).
Nyanaponika Thera 1965:
Abhidhamma Studies (Kandy: Buddhist Publication Society).
Stcherbatsky, T. 1979: The
Central Conception of Buddhism and the Meaning of the Word
"Dharma" (Delhi: Motilal Banarsidass).
Williams, Paul 1989: MahaÎyaÎna
Buddhism (London and New York: Routledge).
1 مشخصات کتابشناختي اين مقاله
چنين است:
David Bastow, Rationality in
Buddhist thought, in A Companion To World Philosophies,
pp410-419.
2 . MacIntyre
3 . conze.
4 . NikaÎyan
5 . williams
6 . Jayatilleke
7 . Arahant.
8 . epocheÎ
9 . Husserl.
10 . Nyanaponika.
11 . karma.
12 . PratiÎtyasamutpaÎda
13 . Collins
14 . nikaÎya.
15 . PrajnaÎpaÎramitaÎ suÎtras.
16 . svabhaÎva.
17 . shuÎnyataÎ.
18 . Kalupahana
19 . Nagao
20 . Anacker.
21 . vijnÎapti-matra
22 . SamÊsaÎra
23 . nirvaÎna
24 . Paratantra-svabhaÎva
25 . Parikalpita-svabhaÎva
26 . ParinisÊpanna
27 . Katz.