|
آية الله جوادى
آملى
«لو انزلنا هذا القرآن على جبل
لرايته خاشعا متصدعا منخشية الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون.» «اگر
اين قرآن را بر كوهى فرو مىفرستاديم، يقينا آن [كوه] رااز بيم خدا فروتن [و] از هم
پاشيده مىديدى. و اين مثلها رابراى مردم مىزنيم باشد كه آنان بينديشند.» «تصدع»
همان«تفرق» است و اين كه كسى را كه سردرد دارد «صداع» مىگويندبراى آن است كه
انسان احساس مىكند اين اعصاب دارد از هم جدامىشود، احساس تصدع مىكند يعنى تفرق
اعصاب سر مىكند. هم چنينوقتى كه مطلب سنگين باشد و انسان در آن مطلب غور كند سرش
دردمىگيرد لذا خداوند فرمود: كوه سردرد مىگرفت و اين سردرد و صداعاو مايه تصدع
او مىشد و اين تصدع او جوارح او را خاشع مىكرد وقهرا ريز ريز مىشد، كوه كه ريز
ريز مىشود كره زمين هم متلاشىخواهد شد، چون كره زمين به كوه زنده است. خداوند
سبحان درآيات فراوانى كوهها را به منزله لنگر كره زمين مىداند. كرهزمين كه در
حال حركت است لنگرى مىخواهد كه آن را حفظ كند. درآيات فراوانى از «جبال» به عنوان
«رواسى» ياد شده است،رواسى يعنى همان لنگرها «بسم الله مجراها و مرسيها»«مرسى» در
برابر «جرى» همان لنگر انداختن و لنگرگاه است.هيچ جا نيامده كه ما جبال را رواسى
قرار داديم بلكه فرمود مابراى شما رواسى قرار داديم، اما در سوره نازعات مشخص كرد
كه«رواسى» چيست؟ در آيه 32 سوره نازعات فرمود كه: «و الجبالارسيها» جبال را
رواسى زمين قرار داد. در خطبه معروفنهج البلاغه كه حضرت امير -سلام الله عليه-
فرمود:«و وتدبالصخور ميدان ارضه» هم ناظر به همين است. ميدان يعنىاضطراب، «ماد
يميد» يعنى «اضطرب يضطرب» ميدان يعنىاضطراب، اضطراب اين كره زمين به وسيله كوهها
برطرف شد، لذااين كوهها به منزله وتد (ميخ) آرامكننده اضطراب زمين است.خوب قهرا
اگر كوه متلاشى بشود يعنى لنگر از بين برود اين سفينههم غرق خواهد شد، اگر كوه
نتواند قرآن را تحمل كند كره زمينهم يقينا قرآن را تحمل نخواهد كرد.
انسان و تحمل
امانت الهى
در پايان سوره مباركه احزاب مسئله
عرض «امانت» مطرح شدهاست: «انا عرضنا الامانه على السموات و الارض و الجبال فابين
انيحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا»اين امانتى كه عرضه
شد مصاديق فراوانى بر او ذكر كردهاند كهدر همه اين مصاديق حقيقت قرآن سهم
دارد.گفتند منظور از اين امانت ولايتيا معرفتيا دين و يا قرآناست، هر كدام از
اين مصاديق ذكر بشود بالاخره حقيقت قرآن سهمىدارد، جداى از آنها نيست همان طورى كه
آنها جداى از ايننيستند اگر ولايتباشد كه «ثقل اصغر» است و قرآن «ثقل اكبر»و اگر
دين باشد كه به اين ثقل اكبر وابسته است و مانند آن.اين كه فرمود: ما اين امانت را
بر سماوات، ارض و جبال عرضهكرديم، ذكر جبال بعد از ارض ذكر اعظم اجزا است نه ذكر
خاص بعداز عام، ذكر اعظم اجزا استبعد از ذكر كل. وقتى جبال نتوانديك بارى را تحمل
كند يقينا ساير اجزاى زمين هم نمىتوانند حملكنند.يك وقت است ذكر خاص بعداز عام
است مثل «من كان عدوا لله وملائكته و رسله و جبريل و ميكال» كه اين ذكر خاص بعد از
عاماست، گاهى ذكر خاص بعد از عام نيست ذكر اعظم اجزاى كل استحالايا بعد از ذكر كل
يا بدون ذكر كل، مثل اين كه زكريا -سلامالله عليه- عرض كرد: «رب انى و هن العظم
منى و اشتعل الراسشيبا» به خدا عرض كرد من استخوان بدنم نرم و سستشد، استخوانچون
محكمترين عضو بدن است اگر نرم و سستشود چيزى از بدن باقىنمىماند گوشت و ساير
اعضا و عضلات هم ضعيف خواهد شد و اصولا چيزمهم را كه عظيم مىگويند براى اين كه
استخواندار است از همينعظم گرفته شده مطلبى كه استخواندار باشد يعنى مايهدار
باشد، شخصى كه مايهدار باشد، مقامى كه مايهدار باشد از آن به عظيمياد مىكنند
مىگويند استخواندار و مايهدار است. خوب گاهى ذكرخاص بعد از عام است گاهى ذكر
اعظم اجزا بعد از ذكر كل است،گاهى ذكر خود اعظم الاجزاست تا ساير اجزا فهميده شوند.
مسئلهذكر جبال بعد الارض از باب ذكر اعظم اجزا بعد از ذكر كل است. اين ابا و
سرپيچى كه براى سماوات و ارض و جبال هست اباىاستكبارى نيست تا مذموم باشد آن اباى
استكبارى را قرآن ذكركرد و مذموم شمرد كه اباى شيطنت است:«ابى و استكبر و كان من
الكافرين» سرپيچى استكبارى آن است كهانسان بتواند فرمان خدا را تحمل كند و عمدا
ابا كند و تعدىنمايد. اباى اشفاقى آن است كه ابا كند و نپذيرد چون نمىتواند، چون
به شفقت مىافتد، اين جا شفقتبه معناى مشقت است: «فابينان يحملنها و اشفقن». اين
ابا مذموم نيست و خداى سبحان هم ازسماوات و ارض و جبال با مذمتياد نكرده است، هر
جا از اينهاسخن گفته با اطاعتشان توام است و از آنها به نيكى ياد مىكند:«فقال
لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين»اما اين جا مىفرمايد مقدور
سماوات و ارض و جبال نبود كه اينرا تحمل كنند لذا اين كلمه اشفاق را بعد از كلمه
ابا ذكر كردو فرمود: «فابين ان يحملنها و اشفقن منها» خوب بالاخره حقيقتقرآن يكى
از مصاديق بارز آن امانت است. پس در پايان سوره احزاب فرمود:مقدور آسمان و زمين و
كوهها نبود كه امانتخدا را تحمل كنند،چون تكليف ما لا يطاق است. حالا اگر بخواهند
تحمل كنند چهمىشوند؟ ريز ريز مىشوند اگر ما مسئله را پافشارى مىكرديم ازارض به
«انزال» تبديل مىكرديم «انا عرضنا الامانه» را به«لو انزلنا هذا القرآن» مبدل
مىكرديم و مىگفتيم بايد اين باررا بكشيد اينها ريز ريز مىشدند. «لو انزلنا» ما
قبلا عرضهكرديم، اينها خواهش كردند مقدور ما نيست، اما الان اگر بخواهيمبالاتر از
عرضه يعنى بر اينها انزال كنيم ريز ريز مىشوند: «لوانزلنا هذا القرآن على جبل
لرايته خاشعا متصدعا من خشية الله»اين ظاهر آيه است.
تجلى حق سر عدم
تحمل كوهها
چرا قرآن طورى است كه كوه
نمىتواند آن را تحمل كند؟ آيامعنايش آن است كه يعنى اين الفاظ قرآن بما لها من
المفاهيماين علوم حصوليه، درك معناى ظاهرى، همين درك معانىاى كهمفسران نوشتهاند
اين قابل حمل كوهها نيست؟يعنى همين طورى كه ما از قرآن بهره مىبريم به همين
اندازه كهقواعدى و سلسله علومى هست، اين قواعد را اگر كسى آشنا باشد واز علوم قرآن
مدد مىگيرد، از تفسير قرآن سهم مىبرد، هميناندازه براى كوه مقدور نيست؟كوهها را
ريز ريز مىكند يا چيز ديگرى است؟ از اين حقيقت قرآنكه اگر آن بر كوه نازل بشود
كوه توان آن را ندارد؟ اصل قرآنرا وجود مبارك حضرت امير -سلام الله عليه- به عنوان
تجلىخواستحق ياد مىكند، صغرا را در نهج البلاغه مىخوانيم كبرى رادر قرآن كريم،
اصل قرآن را در نهج البلاغه به عنوان تجلى حقياد مىكند: خداى سبحان وجود مبارك
رسول اكرم -صلى الله عليهو آله و سلم- را بالحق فرستاده است:«ليخرج عباده من عبادة
الاوثان الى عبادته و من طاعة الشيطانالى طاعته بقرآن قد بينه و احكمه ليعلم
العباد بهم اذ جعلوه وليقروا به بعد اذ جحدوه و ليثبتوه بعد اذ انكروه» آن
گاهفرمود: «فتجلى لهم سبحانه فى كتابه من غير ان يكونوا راوهبما اراهم من قدرته و
خوفهم من سطوته و كيف محق من محقبالمثلات و احتصد من احتصد بالنقمات...»(خطبه 147)
«خداوند،محمد(ص) را به حق به پيامبرى مبعوث داشت تا بندگانش را ازپرستش بتها
برهاند و به پرستش او وا دارد و از فرمانبردارىشيطان منع كند و به فرمان او آورد.
با قرآنى كه معانى آن راروشن ساخت و بنيانش را استوار داشت تا مردم پروردگارشان را
كهنمىشناختند بشناسند و پس از آن كه انكارش مىكردند به او اقرارآورند و پس از آن
كه باورش نداشتند وجودش را معترف شوند. پس،خداوند سبحان در كتاب خود بى آن كه او را
ببينند، خود را بهبندگانش آشكار ساختبه آن چه از قدرت خود به آنان نشان داد واز
قهر خويش آنان را ترسانيد كه چگونه قومى را به عقاب خودنابود كرده و چه سان كشت
هستى جماعتى را به داس انتقام دروكرده است». در بيانات امام صادق -سلام الله عليه-
هم اين حديثشريف استكه فرمود: «ان الله سبحانه و تعالى تجلى لعباده فى كلامه او
فىكتابه من غير ان يكون راوه». پس قرآن مىشود تجلى حق، اين صغراى مسئله، كبراى
مسئله هماناست كه در سوره اعراف آيه 143 آمده است كه:«و لما جاء موسى لميقاتنا و
كلمه ربه قال رب ارنى انظر اليكقال لن ترينى و لكن انظر الى الجبل فان استقر مكانه
فسوفترينى فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا و خر موسى صعقا فلما افاققال سبحانك تبت
اليك و انا اول المؤمنين». پس اگر خدا براى كوه تجلى كند كوه توان حمل اين جلى را
ندارد.همه اين بحثها در مسئله آخرى از سوره مباركه حشر ان شاء اللهروشن خواهد شد
كه اينها هيچ ارتباطى به مقام ذات اقدس اللهندارد چون بارها به عرض رسيد كه انبيا
در اين جا راه ندارندتا چه رسد به ديگران، صفات ذاتى هم كه عين ذات حق است آن جاهم
احدى راه ندارد. تمام اين تجليات و ظهورات و امثال آن درمحور فعل است و تعينات
فعلى، آن جا كه كار خداست همه بحثها دراين محور است آن جا كه ذات خداست اولين موحد
و مولاى همهموحدان كه حضرت امير -سلام الله عليه- استبه همه اعلان خطركرد كه آن
جا منطقه ممنوعه است «لا يدركه بعد الهمم و لا ينالهغوص الفتن» احدى آن جا راه
ندارد انبيا آن جا راه ندارند تاچه رسد به شاگردان آنها. تمام اين بحثها در محور
تعينات وظهورات فعلى ذات اقدس الهى است اين فعل اگر چنان چه بر كوهبتابد كوه
متلاشى مىشود. پس قرآن تجلى حق است و اگر حق براىكوه تجلى كند كوه توان آن را
ندارد حالا شما نمونه هايش را درروايات پيدا مىكنيد: در كتاب «توحيد» صدوق بابى
استبه نام«باب الرؤيه»، در آن جا زراره ظاهرا از امام صادق -سلامالله عليه-
سؤال مىكند كه: «ما تلك الغشيه التى كانت تصيبرسول الله -صلى الله عليه و آله-»
آن غشيه، آن مدهوش نهبيهوشى، آن حالى كه به حضرت دست مىداد در هنگام وحى چه
بود؟حضرت مىفرمود: «ذاك اذا تجلى الله سبحانه له من غير ان يكونبينه و بين الله
احد» مىفرمود آن وقتى كه خدا بلا واسطه براىرسولش -صلى الله عليه و آله و سلم-
تجلى مىكرد بدون اين كهبين خداى سبحان و بين رسول خدا فرشتهاى فاصله و واسطه
باشد آنگاه آن حال به پيغمبر دست مىداد كه نمىتوانست تحمل كند، مدهوشمىشد، خوب
يك درجه بالايش طورى است كه اگر پيامبر (ص) ببيندمدهوش مىشود نه بىهوش.درجات
ديگرى دارد كه مع الواسطه است تا برسد به آن مراحلنازله. در ذيل آيه 41 سورهنساء:
«و جئنا من كل امه بشهيد وجئنا بك على هولاء شهيدا». آن جا ظاهرا اين حديث هست كه
ابنمسعود مىگويد من روزى وارد مسجد شدم رسول خدا -صلى الله عليهو آله و سلم-
تنها بود به من فرمود قرآن بخوان، قرآن رابازكردم و خواندم تا به اين آيه رسيدم كه
ما در قيامت از هركسى يك شهيدى و شاهدى حاضر مىكنيم و رسول خدا -صلى الله عليه
وآله و سلم- را شهيد شهدا قرار مىدهيم، هم شهيد بر انبيا واوليايند هم شهيد بر
امتها. اين جا به اين آيه كه رسيدم اشكدر چشمان حضرت ظاهر شد و فرمود: «بس است،
من تعجب مىكنم كسى قرآن بخواند و پير نشود قرآن آدمرا پير مىكند». آيا همين علوم
حصوليه و مفاهيم و همين الفاظبما لها من المعانى الموضوعه است كه انسان را پير
مىكند؟با اينها كه ما مرتب سر و كار داريم و حال آن كه اثرى در ماندارد، يا اين
كه چيز ديگرى در قرآن هست. آيه شريفه «لوانزلنا هذا القرآن... » سخنى بالاتر از
مسئله تحدى است. در قرآنشناسى از نظر خودقرآن كريم چند مسئله است: يكى اين كه قرآن
همه نيازهاى بشر راالى يوم القيامه به عنوان خطوط كلى ترسيم كرده است: «تبيانكل
شىء». مسئله ديگر اين است كه احدى نمىتواند مثل اين قرآنرا بياورد، اين اعجاز
قرآن است. اعجاز هم چندين فصل دارد: دربخش فصاحت و بلاغت، تبيين مسائل حقوقى، تبيين
معارف، بازگويىاخبار غيب، تبيين مسائل سياسى و امثال آن، قرآن معجزه است. كهخود
معجزه يك كتابى است داراى فصولى يك بخش در اين است كه اگرهمه جن و انس جمع بشوند هم
فكرى كنند مثل اين نمىتوانندبياورند اما يك بخش در اين است كه ما اين قرآن را اگر
بر كوهنازل مىكرديم كوه تحمل نمىكرد ولى انسان تحمل مىكند، اين كدامانسان است؟
و كدام قسمت قرآن است كه اگر بر كوه نازل مىشد اينكوه ريز ريز مىشد؟ معلوم
مىشود كه براى قرآن يك مرتبهاى هستكه آن مرتبه اگر بر كوه نازل بشود كوه را ريز
ريز مىكند اماانسانها تحمل آن را دارند اين كدام انسان است كه تحمل آن رادارد؟ در
نهج البلاغه چند جا سخن از آن است كه خداى سبحان برعقول و انديشههاى مردم تجلى
كرده است، يكى در خطبه 185 است كهفرمود: «و تشهد له المرائى لا بمحاضره لم تحط به
الاوهام بلتجلى لها بها» خداوند براى اين اوهام و عقول به وسيله خودعقول تجلى كرده
است; يعنى اگر اين درجه نفس، خود را ببيندخدا را مىبيند نه اين كه از خود پى به
خدا مىبرد اين همانبرهان «اثر الاقدام يدل على المسير» است اين كه معرفت
نفسنيست.انسان خود را بشناسد بگويد من چون حادث هستم پس محدث مىخواهم،يا من چون
متحركم محرك مىخواهم، چون ممكنم واجب مىخواهم، چونفقيرم غنى مىخواهم، اينها كه
راههاى مدرسه است و راههاى«اشهدهم على انفسهم» نيست، اينها خودشان را
مىشناسند ومىگويند ما كه ممكنيم واجب مىخواهيم. اما اين بيان حضرت امير(ع) آن
است كه ذات اقدس اله در آينه اوهام وعقول تابيد. دربحثهاى «اشهدهم على انفسهم»
گذشت كه اگر كسى بتواند سر آينهرا خم بكند آينه را نشان خود آينه بدهد آن گاه از
آينه سؤالبكند كه چه مىبينى نمىگويد خودم را مىبينم كه از آينه صاحبصورت سؤال
بكند كه را مىبينى مىگويد تورا مىبينم، چون در آينهجز صاحب صورت چيز ديگرى كه
نيست. و منظور از آينه آن نيست كهدر بازار آينه فروشان است، بلكه منظور از مرآت
همان است كه دركتابهاى عقلى مىگويند مرآت، آن شيشه و جيوه و قاب را نمىگويندمرآت
آن مرآت بالقوه استبه وسيله او صورت ديده مىشود كه اينمرآت نيست و وسيله صورت
صاحب صورت ديده مىشود چون آن صورت مابه الرويت استبه وسيله او صاحب صورت ديده
مىشود آن صورت رامىگويند مرآت، نه آن شيشه جيوه، آن صورت هم كه هيچ چيز نيستاگر
از اين صورت سؤال بكنند چيست و كيست؟ مىگويد صاحب صورت، همين يك حرف دارد. آيه «و
اشهدهم علىانفسهم» نيز همين را بيان كرد در آن آيه آمده است كه خداىسبحان از
انسانها سؤال مىكند كه را مىبينيد، نمىگويند ماعبديم، تو ربى بلكه فقط مىگويند
تو، نه اين كه به عبوديتخودو ربوبيتحق اعتراف كنند تا بشود دو چيز. «و اذ اخذ ربك
منبنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم ا لستبربكم»نه «ا لستم عبيدى»
و «الستوا بربكم» نفرمود كه: «مگر نهآن است كه شما بندهايد و من خدايم» سؤال دو
چيز نيست و جوابهم دو چيز نيست، هم سؤال يك چيز است و هم جواب: «ا لستبربكمقالوا
بلى».اگر آن صورت هر آينه مىتوانستحرف بزند صاحب صورتاز او سؤال مىكرد كه را
نشان مىدهى؟ چه خبر است؟ مىگفت: تو،نمىگفت من و تو. در مسئله تجلى هم اين چنين
است نفرمود كهخداوند به وسيله آيات ديگر براى اين عقول و اوهام تجلى كردهاست كه
«تجلى لها بها» يعنى براى همين اوهام و نيروهاىادراكى به وسيله خود نيروى ادراكى
تجلى كرده است، همين; يعنىخود عقل مجلاى حق و مرآت حق است. در خطبه 186 كه خطبه
توحيداست و مرحوم سيد رضى مىفرمايد: و تجمع هذه الخطبه من اصول العلمما لا تجمعه
خطبه در آن جا مىفرمايد:«و تشيرالآلات الى نظائرهامنعتها منذ القدمة و حمتها قد
الازليه و جنبتها لو لا التكملهبها تجلى صانعها للعقول و بها امتنع عن نظر العيون
لا يجرىعليه السكون و الحركه» خدا كه براى عقل تجلى كرده است ازديدهها مستور
استخوب، پس تجلى خدا براى خود عقول هست منتهامثل آن استيك صاحب صورتى مثل اين كه
«ليس كمثله شىء» امااز باب تشبيه معقول به محسوس، مثل اين كه آفتابى در برابرآينه
تابيد، اما اين آينه را غبار گرفته است هيچ چيز را نشاننمىدهد اين غبار گرفتن هم
تعبير خود قرآن كريم است فرمود:«كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون» سر اين كه
نمىفهمندبراى آن است كه اين غذاهاى مشتبه، اين حرفهاى مشتبه، اينرفتارهاى مشتبه
«رين» است، غبار و چرك است، اين چرك و رينصفحه دل را مىپوشاند، آينه دل كه رين
گرفته است چيزى را نشاننمىدهد: «كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون» رين
همهمين غبار چرك است. پس تجلى از اين طرف هست لذا نه كوه متلاشىمىشود نه
انسانها براى آن كه چيزى بر انسان نتابيد چهار تاالفاظ است و چهار تا مفهوم است و
يادگرفته نه مفهوم آن وجودسنگين دارد نه اين الفاظ، وجود ذهنى كه اثر ندارد علم است
كهاثر دارد نه وجود ذهنى، تا علم بشود طول مىكشد، واز وجود ذهنىكارى هم ساخته
نيست. مفهوم مىشود كه قرآن حقيقتى دارد كه بهاين آسانى تحملپذير نيست.
تحمل ولايت اهل
بيت
ولايت اهل بيت ثقل اصغر استيعنى
عترت پيامبر -عليهم السلامنيز همين گونه است; يعنى عترت با حقيقت قرآن يكى است.
اگرچنان چه حقيقت ولايت هم در قلب كسى باشد او هم تحملپذير نيست.وقتى به حضرت امير
-سلام الله عليه- گزارش رسيد كه «سهل بنحنيف» رحلت كرد فرمود:«لو احبنى جبل
لتهافت» كوه اگر بخواهد محبت مرا در دل بگيردريز ريز مىشود. اين معنا را كه معادل
و همسنگ و همترازوىهمين آيه سوره حشر است كه: «لو انزلنا هذا القرآن على
جبللرايته خاشعا متصدعا من خشية الله».قرآن و اهل بيت عدلانند و هر كدام از ديگرى
جدا نخواهد شد. آنبيان «لو احبنى جبل لتهافت» همين بيان است، منتها مرحوم سيدرضى
-رضوان الله عليه- اين چنين معنا مىكند كه اگر كسى محبمن باشد آن قدر مسائل و
مشكلات بر او وارد مىشود كه از پا درمىآيد. خوب آن معنا هم فى نفسه حق است اما نه
آن معناى لطيفىكه از اين جمله متوقع است. واقع هم همين طور استيعنى اگر
كسىبخواهد آن حقيقت را تحمل كند از پاى درمىآيد چرا يك خبرسنگين باعثسكته بعضى
مىشود؟ چون آن خبر سنگين است. حالا ماروزى در پيش داريم «يوما يجعل الولدان شيبا»
و آن حقيقت راقرآن هم بيان كرده است. و الان هم هست. از بيان امام هشتم-سلام الله
عليه- به خوبى برمىآيد فرمود: «از ما نيست كسى كهبگويد بهشت و جهنم الان خلق نشده
است».اينها را قرآن براى انسان بازگو كرده است، چطور اين خبرهاىسنگين هيچ اثرى
در انسان ايجاد نمىكند. همان بيان رسول الله-صلى الله عليه و آله و سلم- كه فرمود:
«من تعجب مىكنم كسىقرآن بخواند و پير نشود». خبر سنگين بعضى را از پا درمىآوردو
براى برخى هيچ تاثيرى ندارد، سرش هم اين است كه «وجودذهنى» اثر نمىگذارد بلكه علم
و علاقه اثرگذار است. منزلى آتشگرفته دو نفر اين خبر را مىشنوند: يكى مامور آتش
نشانى وديگرى صاحب خانه، واكنش اين دو نفر در برابر اين خبر، يك ساننيست، مامور
آتشنشانى با خونسردى به وظايف خود عمل مىكند تاهر چه زودتر آتش را مهار كند و از
ضرر و زيان بيشتر جلوگيرىنمايد. اما صاحب خانه آن چنان ملتهب و نگران است كه گاهى
بهسكته و مرگ كشيده مىشود. چرا؟ علت آن علم و آگاهى نيست، چونهر دو مىدانند،
بلكه علاقه و دلبستگى است. مامور آتشنشانىدلبسته نيست لذا كار خودش را انجام
مىدهد. آن چه در انسان اثرمىگذارد دلبستگى و علاقه شديد است، اگر آن علاقه بود
انسانمىنالد و اگر نبود باكش نيست، اين كه فرمود:«لو احبنى جبللتهافت» اگر كوه
بخواهد محبت مرا تحمل بكند ريز ريز مىشودهمين است. انسان محبوبى به اين زيبايى
داشته باشد و او رانبيند او واقع ما را آدم كرده استيعنى اين اهل بيت
-عليهمالسلام- ما را آدم كردهاند، اين كه ما قبر اين بزرگواران و درحرم اينها را
مىبوسيم و مىبوئيم براى اين كه اگر آنان نبودندما بايد همه الگوهاى خود را از
كافران مىگرفتيم، اكنونمىبينيد كه همه تمدنهاى جديد از يك طرف و همه امكانات
روز ازطرف ديگر وقتى به مسائل اخلاقى مىرسند واقعا «كالانعام بل هماضل» هستند.
ايران كه متاسفانه در مقايسه با غربىها از نظرصنعت پيشرفتى نداشته، يعنى
نگذاشتهاند كه داشته باشد، با اينكه استعداد دارد.نياكان ما هم كه قبل از اسلام
در اين سرزمين آتشپرستبودند،پس نه سابقه مذهبى درخشانى داشتيم نه اكنون پيشرفت
صنعتى وعلمى چشمگيرى داريم، بنابر اين اگر على و اولاد على در اينسرزمين نبودند
ما چه مىشديم؟ ما هرچه داريم از بركت قرآن واهل بيت -عليهم السلام- است، آنان به
ما حيات دادند. براى انسانمسافرتى به كشورهاى غربى و كفرآلود، لازم است تا وضع
صنعت وپيشرفتهاى علمى آنان را ببيند بعد وضع اخلاقى آنها را همببيند. انسان گاهى
بعضى بولتنهايى را كه به قرآن كريم اهانتشده مىخواند كاملا احساس مىكند كه اين
اهانتكنندگان از هرسنگى سختترند:«و ان منها كالحجارة او اشد قسوة» يا «كالانعام
بل هم اضل»هيچ چيزى براى آنها مطرح نيست الا درندگى. اين كه مىبينيد بهلطف الهى
مردم ايران از نظر اخلاق در مسير سعادتاند فقط و فقطبه بركت على و اولاد على است.
خوب انسان اين مسائل را ببيندبعد خواهد فهميد اهل بيت نسبتبه ما حق حيات دارند چون
ما وپدران و اجداد ما را زنده كردند. ما كه به آنها دسترسىنداشته باشيم اينها را
نبينيم نه در خواب ببينيم نه در بيدارىببينيم اين است كه انسان در فراق اينها
مىسوزد: «لو احبنىجبل لتهافت» پس قرآن اگر بر كوه نازل بشود آن را متلاشى
مىكندچنانچه محبت اهل بيت -عليهم السلام- هم در قلب كسى باشد اورا متلاشى مىكند.
اين محبت، اختصاص به حضرت امير ندارد، بلكهمنظور از «لو احبنى» «ولى خدا» است;
يعنى معصومين-عليهم السلام- اميدواريم نصيب همه بشود.
عظمت قرآن (2)
آيت الله جوادى آملى
«لو انزلنا هذا القرآن على جبل
لرايته خاشعا متصدعا من خشية الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون.»
«اگراين قرآن را بر كوهى فرو مىفرستاديم، يقينا آن [كوه] را ازبيم خدا فروتن [و]
از هم پاشيده مىديدى. و اين مثلها را براىمردم مىزنيم باشد كه آنان بينديشند.»
اين آيه كريمه كه در باره قرآنشناسى
است در حقيقت ناظر به عظمت و اهميت قرآن است. سراين عظمت هم آن است كه هر كلامى به
اندازه متكلمش عظيم و بزرگاست، لذا دليل حكمى كه در اين آيه آمده است هم اجمالا در
اينآيه ياد شده است هم به تفصيل در سه آيه بعد.
مفهوم متلاشى شدن كوهها
مضمون آيه اين است كه اگر اين قرآن
بر كوه نازل شود كوه رامتلاشى مىبينيد. كلمه «متلاشى» از شيئى مشتق نشده يعنى لا
شىءمىشود وگرنه باب تفاعلى نيست كه يك ثلاثى مجرد داشته باشد.«تلاشى، يتلاشى»
اين چنين نيست اين اصلش «لا يشىء» است. از اينكلمه «لا شىء» باب تفاعل ساخته شده
متلاشى مىشود يعنى لا شىءمىشود. «لرايته خاشعا متصدعا» يعنى متلاشى مىشود چرا
متلاشىمىشود؟ نفرمود:«من خشيتنا» فرمود: «من خشية الله» اينالتفات از يبتبه
خطاب براى تامين دليل اين حكم است پس اصلحكم اين است كه «لو انزلنا هذا القرآن على
جبال لرايته خاشعامتصدعا» چرا «من خشيتنا» نفرمود، بلكه فرمود: «منخشية الله»،
چون «الله» متكلم است هيچ موجودى نمىتواند تجلىالهى و كلام الهى را تحمل كند و
همين معنا را در سه آيه بعد كهدر ميان اسماى حسناى حق استبازگو مىكند: «هو الله
الذي لا اله الا هو» «هو الله الذي لا اله الا هو الملكالقدوس» «هو الله الخالق
البارىء» كه اين سه آيه پشتسر همدر بيان توصيف و شرح اسماى حسناى آن متكلم است و
اگر متكلمعظيم بود قهرا كلام او هم عظيم است و كلام او آن چنان عظيم استكه كوه
توان تحمل آن را ندارد. در اين جا سخن از «خشيت» استنه خوف، بين خشيت و خوف،
تفاوت وجود دارد; خشيت آن ترسى استكه با تاثر قلبى همراه باشد ولى خوف اين چنين
نيست، لذاموحدان عالم فقط از خدا مىترسند از غير خدا خشيتى ندارند،موحدان هم مانند
ديگران از هر چيز گزنده و آسيبرسانى خائفاند:از مار، عقرب گزندگان و درندگان و يا
بىاحتياطى ماشينهامىترسند اما از هيچ چيز خشيت ندارند. خوف آن ترتيب اثر
عملىاست، ولى خشيت آن چيزى است كه انسان آن را مبدا اثر بداند واز او بهراسد. در
اين جا هم سخن از خشيت الهى است، خشيتباشعور همراه است و نشانه آن است كه كوهها
هم شعور دارند. براىاثبات شعور كوهها و مانند آن چند دليل مىتوان اقامه كرد:
دليلاول همان شعور عمومى است كه خدا براى هر موجودى ثابت مىكند كه«له اسلم من في
السموات»، «لله يسجد ما في السموات»،«يسبح لله ما في السموات»، «فقال لها و
للارض ائتيا طوعا وكرها» كه اين چند دسته از آيات قرآن كريم به خوبى دلالت مىكندبر
سرايتشعور عمومى. درباره كوهها همان آياتى كه در سوره مباركه «ص» و مانند
آنآمده است كه خدا به كوهها دستور مىدهند كه با داود هم نواباشند نشانه آن است
كه آنها هم دركى و تسبيحى دارند.آيه شانزده به بعد سوره «ص» اين است كه: «انا
سخرنا الجبالمعه يسبحن بالعشي و الاشراق» و هم چنين در بحثهاى ديگرمىفرمايد:
«يا جبال اوبي معه» اين كه فرمود ما كوهها رامسخر داود كردهايم كه صبح و شام
همراه او تسبيح مىكنند مثل يكنماز جماعتى كه مامومين به امامشان اقتدا مىكنند
سلسله جبالبه داود سلام الله عليه اقتدا مىكردند. و هم چنين «ياجبال اوبي معه»
اين اوب يعنى رجوع تاويب يعنى آن شدت رجوع وكثرت رجوع است، اگر كسى چندين بار به
خداى سبحان رجوع كندمىشود «اواب»; يعنى كسى كه پر رجوع باشد. «آب» يعنى
«رجع،مآب» يعنى مرجع آن كسى كه اهل رجوع مكرر استبه او مىگوينداواب: «يا جبال
اوبي معه» پس نشانه اين است كه كوهها اينشعور را دارند.
انسان با عظمت تر است يا موجودات
ديگر؟
قرآن يك تعبيرى در باره عظمت
انسانها نسبتبه موجودات ديگرنظير آسمانها و زمين و سلسله جبال دارد و نيز تعبير
ديگرى كهمقابل اين تعبير است، گاهى به عدهاى خطاب مىكند كه شما بزرگتريد يا
آسمان؟ خوب آسمان از شما بزرگتر است: «ا انتم اشدخلقا ام السماء بناها» اين دو
دسته آيات در قرآن كريم مقابلهم هستند. به عبارت ديگر، يك سلسله آياتى است كه
مىگويد ازانسان كارى برمى آيد كه از آسمانها ساخته نيست چه رسد به زمينو سلسله
جبال:«انا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين انيحملنها و اشفقن
منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا» وآياتى مشابه اين. پس اين دسته از آيات
دلالت مىكند براين كه ازانسان كارى ساخته است كه از آسمانها و زمين و سلسله
جبالساخته نيست و هم انسان بزرگتر از آسمانها و زمين است. دستهديگر آياتى است
كه مىفرمايد آسمانها و زمين و كوهها از شمابزرگ ترند. اين دو دسته آيات جمعشان
چگونه است. در نصايحلقمان به فرزندش آمده است كه: «انك لن تخرق الارض و لن
تبلغالجبال طولا» هر چه گردنفرازى بكنى بالاخره قدرت ندارى كهزمين را بشكافى و
به رفعت كوهها برسى. در سوره مباركه مؤمن(غافر) اين چنين آمده است كه:«لخلق
السموات و الارض اكبر من خلق الناس و لكن اكثر الناسلا يعلمون» آفرينش آسمانها و
زمين از آفرينش مردم بزرگتر است،ولى اكثر مردم نمىدانند. خوب اگر آسمانها و زمين
بزرگتر ازمردماند و انسانها كوچكتر از آسمانها و زميناند، چرا ازآسمانها حمل
بار امانتبرنيامده است؟ هم چنين در سوره مباركهنازعات آيه 27 مىفرمايد: «ا انتم
اشد خلقا ام السماء بنيها رفعسمكها فسويها و اغطش ليلها و اخرج ضحيها» پس اين دسته
از آياتمىفرمايد: آسمانها و زمين از انسانها بزرگ ترند. دسته ديگر ازآيات
مىفرمايد: از انسان كارى ساخته است كه از آسمانها و زمينساخته نيست. راه جمعش
اين است انسان اگر منهاى آن روح و دين وعقل حساب بشود; يعنى همين بدن مادى باشد; هم
چنان كه كافر ومنافق خود را همين بدن مادى مىپندارد، و مىگويد: «ان هي الاحياتنا
الدنيا نموت و نحيى» و مىگويد:«و ما يهلكنا الا الدهر» با همين بينش محدود مادى
در برابروحى مىايستد. پس اين انسان منهاى عقل است، انسان منهاى عقلمىشود جرم
مادى، قهرا زمين و كوه و آسمان از او بزرگتر است،لذا لقمان در نصيحتخويش
مىفرمايد: «انك لن تخرق الارض و لنتبلغ الجبال طولا» اين طور كه متبخترانه و
مختالانه حركت مىكنىنمىتوانى زمين را بشكافى و به گردن فرازى كوهها نمىرسى،
خداهم مىفرمايد: «لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس» خدامىفرمايد: «ا انتم
اشد خلقا ام السماء بنيها» و اين انسان استكه بار امانتحمل نمىكند، اين همان است
كه «مثل الذين حملواالقرآن ثم لم يحملوها» «مثل الذين حملوا الانجيل ثم لميحملوها»
همان است كه «مثل الذين حملوا التوراة ثم لميحملوها» اگر كسى زير بار وحى نرود
«مثل او كمثل الحماريحمل اسفارا» حمار و خلقت او هرگز از سلسله جبال و زمينبالاتر
نيست، اين كه وحى بر او نازل شد و «فنبذوه وراءظهورهم» اين انسان منهاى عقل، هرگز
از آسمانها بالاتر نيست.اما آن انسانى كه وحى را مىپذيرد و مىفهمد و عمل مىكند
اينيقينا از آسمانها بالاتر است، چون اين آسمانها جرم است و روزىبساط آنها
برچيده مىشود: «و الارض قبضته يوم القيامة و السمواتمطويات بيمينه» و بدن انسان
مىپوسد و دوباره خدا زنده مىكنداما روح كه هرگز نمىميرد، روح كه هرگز از بين
نمىرود، آسمانهابساطشان برچيده مىشود و سلسله جبال بساطشان جمع مىشود.
عظمت قرآن در طرح موضوعات
اين كه در باره قرآن فرمود: قرآن
چيزى است كه اگر بر كوه نازلشود كوه نمىتواند تحمل كند، واقعش همين است، انسان
وقتى نزديكبعضى از آيات مىرود از ترس برمىگردد كه اين آيه يعنى چه؟ هرچه هم تلاش
و كوشش بكند به خودش اجازه ورود نمىدهد، يك نمونهآن را در اين جا مىآوريم: در
قرآن در باره كوهها آمده است كه:اى پيامبر، از تو سؤال مىكنند كه وضع كوهها چه
خواهد شد:«يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربي نسفا فيذرها قاعا صفصفالا ترى فيها
عوجا و لا امتا» اين آيه را مىتوان فهميد. يعنىسؤال مىكنند در هنگام قيامت
كوهها وضعش چگونه خواهد شد؟ شمادرجواب بگو: «خداوند اين كوهها را درهم مىكوبد و
همه ايندرههاى ناصاف با ريزش كوهها صاف مىشود و هيچ اعوجاج و امت وكجى در صحنه
قيامت نيست.» در دنيا يك انسان ممكن است در اثرخلاف كارى خود را به گونهاى پنهان
كند و از شهرى به شهرى ديگريا از مجمعى به مجمعى ديگر برود، اما در صحنه قيامت هيچ
جايىبراى استتار نيست نه تپهاى نه كوهى نه دامنهاى نه تلى و نهديوارى است:«لا
ترى فيها عوجا و لا امتا». قاع و صفصف اين آيه را انسانمىتواند بفهمد. يا اين آيه
كه: «يوم تكون الجبال كالعهنالمنفوش» اين كوهها كه سنگين است ما سنگينى اينها
را كممىكنيم مثل پنبههاى ندافى شده مثل عهن و پنبه ندافى شده سبكمىشوند. يا
اين آيه كه: روزى فرا مىرسد كه جبال «كانت الجبالكثيبا مهيلا» اين كوهها كه خيلى
سفت و سخت است مثل يك تلى ازشن مىشود كه شما يك گوشهاش را اگر با انگشتبرداريد
بقيهمىريزد، اين را مىگويند «كثيب مهيل» اين قبيل آيات را هممىتوان فهميد اما
مىرسيم به اين قسمت: «و سيرت الجبال فكانتسرابا» كوهها مىروند و مىروند و سراب
مىشوند. اگر كسى نخواهدتوجيه كند، كوهها سراب مىشود يعنى چه؟سراب يعنى هيچ،
انسان از دور خيال مىكرد كوه است وقتى نزديكرفت مىبيند كوه نيست. چه قدر انسان
بايد توجيه كند تا اين آيهرا بفهمد. بعد ازاين كه چندين وجه توجيه كرد بهترين وجه
ايناست كه اعتراف كند كه من نمىفهمم. گاهى انسان در برابر بعضىاز آيات قرار
مىگيرد و از ترس برمىگردد كه اين يعنى چه، چقدرما توجيه كنيم سراب يعنى هيچ. نه
اين كه خرد يا ريز و يا سبكمىشود بلكه «و سيرت الجبال فكانتسرابا» حالا ما
«كانت» رابه «صارت» توجيه كرديم و حال اين كه «كانت» معناى كانتاست نه معناى
«صارت» حالا گيرم توجيه كرديم كه آن جا سرابمىشود، سراب يعنى هيچ، كوه چطور هيچ
مىشود؟ اين فقط«در مورد» كوه است در مورد زمين و آسمانها نيز اين چنين است. اين
از آن آياتى است كه انسان واقعا حريم مىگيرد.
ظاهر و باطن قرآن
قرآن يك ظاهرى دارد و يك باطنى، در
بيانات حضرت امير سلام اللهعليه آمده است كه: قرآن ظاهرش بسيار زيبا و جلوه گر و
باطنشعميق است. در خطبه هيجدهم نهج البلاغه آمده است كه: «و لو كانمن عند غير
الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و ان القرآن ظاهرهانيق و باطنه عميق لا تفنى عجائبه
و لا تنقضى غرائبه و لا تكشفالظلمات الا به» خوب به اين كتابى كه ظاهرش زيباست و
باطنشخيلى عميق است و ما را هم دستور دادهاند كه هم در ظاهر و همدر باطن قرآن
تدبر كنيم و هرچه هم انسان استخراج كند تمامنمىشود نه در طول زمان نه در عمق فكر
متفكران، قهرا اين عميقىكه وصف باطن قرآن است و ما را هم به تعمق در اين قرآن
واداركردهاند غير از آن تعمقى است كه از دعائم و ريشههاى كفر بهشمار آمده است.
در نهج البلاغه در كلمات قصار كلمه 31 آن جاكه: «و سئل عليه السلام عن الايمان»
حضرت فرمود: ايمان چهارركن و پايه دارد، آن گاه در باره كفر هم فرمود:«و الكفر على
اربع دعائم على التعمق و التنازع و الزيغو الشقاق» معلوم مىشود آن تعمق در جهل و
افراط و خودپسندى وامثال ذلك است كه تعمق مذموم است و اين تعمق در باطن قرآناست كه
«باطنه عميق» و تعمق ممدوح.
روشهاى هدايت در قرآن
قرآن كه ظاهرش زيبا و باطنش عميق
است، چگونه و با چه روشهايىمردم را هدايت مىكند؟ قرآن مدعى است كه نه تنها براى
هدايتمردم آمده است كه «شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن هدىللناس» بلكه بهترين
روش هدايت را قرآن به عهده دارد، هيچكتابى نيست كه همانند قرآن مردم را هدايت كند
در آيه نهم سورهاسراء آمده است كه: «ان هذا القرآن يهدي للتي هي اقوم» پسهيچ
كتابى همانند قرآن هادى مردم نيست.اين روش هدايتى را خود قرآن با روشهاى گوناگونى
معرفى كردهاست:
1- راه استدلال: قرآن بارها به ما
فرموده تعقل و تفكركنيد، اين كار، تشويق به استدلال است، حتى خود قرآن هم از
راهاستدلال با ما سخن گفته است; مثلا مىفرمايد: «لو كان فيهماآلهة الا الله
لفسدتا» «ام خلقوا من غير شىء ام همالخالقون».احتجاجات انبيا عليهم السلام را
بازگو كرد كه فلان پيامبربراى اثبات توحيد حق با فلان طاغى اين چنين برهان اقامه
كرد.نقل براهين عقلى از انبياء سلف عليهم السلام در قرآن كمنيست. اينها خطوط كلى
سهگانه است كه هر كدام دهها نمونه دارديكى اين كه ما را به تفكر و تعقل دعوت كرده
است كه اينها دههاآيه دارد يكى اين كه براى ما و با ما با استدلال سخن گفت
فرموداگر خدايى نيستبگو ببينم شما را كه آفريد؟يا بايد بگوييد موجود خود به خود
خلق مىشود، يا بايد بگوييدخودمان، خودمان را آفريديم «ام خلقوا من غير شىء ام
همالخالقون» شما هر تلاش و كوششى بكنيد اين دو آيه مباركه بدونمسئله دور و تسلسل
قابل حل نخواهد بود، اگر بگويى «خلقوا منغير شىء» يعنى فعل فاعل نمىخواهد مىشود
تصادف، اگر بگويى كهنه، فعل، فاعل مىخواهد ولى فاعل فعل خود ماييم كه مىشود
دور،اگر عين شما باشد، اگر مثل شما باشد كه مىشود تسلسل، اين همانبرهان عميق
فلسفى «دور و تسلسل» است، منتها همان طورى كهاين «ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا»
را وقتى به دستيك اصولىماهر داديد بحث عميق برائت را از اين استنباط مىكند، اين
جملهمباركه «ام خلقوا من غير شيء ام هم الخالقون» را وقتى بهحكيم داديد بحثهاى
عميق عقلى را از آن استنباط مىكند اين نحوهاستدلال چه براى اثبات اصل مبدا و چه
براى توحيد كه قرآن با مابه عنوان احتجاج سخن گفت فراوان است. قرآن، در بخش ديگرى
ازروش استدلال نحوه استدلال انبياى سلف عليهم السلام را باطاغوتيان عصرش نقل مىكند
كه فلان پيامبر با فلان طاغى اين چنيناستدلال كرده است. همه اينها براهين عقلى
است و يكى از روشهاىهدايت ستبراى كسانى كه قدرت تفكر دارند.
2- تقليد ايمانى: روش ديگر تقليد
ايمانى است. خيلى از افراد بهمحضر معصوم سلام الله عليه مىآمدند; مثلا از رسول
اللهصلى الله عليه و آله وسلم بعد از اثبات رسالت و معجزه ومانند آن سؤالى در باره
حق تعالى، قيامت، فرشتهها مىكردند،پيامبر هرچه مىفرمود آنان يقين پيدا مىكردند.
راه دوم مثل راهاول يقينا كافى استيعنى راه دينى مثل برهان عقلى يقينا كافىاست و
همه حكما هم فرمودهاند كه قول معصوم عليه السلاممىتواند حد وسط برهان قرار
بگيرد; يعنى همان طور كه يك مبرهنمىتواند بگويد مثلا «عالم متغير است»، «هر
متغيرى حادثاست» يك متدين هم مىتواند بگويد: «اين قول معصوم است» و«هر چه معصوم
فرمود حق است»، قول معصوم مىتواند حد وسطبرهان قرار بگيرد، اما اگر كسى يا
مستقيما از خود معصوم بشنودكه جزم داشته باشد كه اين معصوم است و سخن هم سخن اوست و
براىبيان حكم واقعى هم فرمود يعنى اصل صدور قطعى، جهت صدور قطعى،دلالت هم قطعى،
قول معصوم مىتواند حد وسط قرار گيرد. اما كسىدر عصر معصوم نيست و خبر متواترى كه
سند را قطعى كند ندارد ودلالت هم نص باشد ندارد يا بىمعارض در دست ندارد، اين شخص
اگربخواهد به استناد خبرى، مطلبى را ثابت كند اگر اهل رقم و حسابباشد مىبيند صدها
اصل عقلايى را بايد روى هم بچيند و تلى ازاصول درست كند تا بتواند يك مطلبى را
بفهمد. اگر روايتى پنججمله داشت واين روايت از امام ششم سلام الله عليه تا ما
بهده يا بيست واسطه رسيد، ما در باره تك تك اين وسايط و جملههابايد اصل عدم غفلت،
اصل عدم سهو، اصل عدم نسيان، اصل عدمزياده، اصل عدم نقيصه، اصل عدم قرينه، را روى
هم بچينيم تا يكمظنهاى به دستمان بيايد، آن وقت در برابر انبارى از اصول يكظن
سطحى نصيب ما مىشود. اگر مسئله ما مربوط به موضوعات عملىبود كه همين حجت است و
بايد عمل كرد، اما اگر مربوط به مسائلاعتقادى بود اين ظنون سودى ندارد و آن چه هم
در حديثشريفثقلين است اين است كه عترت همتاى قرآن است نه روايت، نفرمودروايت هم
تاى قرآن استبلكه فرمود عترت همتاى قرآن است.روايات مجعول و غير مجعول داريم اما
عترت تماما نور هستند «وكلامهم نور». چون روايت، جعلى دارد و قرآن مصون از جعل
است،روايت همتاى قرآن نيست، پس فقط عترت همتاى قرآن است. پس تااين جا دو راه از
روشهاى هدايت را گفتيم: راه برهان و راهتعبد ايمانى.
3- تهذيب نفس: اگر كسى نمىخواهد
درس بخواند يا فرصت درسخواندن ندارد آيا راهى به شناختحقايق دارد؟ قرآن مىفرمايد
راه هدايتبراى چنين افرادى از طريق راه تهذيبنفس و تصفيه قلب باز است. منتها
تهذيب نفس را خود شارع مشخصكرده است. اين كه فرمود: «و اعبد ربك حتى ياتيك
اليقين»معلوم مىشود همان طورى كه با برهان يقين حاصل مىشود با عبادتهم يقين به
دست مىآيد. يك وقت كسى عبادت مىكند براى اين كهمكلف به عبادت است و در جهنم
نسوزد اين يك همت است، گاهى همعبادت مىكند به شوق بهشت، لذا كتابهاى دعا را ورق
مىزند ببيندكه براى كدام عبادت ثواب بيشترى از نظر بهشتياد شده است كهآن را
بخواند. گاهى نه براى جهنم است و نه بهشتبلكه عبادت مىكند كه هر گونهحجاب را
برطرف كند و معبود خود را ببيند و حق بر او روشنبشود، مثل «حارثة بن مالك». آيه
«و اعبد ربك حتى ياتيكاليقين» هم راه تهذيب نفس است كه در آن، هم راه مشخص شده
وهم نتيجه. اين «حتى»، در آيه شريفه، حتاى «منفعت» است نهحتاى تحديد نه يعنى
عبادت بكن تا به يقين برسى كه اگر به يقينرسيدى معاذ الله عبادت را ترك كنى، چون
اگر عبادت را ترك كردىهمان جا سقوط مىكنى مثل اين كه به ما گفتند اگر خواستى
دستتبه كليد برق برسد اين پلههاى نردبان را طى كن تا بالا بروى وكليد برق را
بزنى، اگر كسى از پلههاى نردبان بالا رفتبعد گفتنردبان چيست گفتن همان و سقوط
همان، اگر به ما گفتند پلههاىنردبان را بالا برو تا دستتبه سقف برسد نه يعنى
وقتى دستتبهسقف رسيد حالا نردبان را انكار كن و گرنه سقوط مىكنى. پس اين «حتى»
حتاى حد نيست، حتاى منفعت است ; يعنى يكى ازفوايد مترتبه بر عبادت پيدايش يقين است،
«فاذا اتاك اليقينفاقم العبادة و حسنها و اتمها و اكملها» اگر يقين پيدا كردىبهتر
و زيباتر عبادت بكن. اين عبادت است كه راه «حارثة بنمالك» است، نبايد كسى بگويد
اين راه مخصوص معصومين عليهمالسلام است، چون «حارثه» يك آدم عادى بود و در محضر
حضرتاين راه را ياد گرفت. اين كه فرمودهاند: «قلب المؤمن عرشالرحمن» به اين شرط
كه در اين قلب كينه احدى نباشد، اين قلبسالن رقص دنيا نباشد. چه قدر امير المؤمنين
صلوات الله و سلامه عليه آبروى دنيا وافراد دلباخته به دنيا را مىبرد، هيچ كسى در
امت اسلامى بهاندازه حضرت امير دنيا را بىآبرو نكرد. او آن قدر دنيا رارسوا و
مفتضح كرد و به طور غير مستقيم دنياخواه را رسوا كردكه آبرويى براى دنيا نگذاشت.
شما يك دور به طور عميق نهجالبلاغه را مطالعه بفرماييد و در تشبيهات حضرت در باره
دنيادقت كنيد، گاهى دنيا را به صورت استخوان خوك در دست فرد جذامگرفته معرفى
مىكند، گاهى به صورت «عفطه عنز» و در جايى بهصورت عطسه انف، گاهى به صورت «ورقه
در دهان جراده».آن بزرگوار آن چنان آبروى دنيا را برد كه در امت اسلامى احدىاين
چنين دنيا را بىحيثيت نكرد. اگر كسى دنيا را اين طور بىآبرو كرد دنيازده را نيز
هم چنين. حال اين تعبير حضرت (ع) رادر باره عدهاى ببينيد، ايشان در كلمات قصار
شماره 367 اينچنين مىفرمايد: «يا ايها الناس متاع الدنيا حطام موبىء»پاييز كه
مىشود ساقهها زرد شده و مىريزند و خشك مىشوند و بايك تكان همه از بين مىروند،
اين را «حطام» مىگويند، فرموداين حطامى است وبادار (موبى) يعنى بيمارى وبا
مىآورد«فتجنبوا مرعاه» اين جا جايى است وباخيز، اولا: حطام استدنيا براى كسى
بهار نشده بلكه هميشه پاييز است و ساقههايش همحطام است، دستبزنى مىريزد و اين
ساقه هم وبا مىآورد نچريد.«فتجنبوا مرعاه قلعتها احظى من طمانينتها و بلغتها ازكى
منثروتها حكم على مكثر منها بالفاقة و اعين من غنى عنها بالراحةمن راقه زبرجها
اعقبت ناظريه كمها و من استشعر الشغف بها ملاتضميره اشجانا» آن گاه فرمود: «لهن
رقص على سويداء قلبه». «سويدا» حبه شىء و هسته مركزىرا مىگويند، سويداى دل يعنى
آن حبه، آن هسته مركزى دل ، آندلدل. خلاصه، فرمود در دل دل اين اوباش دارند رقص
مىكنند:«لهن رقص على سويداء قلبه هم يشغله و غم يحزنه كذلك حتى يؤخذبكظمه» خوب
اگر چنان چه اين چنين شد، آن دل توان اين را نداردكه اهل عبادت باشد و از عبادت
طرفى ببندد. اگر همه اينها را بهدور انداخت مىگويد «حارثة بن مالك» كه بود كه
من نيستم. اينتعبير، تعبير خوب و پسنديدهاى است اين كه به ما مىگويندمسابقه
بدهيد يعنى اين كه چرا او رفت و من نروم اين «من»مذموم نيست، «فاستبقوا» همين است;
يعنى مسابقه بدهيد نهتنها مسابقه بدهيد در مسابقه شركت كنيد «سارعوا» جلو
بزنيد،اين راهى نيست كه تصادف داشته باشد چون در اين معارف و معانىتزاحمى نيست همه
مىگويند بيا تو بگير بر خلاف تكالب دنياست كههمه مىگويند من مىخواهم بگيرم اين
تزاحم است اما در معارف هريك مىگويد اين دنيا را تو بگير، اين حطام را تو بگير،
اينچراگاه وباخيز مال تو او مىگويد مال تو من رفتم اين سبقت درنجات از رذيلت و
فراهم كردن فضيلت تزاحمى ندارد، لذا فرمود:تا توانستى سابقوا و استبقوا تا توانستى
سارعوا نه تنهاسابقوا نه تنها مسابقه بدهيد برنده بشويد، سرعتبگيريد، وقتىسرعت
گرفتيد امام متقين مىشويد، لذا بگوييد: «و اجعلناللمتقين اماما». برخى چون حل اين
گونه از معارف برايشان دشوار بود گفتهاند كه:«و اجعلنا للمتقين اماما» يعنى «و
اجعل لنا من المتقيناماما» مىفرمايد چرا همت ما پستباشد كه يك كسى كه با
تقواستامام ما باشد ما چرا امام المتقين نباشيم، چرا كارى نكنيم كههمه مردم
باتقوا به ما اقتدا كنند. اين راه براى همه باز استاين راه، راه تواضع است، اگر
كسى متواضعتر و خاكسارتر شد اينگونه حرف مىزند، اگر «هو الله هو» شد اين چنين
حرف مىزند ومىگويد: «و اجعلنا للمتقين اماما» خدايا توفيقمان بده كه منطورى باشم
كه همه مردم باتقوا به من اقتدا بكنند يعنى علم وعمل و سيره علمى من براى مردم
باتقوا الگو باشد. حالا بياييمدر قرآن معاذ الله تحميل كنيم بگوييم، نه، قرائت آن
اين چنيننيست، بلكه اين گونه است كه: «و اجعل لنا من المتقين اماما».
جمع ميان سه راه هدايتى
جمع هر سه راه عقل، تهذيب نفس و
تعبد ايمانى ممكن و شدنى است; يعنى هم انسان با برهانى كه خود قرآن اقامه كرده است
هم باظواهر دينى و هم با تهذيب نفس مىتواند حركت كند. يقينى كهخداى سبحان به
ابراهيم سلام الله عليه داد با درس خواندنبه دست نيامد، چون وضع حضرت ابراهيم مشخص
بود:دوران كودكى را در غار گذراند كم كم آمد بيرون و فرمود: «وكذلك نري ابراهيم
ملكوت السموات و الارض و ليكون منالموقنين.» ما ملكوت را نشانش داديم تا او اهل
يقين بشود.خوب اين راه را هم كه به ما نشان دادند فرمود: چرا شما درملكوت سفر
نمىكنيد؟ «ا و لم ينظروا في ملكوت السموات و الارض»ما را نه تنها تشويق كردند،
توبيخ كردند كه چرا نگاه نمىكنيدچرا نمىرويد. پس يك راهى است رفتنى، به ما
گفتهاند كه اگرقدرى جلوتر رفتى هم اكنون كه اين جا نشستى جهنم و اهلش رامىبينى:
«كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم» حالا ببينيدبر سر اين آيه چهها آوردند
گفتند بين اين دو جمله چيزى محذوفاست كلا لو تعلمون علم اليقين مثلا عمل صالح
مىكنيد بعد اگرمرديد لترون الجحيم خوب بعد اگر مرديد همه لترون الجحيمند چهكافر
چه غير كافر، ديگر نيازى ندارد كه بفرمايد اگر اهل يقينباشيد جهنم را مىبينيد.
چرا ما بگوييم آن در آيه شريفه فوق،وسطها محذوف است، لذا برخى چيزى به عنوان پسوند
براى«لو تعلمون علم اليقين» در تقدير گرفتند كه با آن هم آهنگنيست و يك چيزى به
عنوان پيشوند براى «لترون الجحيم» ذكركردهاند كه با اين همسان نيست. چرا ما اين
چنين با قرآنبرخورد كنيم، فرمود:«كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم
لترونها عين اليقينثم لتسئلن يومئذ عن النعيم» فرمود شما اگر اهل علم
اليقينباشيد جهنم را مىبينيد نشانش اين است كه عدهاى هم ديدند، درنتيجه اين راه
رفتنى است. پس اين كه فرمود: «ان هذا القرآنيهدي للتي هي اقوم»، سه راه را به ما
نشان داد جمعش همميسر است هيچ كس در هيچ شرايطى نمىتواند بهانه بياورد، بعضىكه
اهل تهذيب نفس نيستند براى آنها سخت است، چون هر شب بايدغذا بخورند و هميشه بايد
بخوابند، بالاخره يك نماز صبحى هممىخوانند ديگر حالا هرچه شد، شد اهل اين كه شب
كم غذا بخورد،يك مقدارى سبك باشد سحرى داشته باشد اهل اين نيست. اين گونهافراد
بالاخره اهل فهم كه هستند، اگر اهل فهم و تفكر عقلىباشند با استدلال. بعضى هستند
كه نه اهل استدلالاند و نه اهلتهذيب، بلكه اهل ظواهر دينىاند، قرآن اين راه
ظواهر دينى رابه آنان معرفى كرده است; يعنى هم با ظواهر دينى در آن جا كهظواهر
دينى به نصاب اعتبار رسيده است و هم با براهين عقلى واستدلالها آن جا هم در صورتى
طبق براهين به حد نصاب استدلالرسيده باشد و هم از راه تهذيب نفس در صورتى كه تهذيب
به شرايطبه نصاب لازم رسيده باشد وعده خداى سبحان هم كه هست: «الذينجاهدوا فينا
لنهدينهم سبلنا» هم ما را تشويق كرد و هم فرمودكه اگر يك قدرى اين راه را طى كردى
من نشانت مىدهم و هدايتتمىكنم.
|