Home Page   صفحه اصلي شبكه Print -  چاپ صفحه Save As - ذخيره صفحه ارسال به دوستان
 

اسلام و مقتضيات جهان معاصر

حسن جابر

ترجمه حميد رضا شريعتمداري

چکيده : موضوع اسلام و زمانه، يا اسلام و تجدد، به يکي از موضوعات بحث‏انگيز زمان ما تبديل شده است. در قرن حاضر انديشمندان و نويسندگان به طور چشمگيري بدين موضوع رو آورده‏اند. برآيند اين اقبال روز افزون، نوشته‏هاي پرشمار و گرانمايه‏اي است که درباره محتوا و روش اين مبحث پديد آمده است. با اين همه، تحولات سترگي که در قلمروهاي نزديک به ما به صورتي غافلگير کننده مؤثر بوده، دستاوردهاي فکري را از همپايي با تاثيرات آن تحولات ناتوان ساخته و موجب آشفتگي و به هم‏ريختگي مفاهيم به کار رفته در اين قلمرو شده است. اين آشفتگي، مانع بروز و ظهور گرايشي نوگرا، نوساز و پردامنه شده است که عهده‏دار اجتهاد عصري و شايسته اهتمام باشد.

حسن جابر از چهره‏هاي بارز دانشگاهي در لبنان و سردبير مجله المنطلق، اين موضوع را دستمايه تحقيق قرار داده است. با تشکر از جناب آقاي وصفي از رايزني جمهوري اسلامي ايران در لبنان که اين مقاله را جهت درج در اين فصلنامه ارسال کرده‏اند، ترجمه آن را تقديم مي‏کنيم.

مراکز ديني و حوزه‏هاي علميه، که از آنها اجتهاد و تحقيق علمي پرمايه‏اي انتظار مي‏رود، هنوز به طور جدي به مسئوليتهاي خود نپرداخته‏اند، و مبارزه‏جوييهاي روزگار ما غيرت و حميت پرداختن به قرائتهاي نوين را در آنها برنينگيخته است. عمده کاري که حوزه‏هاي ما انجام داده‏اند، محدود شدن در فضاي خاص خود بوده است. اينان در اين گام انزواجويانه تنها در پي‏احياي محصولات علمي انديشمندان و مجتهدان گذشته بوده‏اند; بي‏آن که کارگاه تحقيقي نوگرا را راه‏اندازي کنند; کارگاهي که از پيشينيان بهره بگيرد و از نوآوريهاي انديشه نوين انساني نيز تغذيه شود. چنين تحقيقي ناگزير بايد دلمشغول واقعيات موجود و پرسشهاي فراواني باشد که از دل اين واقعيات بر آمده است.

انديشه انساني نگرشها و تحليلهايي روش‏شناسانه در باب متن‏شناسي و تفسير متون به دست داده است که محققان مي‏توانند به مدد آنها مفاهيم و قلمروهايي از معنا را درک کنند که پيش از اين در حوزه تحقيق نمي‏گنجيدند; چنان که روشهاي انتقادي مي‏توانند محقق را در رها شدن از تاثير قيد و بندهاي زماني و تاريخي ياري دهند; قيد و بندهايي که همچنان در قلمرو معاني پردامنه متون ديني حضوري زيانبار، و در بررسي احاديث و روايات نقشي محدود کننده دارند. روايات نيز به دليل کاربرد زياد و نيز حاکميتشان بر همه منابع، حتي قرآن، توانسته‏اند حکم داراي شرايط خاص را بر حکم مطلق، و احکام موضوعات زماندار را بر اهداف حقيقي دين غلبه دهند.

اصرار ورزيدن بر تکرار «آنچه براي ماست مربوط به ماست، و آنچه از آن ديگران است مربوط به آنان است‏»، به انديشه اسلامي آسيب رسانده است. امروزه پذيرفته و روا نيست که گفته شود انديشه اسلامي ساختار معرفتي تکامل يافته‏اي است که قابليت داد وستد با ديگر انديشه‏ها را ندارد، و دستاوردهاي سلف صالح براي توليد انديشه و پيشرفت در علوم و تحقيقات کافي است. چنين سخني ظاهرا براصالت و اعتبار تفکر اسلامي تاکيد مي‏ورزد، اما به واقع به اين معناست که اين انديشه خارج از اختيار و تملک انديشه بشري است. در اين صورت، انديشه بشري همواره از آن بيگانه خواهد بود و ديگران نيز نمي‏توانند بر اساس منطق مشارکت و گفت‏وگو خارج از چارچوب علوم ديني به نقد آن بپردازند; چنان که پژوهشگران انديشه اسلامي در درون آن نهاد نيز ديگر فايده‏اي در رو آوردن به انديشه انساني نمي‏بينند. به دليل اين طرز تفکر است که راههاي تعامل و ارتباط بسته شده، و تحقيقات اسلامي در مراکز ديني در وادي تقليد غرقه شده است; تا حدي که در گذر از چالشهاي بسياري که همواره بر دروازه‏هاي اين مراکز مي‏کوبند، ناتوان مي‏نمايد.

بارها گفته‏اند و گفته‏ايم که اسلام ديني است جهاني. اولين مقتضاي اين جهان‏شمولي، گشاده‏دلي و حضور جدي در آوردگاههاي بحث و گفت‏وگوست. اين دو جنبه حياتي، يعني گشاده‏دلي و حضور جدي و پايدار، عهده‏دار ايجاد انگيزه و رغبت‏براي بحث و بررسي نو به نو و هميشگي هر دستاورد فکري است; خواه در قلمرو فقه باشد يا اصول‏فقه يا کلام; چه برسد به فلسفه و منطق. اگر متون دين بارها بازخواني شود، مطمئنا هيچ آسيبي در آن راه نخواهد يافت. آيا اجتهاد و توليد مفاهيم نو، بدون تامل و بازنگري، دست‏يافتني است؟

متاسفانه جمود و بسته‏انديشي، به مفهوم اجتهاد نيز سرايت کرده است، و امروزه اجتهاد هم‏معنا شده است‏با اندوختن و انباشتن دستاوردهاي پيشينيان و تکرار مقولات گذشته; به گونه‏اي که گذر کردن از آن يافته‏ها به افقهاي جديد مجاز شمرده نمي‏شود.

پويش متقابل متن و معرفت

از نگاه روش‏شناختي، متن‏شناسي از قلمروهاي حياتي‏اي است که شناخت آن براي تحول و گسترش درک ما درباره مدلولهاي مختلف متون ديني، يعني قرآن، سنت پيامبر و احاديث، نقشي ضروري دارد. متن‏شناسي پژوهشگر را به فنون دقيقي آشنا مي‏کند که به او در پي‏جويي ابعاد و دامنه‏هايي از معنا، که پيشتر بدانها راه نداشت، ياري مي‏رساند; و او را به ابعاد، اهداف و جنبه‏هاي مختلف فهم رايج و متعارف رهنمون مي‏شود. اما اين فن تنها حاوي امکانات و کليدهايي است که در فهميدن متن به کار مي‏آيد. به عبارت ديگر، فقط در حد يک مقتضي و زمينه‏ساز است، نه بيشتر. از اين رو، در کنار آن به وجود شروطي اجتناب‏ناپذير نياز است، که چه بسا بدون آنها به کار گرفتن متن‏شناسي در تحقيقات عمقي به نتيجه مطلوب نينجامد. شرط اول، دستيابي به وسعت ديد و شناخت است، زيرا نمي‏توان به جست‏وجو در کناره‏هاي متن و احاطه يافتن بر راههاي ورود به آن بسنده کنيم، بي‏آن که اين معرفت روش‏شناسانه را با اندوخته عظيمي از دانشها به نسبتي برابر با داده‏هاي متن تکميل کنيم. هر قدر پژوهشگر به پرسشها و شناختها و افقهاي ديد وسيعتري مجهز شود، بيشتر مي‏تواند به دنياي متن راه يابد و در اعماق آن غور کند. گوهرهاي گرانبها را کسي مي‏تواند به چنگ آورد که در غواصي آزموده، و با جست‏وجو در اعماق آشنا باشد; و تنها افراد ماهر و کار آزموده هستند که از چنين تواناييهايي برخوردارند. گاهي تعمق در فهم اندوخته‏ها نيز به تنهايي کفايت نمي‏کند، زيرا در احاطه بر اندوخته‏ها بسط معرفت و آگاهي نيز تاثير زيادي دارد. بنابراين، ورود در قلمرو معناي متون، که تواناييهاي چشمگيري در آنها نهفته است، آمادگي و تلاشي مستمر و پرزحمت در جهت‏شناخت و تحقيق مي‏طلبد. و گرنه، حاصل اين تلاشها چيزي جز صدفهايي تو خالي و تقربهايي سطحي، که گاهي زيانشان از سودشان بيشتر است، نخواهد بود.

متن، مانند صخره‏هاي صاف، موجودي جامد و بيجان و در معرض تراشيدگي و خوردگي نيست، بلکه موجودي است زنده که حيات و زندگي در گرو آن است; و هر گاه فرهنگهاي زنده و درکهاي سرشار از پرسش و انگيزش سراغ آن بروند، از گرمي وجود زنده آن برخوردار خواهند شد. مشاهده و درک شروط تعامل با متن، ما را بدين باور سوق مي‏دهد که اگر پژوهنده دنياي متن انديشه‏اي بسته و محدود داشته باشد - يعني فارغ از روال معمول زندگي و نشيب و فراز آن باشد - از متن جز آنچه در آن کاشته است‏برداشت نمي‏کند; بر خلاف پژوهشگر زمانه‏شناسي که خود را در مرکز زندگي مي‏يابد. چنين کسي به يقين گرماي تعامل با اين موجود زنده و فياض را با تمام وجود حس خواهد کرد.

فراموش نکنيم که متن قرآن از حقيقتي مطلق و بي نقص صادر شده است; و کسي که بدان مي‏پردازد، موجودي است محدود که از درها و گوهرهاي آن تنها به اندازه ظرفيت‏خود بهره مي‏گيرد. از اين رو، هيچ کس نبايد مدعي احاطه کامل و نهايي به نهفته‏هاي متن باشد، زيرا متن از روي شفقت‏به حال پژوهشگر محدود، بيشتر از تواناييهاي محدودش بر او تحميل نخواهد کرد. خدا رحمت کند کسي را که حد و اندازه خودش را بشناسد و پا را از آن فراتر ننهد. نيز بايد توجه داشت که متن قرآن فرو فرستاده شده است تا جهاني و انساني باشد، زيرا از جانب پروردگار جهانيان نازل شده است.

بنابراين، پژوهشگر نبايد در را پشت‏سر خود ببندد و درباره معناي متن دعاوي ناقصي را طرح کند; در حالي که آکنده از برداشتها و تلقيهايي است که از فرهنگهاي منطقه‏اي و بسته و نيز انفعالات شخصي و محدود انتزاع شده‏اند. مباد که چنين تلقيهايي را، به‏سان مفاد و مراد جدي متن، به انسان و جهان عرضه کند.

اسلام و بازانديشي

در اين آموزه ميان مسلمانان توافق است که دين آنها، از آن رو که ديني است فطري، انسان‏مدار است. نيز يکي از بديهيات تفکر کلامي اسلام اين است که انديشمندان مسلمان بايد در ادله عام و مطلقي که فطرت و احساس انساني را مخاطب قرار مي‏دهد، کند و کاو کنند; تا در نگرش خود به زندگي آنها را نقطه اتکاي خود بدانند. چنين کاري اقتضا مي‏کند که پژوهشگر همه ادله‏اي را که موضوعي خاص يا مقيد به زمان و مکان دارند به کناري بنهد، زيرا چنين ادله‏اي با مقاصد عمومي دين نمي‏سازد. همچنين اين ادله کارکردي محدود در شرايطي معين داشته‏اند، و نمي‏توان در حال و هواي فرهنگي ديگري آنها را مبنا قرار داد. بنابراين، عالمان و پژوهشگران متخصص در معارف اسلامي بايد خود را موظف بدانند که به محتوا و جنبه‏هاي انساني نهفته در ساخت کلي قرآن بپردازند تا بتوانند آن محتواها را به بشر تقديم کنند.

نگرش ما به اين نظريه، نگرشي بنيادين و کلامي است، ولي ميزان تحقق آن در گرو وسعت‏يا محدوديت افق ديد کسي است که به دليل رو آورده است. نيز بستگي دارد به ميزان اشراف يا احاطه محقق به گرايش انساني عام از يک‏سو، و جنبه‏هاي مشترک فرهنگها از سوي ديگر. از اين‏رو، طرحي که برآمده از بستر فرهنگي بسته و نگرشي يک‏سونگر به انسانيت است و ادعا مي‏کند که تنها يک نگرش بيانگر حقيقت دين است، نمي‏تواند استوار و پابرجا باشد. ممکن است‏به نظر برسد که چنين شرطي در مقام عمل دست نيافتني است، زيرا آدمي هر اندازه افقهاي ديدش وسعت‏يابند و فرهنگ و آموخته‏هايش دامنه‏دار شوند، باز فرزند محيط و در بند حال و هواي خاص خودش است. چنين کسي هر قدر بکوشد، نمي‏تواند از پوسته خود خارج‏شود. با اين همه، تحولات سترگي که در نيمه دوم قرن حاضر پيش آمده است - و نيز رويکرد جهانيان به شناخت همديگر در پي دستاوردهاي دانش بشري در علم ارتباطات - مي‏تواند ازعهده دفع اين شبهه يا توهم برآيد که تحقق نگاه باز و اشراف به انديشه بشري دست‏نيافتني است.

متون مقدس به اندازه نقاط تاريکي که در آنها روشن مي‏شوند بهره مي‏دهند. متن معنا و مضمون را به اندازه و سطح نگاه ما منعکس مي‏کند، و آن گاه که فارغ از مکان و موقعيتي خاص بدان احاطه يابيم، متناسب با حجم نگاهمان ابعادي از آن را آشکار مي‏سازد. از اين رو، انديشمندي که به متن ديني رو آورده است، بايد فرهنگ و انديشه‏اي جهاني داشته باشد تا بتواند نورافشانيهاي محتواهاي فراگير و نهفته متن را ببيند. او بايد با جوامع و گروههاي مختلف انس داشته باشد تا مفاد و مدلول متن را به درستي و به صورتي فراگير دريابد. زيبنده چنين شخصي آن است که انسي فراگير و درکي انساني و جهان شمول داشته باشد. در اين راستا، چه بسا علم به مقاصد کلي شريعت - البته نه به معناي رايج آن در ميراث انديشه اسلامي، بلکه به معناي نوين آن - بتواند چارچوبي مناسب و زمينه‏اي گسترده براي بحث و تحقيق در اختيار ما قرار دهد. علم به مقاصد علمي بسته و نهايي نيست که با دست‏يازيدن به آن بخواهيم خود را از رنج تحقيقهاي بعدي آسوده سازيم، بلکه اين دانش چون خود اسلام افقي است گشوده بر معنا، که به يمن آن هر بار از درون متني دفينه‏اي را بيرون مي‏کشيم که پيش از اين براي ذهنمان دشوارياب مي‏نمود. هر قدر بر دانش و معرفت و وسعت‏نظر پژوهشگر افزوده شود، به همان اندازه مي‏تواند در ابعاد گوناگون معنا و مفاد دليل غور کند.

قرآن امانتي است که براي انسان خليفة الله به وديعت نهاده شده است; و چشمه‏اي است جوشان و پرفيض که از حقيقتي مطلق براي زماني نامحدود، و بشري معرفت‏پژوه صادر شده است. پس در حد و توان يک عالم يا يک نسل از علما يا يک مقطع خاص زماني نيست که به همه ابعاد محتوايي آن راه يابند; هر چند و هر قدر از تحول و پيشرفتي برخوردار شده باشند که بتوانند بر همه زندگي سلطه پيدا کنند. متن چونان زندگي همواره در حرکتي دايمي است; و آن گاه که زندگي از حرکت و کشف و انکشاف باز بايستد، تنها مي‏توان گفت که متن از عرضه معنا باز ايستاده است. حقيقت اجتهاد و آفاق آن نيز در همين معنا نهفته است; هر چند امروزه از مفهوم اصلي آن دور شده‏ايم به طوري که با جمود و تحجر و تبعيت از راي مشهور يا اجماع هم معنا گشته است. امروزه مؤسسات ديني ما به مراکزي علمي تبديل شده‏اند که کارکرد اساسي‏آنها عرضه شرح و تعليق و حاشيه شده است، و از وظيفه اجتهاد و نوآوري در آنها خبري نيست.

اجتهاد و زندگي

در اين ميان توهمي هست که مي‏کوشد بر مسند حقيقت تکيه زند; و آن اين که باب اجتهاد همواره گشوده است و گروهي از مسلمانان از اين نعمت‏برخوردارند و ديگران از آن محروم‏اند. اما درنگ دقيق در واقعيتهاي موجود ما را به داوري و حکمي ديگر رهنمون مي‏شود. براي نيل به داوري درست در اين باره کافي است که آراي فقيهان را در طول ده قرن گذشته ارزيابي کنيم; تا آشکارا بيابيم که درک و تلقي کلامي و فقهي در هيچ زمينه‏اي پيش نرفته‏است.

علم کلامي که مبادي آن در قرن دوم هجري ظهور يافت و منظومه آن در قرن پنجم هجري کامل شد، هيچ تغيير و تحول چشمگيري نداشته است. همچنين نقش و سهم متاخران در آن اغلب از تکرار گفته‏هاي پيشينيان يا شرح و بسط عبارتهاي دقيق و سخت‏ساخت آنها فراتر نرفته است; و از بازنگري در مباني و زيرساختها و نقد ديدگاهها اثري به چشم نمي‏خورد. گويا تاريخ در زمان ظهور آن دانش ايستاده، و بشر در محدوده همان موضوعات قرنهاي نخستين باقي مانده است. پسينيان همواره خود را متعهد به حقايقي دانسته‏اند که از دير زماني بدانها دست‏يازيده‏اند; و وظيفه خود را تنها در حمايت و دفاع از آن حقايق مي‏جويند.

آنچه به علم کلام نسبت داده شد، قابل انطباق بر فقه نيز هست. فقه يعني مجموعه‏اي از احکام درباره مجموعه‏اي از موضوعات. امروزه در اين توهم گرفتار آمده‏ايم که گويا آن موضوعات هيچ تغييري نکرده‏اند، يا تلقي ما از آنها مطلق و نهايي بوده است، لذا تجديد نظر در موضوعات‏و بازنگري‏در احکامي‏که‏با تحول موضوعات‏دگرگون مي‏شوند، اري‏است‏بي‏فايده.

بي‏ترديد درک موضوعات تا حد زيادي بسته به درک متن از يک‏سو، و نوع نگاه ما به موضوع از سوي ديگر است. در نگاه دقيق به مسئله، هيچ کدام از اين دو وجه ثابت نيستند و هر ادعايي درباره ثبات معرفت ما به متن، به حجتي بر ضد او تبديل مي‏شود، زيرا صاحب فرضي اين ادعا پيشتر نياز به اجتهاد و نيز حجيت نداشتن راي مشهور و چه بسا راي مورد اتفاق را پذيرفته است; چنان که برخي از مذاهب بر اين باورند. ادعاي عدم تغيير موضوعات - و به عبارت دقيقتر عدم تغيير درک ما از موضوعات - از سست‏ترين و ضعيف‏ترين ادعاهاست، زيرا اغلب موضوعات داراي ماهياتي مشخص و ثابت نيستند و با تحول شناختهاي پيراموني آنها دگرگون مي‏شوند. از اين رو، ما همواره در برابر دو متغير قطعي (موضوعات و فهم ما از آنها) قرار داريم، ولي از روند توليدات علمي در اين‏باره چنين بر نمي‏آيد که پژوهشگران قلمرو اجتهاد در حسابگريهاي خود تحول فهم و شناخت را مد نظر قرار داده باشند. بنابراين، فرآورده‏هاي آنها تنها بازخوانيهاي همسان ديدگاههاي بنيانگذاران در قرنهاي دوم و سوم درباره برخي فرق، و در قرنهاي چهارم و پنجم درباره برخي ديگر از فرق است.

شايد نگاهي گذرا به شيوه‏هاي آموزشي پذيرفته شده در مراکز علوم ديني و کتابهاي درسي رايج در آنها، براي پذيرش جمود حاکم بر اين مراکز کفايت کند. تاريخ تدوين برخي کتابهاي فقهي‏اي که در اين مراکز مبناي تدريس قرار گرفته است، به قرن هفتم هجري يا اواخر قرن هشتم برمي‏گردد. آيا اصرار بر مبنا قرار دادن تاليفات فقهي کهن، نگاهي جمود گرايانه به فقه را نشان نمي‏دهد؟ و بدين معنا نيست که تحولاتي که دامنگير زندگي ما شده و آن را زير و رو کرده است، تنها تحولي است گذرا که هيچ ربطي به فقه ندارد؟; همان فقهي که همگي آن را فقه زندگي مي‏دانند.

شايد اين سخن به ساحت‏برخي از نگاهبانان مواريث، که کارشان را ارج مي‏نهيم، آسيبي برساند، ولي مصلحت دين و انديشه ديني تعارف‏بردار نيست و با دغدغه ايستايان - که به سرور و انبساطي ناشي از انس با مواريث چونان دارويي خواب‏آور دچار شده‏اند - نمي‏سازد. اينان به صداي شرشر رودهاي زندگي، که موسيقي حرکت و نو شدن را مي‏نوازند، توجهي ندارند. تکليف الهي و شرعي ما را به جنباندن و بيدار کردن اين موجوديت‏به خواب رفته وا مي‏دارد، نه به طولاني کردن دوران رکود و جمود آن; چنان که برخي تصور مي‏کنند. اين پروردگار هستي و زندگاني است که سنت نو شدن را در آفرينش به وديعت نهاده است. تجدد بدعتي نيست که انسان خليفة‏الله بخواهد با آن بر خواست آفريدگار متعال بشورد. وظيفه شرعي پيش‏رفتن و تلاش مستمر را الزام مي‏کند، نه ستيزه‏جويي با خواست و فرمان الهي درباره به خدمت گرفتن ديگر آفريده‏ها، سختکوشي و تقرب به نشانه‏هاي الهي در کرانها و جانها را.

تفکر اسلامي و جنبه‏هاي بحث‏انگيز تجدد

همواره درباره تجدد و عصري بودن پرسشهايي طرح مي‏شود، و از عالمان متخصص در تفکر اسلامي خواسته مي‏شود تا در پاسخگويي بدانها مشارکت جويند. حال آن که اين پرسشها خالي از ابهام نيستند; به ويژه با توجه به اين که اسلام از قالبها و راه حلهايي خارج از درک دين‏پژوهان برخوردار نيست. اسلام موجوديتي فکري، که قابل برداشتهايي نهايي باشد، نيست، بلکه در متون آن توانايي بسياري براي رساندن معنا نهفته است، و همواره راه نايل شدن به کنه مقاصد، اهداف و معاني را براي عالمان و محققان باز مي‏گذارد. از اين رو، ضروري است که در قضيه «اسلام و جنبه‏هاي بحث‏انگيز تجدد» تعديلي صورت دهيم و آن را در قالبي واقعي‏تر و معقولتر طرح کنيم: «تفکر اسلامي و جنبه‏هاي بحث‏انگيز تجدد»، زيرا راه حلهايي که در پي عرضه آنها هستيم، از سطح فهم و درک پژوهشگران و انديشمندان بيرون نخواهد بود. انديشمند مسلماني که از عمق جان و خرد پذيراي معاني انساني و مهرورزي به ديگران است، در متن قرآن جز خير و زيبايي و حق نمي‏بيند. در صورتي که گاه با ديگراني روبه‏رو مي‏شويم که در رويکردشان به معارف اسلامي آکنده از تعصب و معتقد به برداشتهايي ديگر هستند. از اين رو، تحقيق در اين موضوع را صواب انگاشتيم; تا بر اين دين گشوده بر انسانيت و معنا، وزر و وبال جمود و بسته‏انديشي شيفتگان نگرشهاي رايج و حاکم را تحميل نکنيم.

کوتاه سخن اين که دين اسلام با قرآن و سنت‏شريفش، دنيايي است زنده و نو شونده; و فضايي است گشوده بر زندگي که از قدرت شمول و فراگيري برخوردار است; و گاهي فراخواني است‏به مسابقه در راه گشودن فضاهايي جديد که نگرشهاي حاکم را پشت‏سر مي‏گذارد و در برابر بشر پنجره‏هايي را مي‏گشايد که حتي انديشه انسان معاصر نيز بدانها راه نيافته است. اسلام به اين معنا قالبي نيست که فقط حاوي استعدادي هميشگي براي تطبيق دادن باشد، بلکه گاهي معناها و مدلولهايي از آن مي‏جوشد که پيشتر متداول نبوده است، ولي همه اينها در گرو نوآوري خواننده متن و توانايي‏اش بر کشف داده‏هاي نو است. اين دقيقا معناي اجتهادي است که در قلمرو تحقيقات اسلامي مطمح نظر است; چنان که مقصود از اجتهاد در همه شاخه‏هاي ديگر معرفت نيز همين است.

 

 منبع مقاله : فصلنامه هفت آسمان شماره 4

مسؤليت مطالب مندرجه در اين صفحه بر عهده نويسنده مقاله مي باشد.