|
علي باقري
چكيده :
اين مقاله به بررسي مسأله وحي از نظرمعتقدان به فرضيه معتقدان به فرضيه تجربه ديني
مي پردازد .نخست ،عوامل پيدايش انگارة تجربة ديني بررسي مي شود ودرادامه ، مؤلف به
بيان مفهوم وتعريف تجربه ديني مي پردازد .پس از بيان نظريه هاي مختلف انديشمندان
غرب وبرشمردن تعاريف آنان ازتجربة ديني ، به اين نتيجه دست يافته كه هرگز نمي توان
اين تعريفها را درمعنايي كلي جمع كرد ؛ زيرا برخي از اين مفاهيم با ديگر تعريفها
تضاد دارد .
ازديگر مباحث اين مقاله ، بيان تفاوت تجربه ديني با تجربه اخلاقي ، زيباشناختي ودين
مداري است واقسام تجارب ديني راچنين برمي شمارد: تجارب تفسيري ، تجارب شبه حسي ،
تجارب وحياني ، تجارب احياگر ، تجارب مينويي وتجارب عرفاني .
پس
ازبيان مفهوم وحي درنظريه تجربه ديني وبررسي دونظرية ‹‹وحي زباني ›› و‹‹ وحي
غيرزباني ›› به وحي وتجربه ديني درانديشه روشنفكران مسلمان توجه شده است وتلاش اين
انديشمندان را درتطبيق وحي دراسلام با نظريه هاي متتبعان فرنگي ونظرية تجربة
ديني، مورد مداقه قرارگرفته است وبه آثار چنين انديشه اي اشاره شده است .
درپايان با بررسي مسأله وحياني بودن كلمات قرآني ، به اين نتيجه رسيده كه چون
انديشه صحيح دربارة قرآن ،اين است كه الفاظ آن توسط خداوند به جبرئيل القاشده واوآن
الفاظ را برپيامبر صلي الله عليه وآله وسلم خوانده است ، وحي محمدي صلي الله عليه
وآله وسلم نوعي تجربه ديني نيست .
كليد واژگان : وحي ، تجربه ديني ، دين ، انواعي وحي ، انواع تجربه ديني .مسأله ‹‹
تجربة ديني ›› امروزه درتحليل وتوجيه مفاهيم دين ، بسيارمورد توجه است. از اين
منظر، وحي ،يك نوع تجربه است كه دردسته تجارب ديني قراردارد ودراين مقاله به اختصار
، اين موضوع را بررسي كرده ، مورد تحليل قرارمي دهيم .
عوامل پيدايش نظرية تجربه ديني
دراثراشتباهات فاحش كليساي مسيحي ، انحصارطلبي وقدرت خواهي آن درقرون وسطي (قرن
نوزدهم ميلادي )،مادي گري درغرب غالب آمده ، امواج آن ، سرتاسراين سرزمين رافراگرفت
؛ به گونه اي كه دراين ديار ، دين گريزي ودين ستيزي رواج يافت وماوراءالطبيعه بالكل
انكار گرديدوهمه چيز براساس يافته هاي حسي وتجربي توجيه گرديد. درمقابل اين جريان
، مؤمنان به كليسا موضع تدافع اتخاذ نمودند كه به ‹‹ تدابير حفاظتي ›› 1
معروف شد ودرنتيجه ، مكاتب خاص فلسفي پديد آمد .
يكي از اين مكاتب ،مكتب ‹‹ شلايرماخر ›› 2 وارائه نظرية تجربة ديني بود
. مهمترين علل ارائه اين نظريه وساير تدابير حفاظتي را مي توان چنين برشمرد :
1.ناسازگاري تعاليم كتاب مقدس با فهم عمومي وحل تناقضات كتا ب مقدس
: ناهم خواني عقايد مسيحيت ومضامين كتاب مقدس با فهم عمومي انسانها پيامدهاي
زيانباري به همراه داشت وبسياري از آزادانديشان ومتفكران غرب را به گرايشهاي الحادي
سوق داد كه درمقابل آنان ، برخي از متتبعان مسيحي كه نمي توانستند به دين
آباواجدادي خود پشت پابزنند ، براي مصون سازي دين دربرابر نقد نقادان وتوجيه خرافه
هاي كتاب مقدس ، دست به اقدامهايي زدند كه ‹‹ تدابيرحفاظتي ››
protective)(strategies
نام گرفت ودراين رهگذر ، مكاتب فلسفي خاصي پديد آمد كه سعي دربيرون بردن دين از
قلمرو عقل داشتند .
يكي از اين مكاتب ،ارائه نظريه تجربه ديني به عنوان گوهر واساس دين بود .‹‹
شلايرماخر ›› ادعا مي كرد كه گوهر دين ، احساس وتوجه باطني به بي نهايت است واساسا
دين از مقوله احساس وشوروشوق به نامتناهي است وافكار وعقايد واعمال ديني، جنبه
ثانوي دارد ودرواقع ، چيزي جز تجلي احساسات ديني نيست .هدف اول ‹‹ شلايرماخر›› همان
گونه كه اشاره شد ، همان توجيه مفاهيم كتاب مقدس بود .وي هدف دومي را نيز دنبال مي
كرد وآن ، مصون سازي دين از نقاديهاي فيلسوفاني مانند ‹‹ كانت ›› و‹‹ هيوم ›› بود .
براساس اين برداشت ازدين، درتوجيه تناقضهاي موجود دركتاب مقدس گفته شد .كتب مقدس را
نمي توان متن وحي الهي شمرد .خداوند ، وحي فرستاده است ، ولي نه با املاي يك كاتب
معصوم ومصون ازتحريف وخطا. كتاب مقدس ، وحي مستقيم نيست ، بلكه گواهي انساني
بربازتاب وحي درآيينة احوال وتجارب بشري است .1
2.ناتواني فلسفه غرب و كلام مسيحي :
پيشرفتهاي علوم تجربي ورشد سريع فنون وتكنيك دردوقرن اخير از يك سوونارسايي مفاهيم
كلامي واحيانا تعارض عقايد اهل كتاب بادستاوردهاي دانش تجربي از سوي ديگر ، دين
باوران غربي را كه به مسيحيت اعتقاد داشتند ، با مشكلات انبوه ودشواري مواجه ساخت
كه هريك ازنحله هاي مذهبي يا فلسفي درمقابل اين تهاجم گسترده به گونه اي به مقابله
و واكنش پرداخت . عده اي پس ازمشاهدة ناتو اني عقل نظري ، به عقل عملي 2
پناه بردند .
درمقابل اينان كه به عقل پرداختند ،متكلم آلماني ‹‹ شلايرماخر ›› شيوة ديگري
پيشنهاد كرد .اوراه دستيابي به دين رانه عقلاني مي دانست ونه وحياني ، بلكه دين را
محصول تجربه يا انتباه ديني مي انگاشت . به نظروي،دين موضوع يك احساس زنده است ،نه
پيامد امري دورا از حساس ديني وغايب از تجربه ديني .3
3.حل بي تفاوتي جامعه غرب وغيبت خدا ازصحنه زندگي مردم :
توانديشان مسيحي كه به نوعي ، متأثراز افكار اگزيستانسيا ليستي نيز مي باشند ،گويا
درد بزرگي را درجامعه غربي احساس كردند وآن ، ‹‹ بي تفاوتي ››و‹‹ غيبت خدا›› از
صحنه زندگي عملي افراد واجتماع بود .آنان فهميدند مردم باآن كه به طوررسمي ديندار
وخداباورند ، ولي دينداري واعتقاد به خدا هيچ گو نه نمود وتأثيري درزندگي آنان
ندارد .لذا كوشيدند با بيداركردن روان ووجدان تك تك افراد جامعه ،دين را امري
وجداني وباطني جلوه دهند .1
4.ظهورليبراليسم سياسي وپلوراليسم :
پس
از ظهور ليبراليسم سياسي ، براي ايجاد يك پشتوانه عقيدتي براي انديشه ليبراليسم
سياسي از يك سووهمسوكردن مسيحيت بافكر سياسي حاكم ازسوي ديگر ودرنتيجه ، حفظ دين
وايجاد حصاري بردورآن كه سراسر مشحون به عقايدي غيرقابل توجيه است ، درمقابل سيل
شبهات ، انديشه تجربه ديني مطرح گرديد ودين را امري فردي گرداند كه فردگرايي
ليبراليسم سياسي نيز با آن منطبق است .
مفهوم وتعريف تجربة ديني
دربيان مفهوم تجربة ديني وارائه معناي جامع براي آن ،دربين انديشمندان غربي
اختلافهاي بسياري ديده مي شود . هرگروه اززاويه اي خاص به آن نگريسته است وشايد
بتوان گفت : هركس براساس رشته تخصصي وگرايش غالب علمي خود به آن لباسي پوشانده كه
اين امر ،علاوه برايجاد ابهام درمفهوم آن ،باعث بحثهاي زيادي دربارة آن گرديده است
.
اصطلاح ‹‹ تجربة ديني ›› قبل ار چاپ كتاب ‹‹ انواع تجارب ديني ›› 2
اثر‹‹ ويليام جيمز ››1 به عنوان يك اصطلاح علمي ،زياد مورد استفاده
قرارنمي گرفت .اگرچه تاريخ تفسير مفاهيم عقيدتي وديني به عنوان يك تجربة شخصي ،
حداقل به قرن شانزدهم ميلادي ومكتب عرفاني اسپانيايي ودورة اصلاح طلبان پروتستان
برمي گردد 2،اما تأكيد براين مفهوم وبه كارگيري اصطلاح تجربة ديني
،بيشتر توسط متفكراني چون ‹‹ جانسون اداواردز›› 3 و‹‹ فردريك شلايرماخر
›› و‹‹ رودلف اتو ›› 4 صورت گرفت .
اساس نگاه تجربي به دين ، برفراهم آوردن امكان اعتقاد به فهمي دست اول ازدين
قراردارد ومي خواهد دين ، به عنوان نيروي واقعي درزندگي بشرپذيرفته شود وصرفا به
عنوان اعتقاد رسمي يك عضو كليسا به آن نگريسته نشود . تلاش درتفسير مفاهيم ديني ؛
همچون خدا، ايمان ، وجدان گناه،رستگاري ، نجات وعبادت ازطريق تجربه فردي وتجلي
احساسات ، باب تحقيقات مادي را دربارة موضوعات ديني برروي روان شناسان ، تاريخ
نويسان ، باستان شناسان ، جامعه شناسان ، فلاسفه وخصوصا فلاسفه اگزيستانسيا ليست
گشود ومباحث دنباله داري رادربين دانشمندان به وجود آورد وبرداشتهاي مختلفي از اين
اصطلاح را به دنبال داشت ؛ به گونه اي كه نمي توان به مفهوم واحدي براي آن دست يافت
.
مي
توان تعاريف گوناگون ارائه شده را به اختصار ، اين گونه برشمرد:
1.اساس تجربة ديني برتجربة فردي قراردارد ومي خواهد تفسيري براساس تجربة فردي از
مفاهيم ديني به دست دهد .
2.تجربه مستقيم خدا؛مي توان گفت ، نوعي شناخت غير استنتاجي وبي واسطه ، شبيه شناخت
حسي ا زخد يا ازامر مفارق ومتعالي .
3.نوعي نگاه به زندگي كه بيشتر مبين روح انساني است تا هرواقعيت ماوراي مادي .دراين
تعريف ، تجربة ديني، فاقد ارزش شناخت متافيزيكي است .
4.انعكاس وتجسم آمال وآرزوهاو…
به صورت خواست هاي ديني يا پديده هاي روان شناختي ومعنوي است كه براثرخودكاوي
برآدمي مكشوف مي شود .
5.تجلي خدا به صورت نيرويي كه شخصيت انساني را كامل كرده ، اورا بربيگانگي وناتو
اني اش غلبه دهد .
6.تجربة ديني ، مطلق احساسي دروني ورواني وفاقد هرگونه ارزش ادراكي است وراهي به
تأييد ويا تكذيب وهمچنين تعريف آن نيست .
7.آگاهي برامرمقدس كه خطاب گر وشورانگيز است .
8.احساس وابستگي انسان كه برفطرت بشري به عنوان يك مخلوق تجلي مي كند .
9.فناي في الله واحساس خوديك بيني با خداوند .
10.ادراك وشهود يك نظم غيبي وغير مشهود يا شهود كيفيت حقيقت دائم وازلي درتدبير
كيهاني .
11.دين دست خدا ومشاهدة دخالت مستقيم اودرحوادث خارق العاده وشگفت انگيز ؛ همچون
معجزه ها وكرامتها .
12.انتقاد خداوند ازانسان به واسطه گمراهي ودوري ا زمعنويت ؛ همچون انتقاد انبياي
بني اسرائيل ازمردمان عصرخود.1
هرگز نمي توان اين معاني را تحت يك مفهوم جمع كرد واز آنها تعريف واحدي براي تجربه
ديني فراهم آورد؛بنابراين ؛ آنچه برخي درجمع بين اين معاني ادعا كرده اند وگفته اند
:‹‹درتمام اين تعاريف ، اين حقيقت نهفته است كه آدمي درجست وجوي موجودي لايتناهي
ووراي خود است ››،صحيح نيست ؛ زيرا براساس بعضي از تعاريف فوق ، تجربة دين جز ظهور
وتجلي خواسته هاي دروني انسان نيست .2
اقسام تجربة ديني
از
آن جا كه اقسام زيادي براي تجربه وجود دارد وبرخي ازاين تجربه ها ، ممكن است با
ديگر تجربه ها اشتباه شود ، بايد نخست به برخي از تجربه هاي مشابه تجربه ديني كه
احيانا بين آنها وتجرب دين اشتباه شده است ، اشاره كرد :
الف)تجربه اخلاقي : ممكن است شخصي نسبت به عملي يا صفتي اخلاقي تجربه داري زنده
پيداكند ، اما اين تجربه شخص ديندار نسبت به حقايق دين ،متمايزاست ؛زيرا اولا ،
وظيفه اخلاقي ، وظيفه كلي انسان را بيان مي كند ، درحالي كه دين به وظايف جزئي
فردي مي پردازد .ثانيا ،تجربه اخلاقي ،پاسخي به قانون اخلاقي است ، درحالي كه تجربة
ديني، پاسخ به شخصي است كه قانون اخلاقي را بنا مي نهد .ثالثا ، اخلاق ، مسؤوليت
انسان دراين جهان است ، اما تجربه دين ، مسؤوليت اخلاقي است .
ب)تجربه زيبا شناختي : تجارب زيبا شناختي با تجربه دين ، تفاوتهايي دارد ؛ زيرا
اولا ، تجربه دين ، غايي است ، درحالي كه تجربه هنري ، غايي نيست .ثانيا ، تجارب
هنري ، صرفا تحسين برانگيز است ، ولي تجارب دين ، انسان را سرسپرده مي سازد.
ج)تجربه دنيامداري : شخص غيرمتدين ، دنيا را به گونه اي تجربه مي كند كه از بينش يك
مؤمن ، متمايزاست ؛زيرا درتجربه دنيامدارانه ، دنيا ، هدفي براي اين جهان نيست وهيچ
تعهد وسپردگي براي اوايجاد نمي شود ، درحالي كه درتجربه ديني ، اولا، دنيا با هدف
وغايت است وثانيا ، آدمي به امر متعالي گردن مي نهد .1
اما دربيان اقسام تجربه ديني ، ‹‹ ديويس ›› 2 يكي از
متفكران غربي دركتاب خود به نام
dentiat force of religious experience
، تجربيات ديني را
به شش دسته تقسيم كرده است كه عبارت است از :
1.تجارب تفسيري : ممكن است آدمي تجربه اي را تجربه دني بداند ، ولي نه به خاطرويژگي
خاص خود آن تجربه ، بلكه به لحاظ شبكه تفسيري كه از پيش براي او وجوددارد واين
تجربه رادرآن قرارمي دهد ؛مثلا زلزله ، يك پديدة ديني نيست ، ولي كسي كه وقوع آن را
به لحاظ افزايش گناهان بداند، ازآن تفسيري ديني ارائه داده است واين تجربه اوتجربه
اي تفسيري خواهد بود .
2.تجارب شبه حسي : آن دسته ازتجارب ديني است كه عنصري ازحس يا
اداركي كه ازطريق حواس پنچ گانه حاصل مي شود ، درآنها دخالت داشته باشد ؛ همچون
رؤياي ديني؛ آن گونه كه درباره حضرت يوسف عليه السلام اتفاق افتاد يا رنج ودرد ايوب
و…
3.تجارب وحياني : تجاربي كه هنگام نزول وحي ياالهام رخ مي دهد ، تجارب وحياني است .
اين گونه تجارب ، داراي اين ويژگيهاست : اولا ، معمولا به طورناگهاني رخ مي دهد ؛
هرچند تأثير آنها گاه طولاني است .ثانيا ،معرفتي بي واسطه دراختيار عارف قرارمي دهد
.ثالثا ،اين معرفت جديد ، به نظرعارف ،خالص است وازطريق عامل بيروني به دست نيامده
است .رابعا ، عارف دراثر تجربه وحياني ، به ايمان راسخ واستوار نايل مي آيد .
4.تجارب احياگر : انسانهايي كه عارف وپيامبر نيستند، گاه به هنگام عبادت، به تجاربي
دسترسي مي يابندكه به آنها يك ‹‹ دين زنده ›› را هديه مي كند.
5.تجارب مينويي : اين نوع از تجارب ديني ،از ابتكارهاي ‹‹ رودلف اتو›› است .او‹‹
امرمينويي ›› 1 رادرسه نوع احساس خلاصه مي كند : نخست ، احساس وابستگي
وتعلق مطلق دربرابراو.دوم ، احساس خوف ديني وهيبت انگيز كه به هنگام رؤيت خدا انسان
را به لرزه مي اندازد .سوم ، احساس شوق انسان نسبت به آن وجود متعالي كه انسان را
كشان كشان تا پيشگاهش مي برد وآدمي را دربرابر اوبي تاب مي كند .
6.تجارب عرفاني : آن دسته از تجارب ديني است كه اولا ، دركي عميق از واقعيت مطلق به
انسان دهد .ثانيا ، انسان را ازمحدويت زمان ومكان واثررها كند .ثالثا ، مشاهدة وحدت
واتحاد رابراي انسان به ارمغان آورد .رابعا سعادت وآرامش را به انسان اهداكند
ونهايتا ، به صلح ، عشق ، سلامت وصلاح برسد .
به
گفته ‹‹ ويليام جيمز ›› اين نوع تجارب، داراي چهارويژگي است : ‹‹ توصيف ناپذيري ››
و‹‹ داشتن ارزش معرفتي ›› كه اين دو، ويژگيهاي اساسي اين تجارب است و‹‹ زودگذر ››
و‹‹ انفعالي ›› بودن كه اين دواز اهميت كمتري نسبت به ويژگيهاي قبلي برخوردار است .1
مفهوم وحي درنظرية تجربة ديني
دربين دانشمندا مسيحي ، دوديدگاه عمده درتفسيروحي وجود دارد : نظرية نخست، معروف به
‹‹وحي زباني ›› ودومي ،‹‹وحي غيرزباني ›› است .
الف )نظريه زباني :
اين ديدگاه درقرون وسطي نظرية غالب بود ومتفكراني همچون ‹‹ توماس اگويناس ›› واكثر
متفكران مسيحي به آن اعتقاد داشتند وامروزه نيز سنت گرايان كاتوليك ومحافظه كاران
پروتستان هنوز طرفدار همين نظريه هستند.2 وحي دراين نظريه ، اين گونه
تعريف شده است : ‹‹وحي ، انتقال برخي از حقايق ازجانب خداوند به موجودات عاقل از
طريق وسايطي كه وراي جريان معمول طبيعت است›› مي باشد دراين ديدگاه كتاب مقدس ،
منبعي موثق شمرده مي شود كه درآن ،مجموعه اي ازحقايق ديني به عنوان كلام خداوند
اززبان پيامبران اعلام شده ووحي مستقيم خداوند است ؛بنابراين ، خطاناپذيراست .3
ب)
ديدگاه غير زباني ياتوجيه وحي با تجربة ديني :
اين ديدگاه به گستردگي درقرن حاضر دربين مسيحيت پروتستان رواج يافته است .طرفداران
اين نظريه مدعي اند .اين انديشه دربين مصلحان ديني قرن شانزدهم (لوتر ، كالون
واقران آنها )وحتي جلوتر از آن ، درعهد جديد وكليسا ريشه دارد .طبق اين ديدگاه ،
وحي ، مجموعه اي ازحقايق دربارة خداوند نيست ، بلكه خداوند ازراه تأثيرگذاشتن
درتاريخ ، به قلمروتجربة بشري وارد مي گردد .1 مطابق اين دريافت كتاب
مقدس ، كتابي است كه توسط موجودات بشري؛ همچون روايات افعال خداوند درتاريخ به
نگارش درآمده است وبيانگرشرايط فرهنگي متنوعي اس كه دردرون آنها تحرير يافته است .
‹‹
لوتر ›› 2 معتقد بود : وحي ، آن حادثه وواقعه اي است كه به هنگام وقوعش
، وجود انسان دگرگون مي شود وآدمي ، تولدي تازه مي يابد وهدف از مطالعة كتاب مقدس
نيز همين است وبه دست آوردن معرفت ودانش از اين كتاب ، هدف ثانوي به شمار مي
آيد.شايد بتوان جوهر اين ديدگاه را درمعناي وحي ، همان انكشاف نفس خداوند يا نفس
الامر به جاي نزول مجموعه اي از آموزه ها وگزاره ها تفسير كرد .
اينان درتبيين ايده خود داراي كلامي منسجم نبوده ،هركدام ، وحي را به گونه اي تفسير
مي كنند .‹‹ شلايرماخر ›› وحي را با انكشاف نفس خداوند درتجربة ديني يكي مي داند .3
اومي گويد : وحي عبارت است ازاگاه شدن به وابستگي مطلق كه درون انسان است ورابطة
انسان و خدا را بايد دراين جا جست وجو كرد .خداوند، خود را از درون آدمي به اونشان
مي دهد .4
‹‹
البرشت ريچل ›› 5 (1822-1889)نيز معتقد است : خداوند وحي فرستاده ، ولي نه با املاي
يك كاتب معصوم ، بلكه باحضور خويش درحيات مسيح وساير پيامبران بني اسرائيل .دراين
صورت ، كتاب مقدس ، وحي مستقيم نيست، بلكه گواهي انسان بر بازتاب وحي درآيينة احوال
وتجارب بشري است .1
‹‹ كارل بارت ›› (1886-1986)كتاب مقدس را باكلام خدا يكي نمي داند ،
بلكه آن راثبت مكلاشفة گذشته ووعدة مكاشفة آينده مي پندارد .به نظر‹‹ بارت ››
مكاشفه اين نيست كه به ما يك مجموعه اطلاعات ويك سيستم الهيات جديد داده شود
.خداوند ، يك سلسله دانشهاي غيبي را مكشوف نمي سازد ، بلكه خودش را مكشوف مي كند
.وحي اصلي ، همان شخص مسيح است ؛ ‹‹ كلمه الله ›› درشكل انساني .به زعم وي ، وحي ،
حادثه اي است كه تمام وجود انسان رافرامي گيرد وآن را سيراب مي كند وبا عقل ما قابل
درك نيست .وحي عبارت است ازسخن به كلي ديگر [wholly
other]كه
ازطريق سخن انسان بگوش مي رسد .متفكران اگزيستانسياليستي همچون ‹‹ اميل برونر ويل
تليخ ›› 3 نيز همين نظررا انتخاب كرده اند .4
‹‹
پاتن برگ ›› 5 تفسيرذهني ‹‹ شلاير ماخر ›› از وحي را نمي پذيرد وبا
نظر‹‹ بارت ››كه وحي را انكشاف نفس خداوند كه همان ‹‹ كلمه الهي ›› است ، مي داند ؛
موافق نيست ، بلكه آن را واقعة تاريخي مي داند ؛ واقعة تاريخي تفسير شده به مثابه
‹‹ فعل خداوند ›› منشأاين درك خاص ازوحي درتجربه ديني بني اسرائيل است .آنان تاريخ
خويش را به منزلة انكشاف نفس خدا تجربه كردند .6
نقد انگارة وحي درنظريه نوگرايان مسيحي
دربررسي نظرية نوگرايان ، به چند نكته اشاره مي كنيم :
1.به رغم برخي از صاحبان اين انديشه ، وحي ، ارسال پيام الهي به بشر ودريافت يك
سلسله معارف وحقايق ازدرگاه ربوبي نيست ، بلكه مكشوف شدن خود خداوند درزندگي
بشروورود اودرتجربة بشري است .به گفته برخي ديگر ، اساسا وحي از مقوله گفتارنيست ،
بلكه ازنوع حادثه وفعل وانكشاف خداوند يافعل خداوند ويك تجربة ديني است . ازاين رو.
نه كتاب مقدس ، كلام خداست، بلكه حاصل تجربيات ديني نويسندگان آن است ونه بارفتن
عيسي عليه السلام ورسولان، وحي به پايان مي رسد بنابراين ، خداممكن است خود را به
هركسي نشان دهدوهركسي مي تواند حاصل مكاشفه خود را به عنوان وحي بنويسد ودريافت وحي
، داراي ضابطه خاصي نيست .
به
نظرمي رسد فهم مسيحيت ازوحي ، چه درديدگاه زباني وچه درنظرية غير زباني ،چيزي فراتر
ازخطورات دروني والهام گيري ومكاشفه نيست ؛ حال اين الهام ، خواه ازنظم جهان
مولكولهها واتمها حاصل گردد ويا ازمشاهدة پديده هاي كيهاني وبا ازخلال كتاب مقدس
؛بلكه به گفته ‹‹جيمز ›› 1 ، تجربة ديني ، تأثير واحساس رويدادي است كه
درعالم تنهاي رخ مي دهد وانسان را با آنچه آن راامر خدايي مي نامند ، پيوند مي دهد
. از اين رو، فرقي نمي كند كه چنين احساسي دراثرشنيدن بك كلمه ،ديدن منظره اي جالب
ودراثر يك رؤيا تحقق يابد ويا آن كه دراثر مستي ونشتةمشروبات الكلي !
اواگر چه نمي خواهد الهامات عرفا وانبيا را ازنوع تصورات وتخيلات معتادان والكليها
بداند، ولي گنجاندن وحي درحالت رواني واحساس كه يك طرف آن ،مي تواند همان تصورات
وتخيلات استفاده كنندگان ازدارو والكل باشد ، استخفتاف مرتبة وحي ونشان دهندة عدم
شناخت آن است .
2.دراين ديدگاه ، تجربة ديني امري دروني وشخصي است ودرحصول ايمانه ، استدلال وعقل
راه ندارد .بنابراين ، هركسي بايد به دريافتهاي دروني خود اتكا كند .آيا اين مطلب
بدان معني نيست كه نمي توان به دريافتهاي شخصي ديگري به عنوان فرستادة خدا اعتماد
كرد ؟ علاوه برفرض ناديده گرفتن اين تضاد وپذيرش وحي به عنوان تجربة ديني شخصي
ديگري كه مدعي است خداوند اورا فرستاده است ، چگونه مي توان ادعاي اين مدعي پيامبري
را پذيرفت ،درحالي كه اولا ،امكان تجربة ديني براي همه وجود ندارد وثانيا ، تجارب
شخصي هركسي براي خودش سنديت دارد وثالثا ، براساس راه حل ارائه شده اين گروه ،
تشخيص ، تجربه هاي راستين را فقط مي توان دردرون همان ديني كه صاحب تجربه پيروآن
است 1، سنجيد .پس ادعاي صاحبان شريعت پيامبراني راكه دين جديدي آورده
اند ، چگونه بايد محك زد ؟! آيا اين به معناي بستن راه جست وجو از حقيقت دربين
اديان مختلف نيست ؟ يا آن كه اين اينان براساس پلوراليسم ديني،همه اديان را حق مي
دانند وادعاي هريك از صاحبان تجربة ديني ومؤسسان مذهبي براي پيروان آنها حقيقت محض
است ؟!
3.درنظراينان ، پيامبران تجربة ديني خود را براي مردم بيان مي كنند وازآن جا كه
ازصفات اصلي تجربه ديني ، توصيف ناپذيري است واساسا ازجنس الفاظ نيست ، وحي از نوع
مكاشفه والهام است 2، نه ازنوع الفاظ.صاحبان تجربه ودريافت كنندگان
الهام ، دريافتها وتجربيات خويش را به حسب ويژگيهاي فردي خود ، تقرير وتأليف مي
كنند .به همين جهت دركتاب مقدس ، اختلاف وتضاد ديده مي شود .
ازاين روست كه ‹‹شلايرماخر ›› نظرية هرمنوتيك خود را براي فهم متون ديني ، بلكه
هرمتن ديگري ، مبتني بردومحور مي داند .
الف)آگاهي از فرهنگ وشرايط حاكم برمؤلف به هنگام نگارش كتاب ودستورزبان .
ب)آگاهي از ذهنيت خاص مؤلف وهمدلي با او.
اين تفسير از وحي ،دربارة قرآن كريم صادق نيست 3 وبه رغم تلاش برخي از
روشنفكران مسلمان كه تلاش مي كنند به تبع اين نظريه ، وحي محمدي صلي الله عليه وآله
وسلم را نيز از نوع الهام وتجربة ديني به همان معني كه ذكر شد ، جلوه دهند ، وحي
برپيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم رانمي توان با اين نظريه تطبيق نمود؛ زيرا
پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم الفاظ وحي را ازفرشته تلقي كرد ،نه آن كه
مفاهيم را گرفته وخود درقالب الفاظ بريزد ؛ بكله اساسا ‹‹ پيامبران الهي ، يك رشته
حقايق را ازجهان بالا دريافت كرده اند كه ارتباطي به محيط خود آنها وفرهنگ حاكم
برآنان ندارد ››.1
وحي وتجربة ديني درانديشه روشنفكران مسلمان
همان گونه كه گفته شد ، نظرية تجربه ديني درفرهنگ مسيحي وبه منظوررهايي ازتنگناهايي
كه درقرن نوزدهم ، اين عقيده ، گرفتار آن شده بود ،پديد آمده است وبا اين فلسفة
فكري ، عجين است . از اين رو، استفاده ازآن درحوزه مفاهيم دين اسلام به نظربرخي از
روشنفكران مسلمان 2 خطيروگمراه كننده است .درعين حال ، گروهي ديگر از
روشنفكران مسلمان كه تاحدي تحت تأثير فلسفه غرب قرارگرفته اند، نه تنها بهره گيري
ازاين نظريه رادرتوجيه معارف اسلامي ،مضر نمي دانند ، كه آن راتنها راه فهم اين
معارف مي پندارند.اينان بدون توجه به تفاوتهاي اساسي دارند ؛بدون آ“ان كه مرجع
وآدرس حرفهاي خودرابيان كنند.
به
نظراين گروه ازروشنفكران مسلمان نيز وحي همچون ديدگاه تجربة ديني ،به معناي الهام
قلبي است وبرخي ازآنان مي خواهند باتفسير وتوجيه كلمات عرفاومتصوفه ، به نظريةخود
،رنگ عرفاني داده ، آن رابرخاسته از متن جامعه اسلامي جلوه دهند .يكي از اينان مي
نويسد :
همان طوركه واسطه ادارك از ديدگاه اصحاب حس ، فقط حو اس ظاهر است ،از ديدگاه متص
وفه وعرفا نيز راه وواسطه ادارك به نحو حقيقي ‹‹ حس نهان›› است .به اعتقاد ايشان
اين ادراك، مخصوص انبيا نيست ، بلكه براي اوليا واصفيا نيز حاصل مي شود .ليكن به
لحاظ فوق ، ازاوليا را الهام نام نهند واز انبيا راوحي .
از
پس روپوش عامه دربيان وحي دل گويند آن را صوفيان
يعني به خاطرآن كه عامه نفرت نكنند ، مواجيدعرفا را به جاي وحي ، الهام ناميده اند
، ليكن براي متكلمان وحضرات صوفيه ، اين قسم احتياط وپاس خاطر عوام ، چه لزومي داشت
، وقتي كه ديده مي شود خدا اين احتياط رانكرده است ؛ زيرا درقرآن مجيد درمورد
مادرحضرت موسي عليه السلام لفظ وحي آمده است ، درصورتي كه اوپيغمبر نبوده است .1
اوهمچنين ديدن ملك راتوسط پيامبر، تجسم قوة ملكوتي اومعرفي مي كند وهمچون ميرسيد
احمد خان هندي ، صراحت مبدأوحي راقلب خود پيامبر مي داند .
همان گونه كه واضح است، اين نويسنده باخلط بين معناي لغوي وحي ومعناي اصطلاحي آن ،
خواسته است نظرخود را اثبات كند .البته پرواضح است كه وحي درمعناي لغوي خود برالهام
نيز اطاق مي شود ؛ همان طور كه درقرآن كريم دربارة مادرحضرت موسي عليه السلام مورد
استفاده قرارگرفته است ، ولي اين معني با وحي تشريعي تفاوتي فاحش دارد .
علامه اقبال لاهوري نيز وحي را تجربةديني مي داند وآن را ازنوع مواجيد عرفا ؛البته
نه مساوي با آن برمي شمارد وپيامبر رامرد باطني معرفي مي كند . اواگر چه تعريف
روشني از تجربه ديني به دست نمي دهد ، ولي چه آن را پيوستگي من بشري به من مطلق يا
فناي في الله دانسته 2 يا آن كه متخلق شدن انسان به صفات الهي بداند3
، تجربه ديني راامري عيني وواقعي ؛ همچون هرتجربه ديگري مي پندارد وواقعيتها
درتجربه ديني راهمچون ساير واقعيتهاي بشري معرفي مي كند وبه نظر او اين تجربه توسط
قلب صورت مي گيرد .4
اومعتقد است وحي ، نوعي احساس وتجربة دروني واتصال وارتباط باطني انسان باخداي
متعالي است . احساسي بسيط است كه قابل انتقال به ديگران نيست . ازسنخ انديشه وفكر
نيست ودرقالب الفاظ نمي گنجد ، بلكه نوعي حضور ومشاهدة قلبي است ودرعين حال ، مشتمل
بريك عنصر ادراكي است كه مي توانيد رنگ فكر وانديشه به خود بگيرد وبه صورت يك فكر
ودرقالب الفاظ، به ديگران منتقل گردد .
اقبال دراين باره مي نويسد :
احساسي باطني مانند هراحساس ديگر ، مشتمل بريك عنصر اداركي وعقلي نيز هست وبه نظرمن
به علت همين عنصر اداركي است كه رنگ فكر وانديشه به خود مي گيرد .درواقع ،طبيعت
احساس چنان است كه به صورت انديشه اي خود را آشكار مي سازد .چنان به نظرمي رسد كه
احساس وانديشه ، جنبه دوگانة پايدار وگذارندن عامل واحدي است كه همان تجربة باطني
باشد.1
اوهمچنين مي گويد :
ارتباط اساسي احساس وفكر، براختلاف كلامي كهن دربارة وحي شفاهي كه زماني ماية
پريشاني خاطرفراوان ميان متفكران ديني مسلمان شده بود ، روشني خاصي مي افكند .
احساس غيرملفوظ درجست وجوي آن است كه سرخويش رادرفكري به پايان برساند كه آن نيز به
نوبة خود ، ميل دارد از خود بيرون آيد ولباس خويش را آشكارسازد .اگر بگوييم كه
فكروكلمه ، هردوتوأمان ازرحم احساس بيرون آيند،سخني برمجازنگفته ايم ؛ هر چند كه
فهم منطقي جزاين نتواند كه آنها را به ترتيب زماني خاص دريافت كند وازراه
جدانگريستن آنها ازيكديگر ، براي خود دشواري فراهم آورد ؛ حسي كه با آن ، كلمه نيز
آشكارمي شود .2
برخي ديگر ازاين متجددان ، براي اين نظريه چنين استدلال كرده ، مي گويند:
مفسران گمان كرده اند آية 51سورة شوري ‹‹ وماكان لبشرأن يكلمه الله إلاوحيا أومن
وراءحجاب أويرسل رسولا فيوحي بإذنه ما يشاء›› درمورد وحي سخن مي گويد ، درحالي كه
اين آيه دربارةكلام است وكلام الله باوحي ،متفاوت است .وحي دراين آيه به همان لغوي
خود به معناي الهام است ؛ بنابراين ، كلام سه قسم است : سخن گفتن ازپس حجاب كه تنها
نمونه آن رادرماجراي موسي عليه السلام سراغ داريم ووحي به معني الهام وفرستادن
رسول[ فرشته] كه به اذن خدواند ، مطلبي را الهام كنند ،اين نوع سوم ، همان وحي
معبود است . بنابراين تفكيك ، معلوم مي شود جبرئيل كلمات را برپيامبرابلاغ نكرده ،
بلكه آنها را الهام [وحي ] كرده است ،چنين است كه مي توانيم قرآن را وحي وكلام
ملفوظ ازجانب پيامبربدانيم .
اواين نظريه راجمع بين همه نظرات مطروحه درباب قدمت قرآن مي داند ومعناي كلام
اشعريان كه كلام الله را قديم دانسته وقرائت آدمي از آن را حادث مي پندارند ، حمل
برهمين معنا مي كند ومي گويد :
كلام الله به پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم وحي شده است ، اما آن
كسي كه از كلام الله تعبيرمي كند وبدان ساخت عربي مي دهد ، پيامبراست ؛ زيراكلام
الله نه عربي است ونه به زبانهاي اروپايي،هندي يا هرزبان ديگر…
وحي دراين فرازازآيه فوق ‹‹ أويرسل رسولا فيوحي بإذنه مايشاء›› به معناي الهام است
و الهام به معني سخن گفتن زباني نيست .الهام با دايرة افكار وانديشه پيوند دارد ،
نه زبان واژگان لفظي .1
اومعتقد است : با اين تفسير از وحي ، ‹‹ بين مفهوم وحي درمسيحيت واسلام ، اتحاد
ايجاد مي شود .››
بنابراين ، اولين نتيجه اي كه اين نظريه به دنبال دارد، وحياني نبود ن الفاظ قرآن
كريم است .حال بايد ديد سايرنتايج الهامي بودن وحي وتفسيرآن براساس تجربة ديني چيست
.يكي ديگر ازاين متتبعان كه وحي را تجربةدين مي داند وتجربة دين رانيز مواجهه باامر
مطلق ومتعالي 2 تفسير مي كند ، دربارة نتايجي كه بر اين انگاره بارمي
شود ، مي گويد :
حال كه پيامبري ، يك تجربه است ، يكي ازلوازم آن آن است كه
پيامبرهرروزدركارخود ، استادترومجرت ترشود .لذا پيامبر تدريجا هم عالمترمي شد ، هم
متيقن تروهم ثابت قدمتر،شكفته تروهم مجربتر ودريك كلام ، پيامبر تر . اين لازمة هر
تجربه اي اس كه رفته رفته پخته شود .خلاصه آن كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله
وسلم دردوسطح ، تجربه داشت كه اسلام ، محصول اين دوگونه تجربه است : تجربه دروني
وتجربه بيروني ، وبه مرورزمان ، درهردوتجربه ، مجربتر ولذا دينش فربهتر وكاملتر شد
.درتجربه بيروني ، مدينه را ساخت ، مديريت كرد ودرتجربة ديني ، وحي ورؤيا والهام
ومعراج ومراقبه داشت . اين جا هم پخته ترواستادتر شد .اسلام با چنين سيرت و هويتي
تا هنگام رحلت پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم درحال ساخته شدن وكاملتر شدن
بود واكمال دين ، ناظربه اكمال حداقل است ، نه حداكثري ، اما حداكثرممكن است
درتكامل تدريجي بعدي اسلام پديد آيد
…
اينك درغيبت پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم هم بايد تجربه هاي بيروني ودروني
پيامبرانه بسط باشد وبرغنا وفربهي دين بيفزايد .پيامبران دراثرحلول تجربه دين،
مأموريت جديدي احساس مي كنند وانسان تاره اي مي شوند .صرف تجربه ديني وديدن ملك ،
انسان را پيامبر نمي كند درپيامبري مفهوم وعنصري از مأموريت مندرج است وهمين است كه
درتجربة متعارف عارفان وجود ندارد ودرخاتميت ، اين مأموريت رخت برمي بندد واصل
تجربه ومكاشفه باقي مي ماند .1
يكي ديگر ازنتايجي كه براين رأي بارمي شود ، تفسيري بودن اين دريافتهاست .
آنگاه كه وحي انبيا از نوع مواجيد عرفا وتجربه دين است ، احتياج به تفسيردارد
ودرحقيقت ، هيچ تجربه خام نداريم .همين كه صاحب تجربه بخواهد بفهمدكشفي كه كرد .چه
بود ، ورود به عرصة تفسيراست ؛ بلكه نفس بيان تجارب به زبان ومفهوم سازي آنها به
نحوي تفسيركردن آنهاست واين تفسيرها بسيارمتفاوت ومتعدد است.
‹‹وقتي ديدگاه اهل كشف وتجربه ، متفاوت باشد ، محصول تجربه آنان متفاوت خواهد بود ،
اين مطلب درحق انبياي عظام الهي هم صادق است ، چه رسد به آدميان كه به مقام عصمت
انبيا هم نرسيده اند وبه تمام حقيقت وبه پيكرة واقعيت دست نيافته اند .هريك از
انبيا حظي كه يافته ، با امتت خود درميان نهاده واين بهره ها متفاوت بوده؛ چون
شخصيت پيامبران متفاوت بوده است :‹‹ تلك الرسل فضلنا بعضهم عل بعض›› 1
به بيان ديگر ، خدا برهركسي به گونه اي تجلي كرده است وهركسي هم تجلي حق را به گونه
اي تفسيركرده است ودرعشق ،خانقاه وخرابات شرط نيست . اولين كسي كه بذرپلوراليسم را
درجهان كاشت ، خود خداوند بود كه پيامبران مختلف فرستاده ، برهركدام ،ظهوري كرد
وهريك رادرجامعه اي مبعوث ومأموركرد وبردهان وزبان هركدام ، تفسيري نهاد واين چنين
بود كه كورة پلوراليسم گرم شد .
تا
به حال اساس اين انگاره وآثار آن روشن شد ومعلوم شد اينان نيز همچون فلاسفة غرب ،
جنبه لفظي وحي را انكاركرده ، آن را ازنوع خطورات قلبي وتجربه اي شخصي مي دانند .
به رغم آن كه مشكل تناقضات موجود دركتاب مقدس كه به خاطر آن ، الهيات جديد پروتستان
، نظريه تجربة ديني رامطرح كرده است ، دربارة قرآن كريم صادق نيست ، متأسفانه همان
حرفها را بدون ذكر مأخذ ،ترجمه كرده ، وارد حوزة فرهنگ اسلامي نموده اند وخواسته
اند همان آثاررا برمفاهيم ديني دراسلام ني تحميل كنند .ازاين رو، تفسير خود را
ازوحي وكلام الهي پايه پلوراليسم ديني قرارداده اند .
بايد به اين نكته بپردازيم كه آيا واقعا وحي قرآن ازنوع مواجيد عرفاني والهام
است كه پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم به آن لباس پوشانده است يا الفاظ قرآني نيز
از سوي خداوند نازل شده ووحي پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم ازنوع الهامات ديگر
افراد وخطورات قلبي نيست . همچنين آيا مي تون بروحي تشريعي ، تجربة ديني اطلاق كرد
ياخير؟
وحياني بود الفاظ وكلمات قرآني
سيوطي درالاتقان دركيفيت نزول قرآن ،سه قول نقل مي كند : قول نخست آن كه لفظ
ومعني هردونازل شده ، جبرئيل معاني خاصي را به پيامبر منتقل كرده وآن حضرت آنها را
گرفته وبه عربي درآورده است .سوم آن كه معاني برجبرئيل القاشده واوآنها را درقالب
الفاظ درآورده وبرپيامبر نازل كرده است .
سيوطي خود ، وحي قرآني را نزول الفاظ و معاني هردواز نزد پروردگارمتعال مي داند
والقاي معاني ، بدون الفاظ را دربارة سنت نبوي صادق نمي انگارد 1 ،اين
قول كه هم لفظ قرآن وهم معناي آن از پيشگاه پروردگارت است ، سخني حق است كه عمدة
مسلمانان آن راپذيرفته اند وآيات قرآني بر آن دلالت دارد .البته درقرآن، وحي به
معناي مختلف آمده است ، ولي مراد ازوحي تشريعي ووحيي كه قرآن به آن نازل شد ، اين
است كه خداوند ، كلماتي را برجبرئيل القاكرده واوآن الفاظ را برپيامبرخوانده است .
با آن كه مسلمانان ،فرقه هاي مختلفي دارند . علاوه برآن ، آيات زيادي از قرآن كريم
براين مطلب دلالت دارد كه از آن جمله مي تون به اين آيات اشاره كرد :
1.‹‹ فإذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشيطان الرجيم ›› 2
2.‹‹ وإذا قرأت القرآن جعلنا بينك وبين الذين لايؤمنون بالآخره حجابا مستورا ››3
3.‹‹ وقرآنا فرقناه التقرأه علي الناس علي مكث ونزلناه تنزيلا ›› 4
4.‹‹ سنقرئك فلاتنسي ›› 5
5.‹‹ هوالذي بعث في الإميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم
الكتاب والحكه وإن كانوا من قبل لفي ضلال مبين ›› 6
6.‹‹ واتل ما أوحي إليك من كتاب ربك لامبدل لكلماته ولن تجدد من دونه ملتحدا››
7
7.وإن أخد من المشركين استجارك فأجره حتي يسمع كلام الله ثم أبلغه مأمنه ذلك
بآنهم فوما لايعلمون ››8
8.‹‹ يريدون أن يبدلوا كلام الله قل لن تتبعونا كذلكك قال الله من قبل فسيقولون
بل تحسدوننا بل كانوا لايفقهون إلاقليلا ››1
همچني خداوند تصريح فرمود كه قرآن به زبان عربي مبين نازل شده است :
9.‹‹ وإنه لتنزيل رب العالمين …
بلسان عربي مبين ›› 2
روشن تر ازتمام آيات مذكوربراي اثبات مطلب ، به گفتة يكي ازكساني كه خود نظريه
مخالف دارد 3 و وحي را الهام مي پندارد ، آيه اي است كه پيامبرصلي الله
عليه وآله وسلم را به هنگام دريافت وحي، از حركت سريع زبان براي خواندن بازمي دارد
:
10.‹‹ لاتحرك به لسانك لتعجل به
…
فإذا قرأناه فاتبع قرآنه ›› 4
لذا جاي ترديد نيست كه قرآن دردوجهت لفظ ومعني وساختار ازسوي خداوند متعال نازل
شده است وكلام خدا درغير اين صورت نمي تواند به الفاظ خود تحدي كند وپذيرش اين
نظركه معاني برقلب پيامبرنازل شده است واوآنها را لباس عربي پوشانده ، با مسائل ذيل
ناسازگار است :
1.اعجاز لفظي قرآن وتحدي : بخش مهمي ازاعجاز قرآن بستگي به اين نظم شگرف واسلوب
بياني وساختار آن دارد كه ديگران را توان آوردن مثل آن نيست .اگر بنا باشد
بشردرايجاد چنين متني دخالت داشته باشد ، ديگر مبارزه جويي قرآن بي معني خواهد شد .
2.استناد سخني به گوينده، وقتي صادق است كه خود اومعاني را درقالب الفاظ ريخته
باشد وبه آن نظم داده باشد .اگر پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم الفاظ قرآني را
انشاكرده وبه معاني ، لباس لفظ پوشانده باشد ، ديگر قرآن كلام الله نخواهدبود
كساني كه وحي قرآني را غيرلفظي مي پندارند ، به آيات ‹‹ فإنه نزله علي قلبك بإذن
الله مصدقا لما بين يديه وهدي وبشري للمؤمنين ›› و‹‹ نزل به الروح الأمين عل قلبك
لتكون من المنذرين ››1 استناد كرده اند وگفته اند: اين آيات دلالت دارد
كه قرآن برقلب پبامبرنازل شد كه جاي ادراك دروني است ، ولي اين احتمال ، مردود است
؛ زيرا مقصود ازقلب دراين دوآيه ، شخصيت دروني پيامبر است كه شخصيت حقيقي اورا
تشكيل مي دهد .دريافت وحي نيز بايد از همان راه صورت مي گرفت ؛ چون پيام وحياني به
گونه اي معمولي انجام نمي گيرد تا بتوان با حس ظاهري ، آن را دريافت كرد ، بله
دستگاه گيرندة مناسب خود را براي دريافت نياز دارد كه همان جنبة روحاني وملكوتي
پيامبر است كه به سرحد كمال رسيده ، شايستگي دريافت وبازكردن چنين پيامي را دارد .2
باعث تعجب است كه برخي ، وحي از طريق جبرئيل را الهام مي پندارند ، ولي وحي به
حضرت موسي عليه السلام ازوراي حجاب را كلام ويژة الهي وكلام مستقيم مي شمارند :
كلام خداوند باعالميان ، صورتهاي مختلف دارد .درپاره اي موارد ، اين كلام ويژه
است كه ما تنها درماجراي بعثت موسي به روايت قرآن از آن سراغ داريم .موسي به اين
اعتبار،كليم الله است ؛ چه آن كه خداوند از پس حجاب با اوسخن گفته است .3
اين نويسنده ، كلام را ازطريق درخت وكوه ، كلام مستقيم الهي مي داند ، ولي وحي
قرآن به وسيلة جبرئيل را الهام معاني ، نه الفاظ مي انگارد !چرا خداوند كلام مستقيم
خود را بتواند از طريق آن واسطه ها ابلاغ كند ، ولي چنين كاري از طريق جبرئيل امكان
ندشته باشد ؟! حال آن كه علامه طباطبايي فرموده اند ,
وحي ازوراي حجاب ووحي ازطريق ملك وهمچنين از طريق رؤياهاي صادقه ، وحي غيرمستقيم
است ومي توان قسم اول را كه درآيه 51 سوره شوري به آن اشاره شده ، وحي مستقيم
برشمرد .4
تعداد قرائات ، نزول قرآن علي سبعه احرف والهامي بودن قرآن
يكي ازادله اي كه درسخنان قائلان به غير لفظي بودن وحي قرآني ديده مي شود ، تعدد
قرائات ونزول قرآن ‹‹ علي سبعه أحرف ›› است .تفسير صحيح ازموضوع ، اين است كه اولا،
مراد از ‹‹ سبعه أحرف›› ، قرائتهاي هفت گانه متواترنيست . ثانيا ، با اين كه قرآن
متواترروايت شده ، هيچ يك از قرائتهاي هفتگانه ، متواتر نيست وسلسلة اسناد آن مشخص
است . اين گونه نيست كه جبرئيل با اين قرائتهاي هفت گانه ، قرآن را برپيامبرصلي
الله عليه وآله وسلم خوانده باشد .يا آن حضرت به اين قرائتهاي مختلف ، قرآن را
قرائت كرده باشد ، بلكه اين قرائتها بعدا به وجود آمده است . تنها قرائت ‹‹ حض
ازعاصم ›› صحيح واثبات شده است ؛ بين مسلمانان مشهور است كه ازصدراسلام ، طبق آن
قرائت مي كرده اند ومنظوراز حديث ‹‹ سبعه أحر ف›› ، جواز خواندن قرآن به لهجه هاي
مختلف عربي است ، نه قرائتهاي مختلف .1
بنابراين ، قرآن فقط به يك گونه وبه يك قرائت نازل شده ، نه برهفت قرائت ، تا آن
را دليلي برغيرلفظي بودن وحي قرآن دانست . حتي اگر اين نظرنيز پذيرفته نشود
وقرائتهاي مختلف را بپذيريم ،بازهمچنان دليلي برنظرية مورد نظرنخواهد شد ؛ زيرا اگر
حتي پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم هم به وحي ، قالب لفظي داده باشد ، آن را دريك
قالب وبه شكل يك قرائت گنجانده است ، نه قرائتهاي مختلف .
پس نمي توان وحي تشريعي را درحد الهام وخطورات قلبي ويا دريافت معاني ، تنزل
داد يا آن كه بامفهوم ‹‹ تجربة ديني ›› كه به معناي نوعي احساس است كه نمي تو اند
جنبه حجيت براي ديگران داشته باشد وخطوري قلبي ويا نهايتا درحد مواجيد عرفاست ،
تفسيرنمود. اساسا دين اسلام را نمي تو ان منحصر به يك احساس قلبي دانست . ايمان
درنظراسلام ، فراتر ازيك اعتماد قلبي وعبارت است ازاعتقاد قلبي وعمل به جوارح .2
همان گونه كه قبلا نيز اشاره شد ، به دست آوردن تجربيات صوفيانه ، امري كسبي واز
طريق دريافت ، تقوا ويا ديگر طرق قابل دست يابي براي همه است ، درحالي كه وحي ونبوت
، يك انتخاب از سوي خداوند است ؛ امري تعلميي وكسبي نيست وآن رانمي توان با آمررش
يا دريافتهاي خاص به دست آورد .
به هرحال نمي توان وحي را تجربة ديني
دانست ؛ زيرا تجربة ديني ، حتي باتعريفي كه قبلا از
Davis
درباره تجربة وحياني دراقسام تجربة ديني نقل شد، بروحي قرآن صادق نمي باشد ؛ چون
يكي از ويژگيهاي آن را اين مي دانست كه ‹‹ معرفت حاصل از اين تجربه ، ازعامل بيروني
به دست نيامده ›› ، درحالي كه درقرآن، يك عامل بيروني چون فرشته را درالقاي وحي
مؤثرمي بيند ، مگر آن كه بگوييم منظوراز عامل بيروني ، عوامل حسي ظاهري است ومي
خواهدبگويد اين نوع معرفت از نوع علم حضوري است كه دراين صورت نيز بايد به اين نكته
توجه داشت كه اگر چه خصيصه هرنوع تجربه باطني ومعرفت مستقيم وبي واسطه، اين است كه
متن آن واقعه را نمي توان به ديگران انتقاد داد ، اما دربارة تجربة انبيا ، اين
تمايز وجود دارد كه آنها هم مي توانند اصل واقعه را براي ديگران درحدي كه درالفاظ
مي گنجد ، بيان نمايند وهم پيام دريافتي راعينا منتقل نمايند .
هرچند معرفت وحياني ، تجرة باطني شخص پيامبراست وآن را باعلم حضوري دريافته است
، ولي به خلاف تجارب عارفانه ومكاشفات ديگر ، جنبه فردي ندارد و درعين اين كه حكايت
از حال دروني پيامبر دارد ، محتواي همگاني دارد وبعثت به سوي جامعه است .بدين جهت ،
صحيح نيست گفته شود كه پيامبران دركتابهاي خويش چيزي جز كشف وشهودشان رانگفته اند
ودركشف شخصي وشهود هم پرواي ديگران مطرحي نيست .درنتيجه ، زبان وحي ، عاري
ازاستدلال است ؛ زيرا محتواي كشف پيامبرانه ، خود بگونه اي است كه براي عموم بوده ،
تخاطب با ديگران مطرح مي سازد وچگونگي روابط جامعه انساني رابيان مي كند ومشتمل
برقوانين جامعه زندگي انسان است ؛همچون قرآن كه تاكنون نظيروهماوردي هم نپذيرفته
است وشيوةكلامي آن ، مشحون از استدلال واقناع فكري وتحدي با مردم است .
پس اين تعبير هم مقبول نيست كه پيامبر، محتواي خود آگاهي خويش را نمي تواند به
ديگران انتقال دهد ، بلكه آن را به صورت جمله هايي به ديگر ارائه مي كند ؛ زيرا اگر
چه درك واقعة تجربة وحياني وتصورروشن آن ، براي مردم ، مشكل وشايد هم محال است ؛
چون چني تجربه اي خارج از دسترس آنهاست،ولي لازمه طبيعي بعثت نبوي ، عرضه كامل
محتواوپيام خداست .
درمواجهه با وحي محمدي صلي الله عليه وآله وسلم اين حقيقت به صراحت به چشم مي
خورد كه نزول قرآن ،پيش از نزول تدريجي ، درقالب الفاظ وعباراتي كه مقدمة نزول
تدريجي قرآن است ، توسط خداي حكيم صورت پذيرفت وپيامبرصلي الله عليه وآله وسلم
دراين ارتباط ، نقشي جزوساطت درابلاغ كامل متن ومحتواي پيام خداوند نداشتند :‹‹
كتاب أحكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير›› 1، ‹‹ وماكان هذا القرآن
أن بفتري من دون الله ولكن تصديق الذي بين يديه وتفصيل الكتاب لاريب فيه من رب
العالمين ››2 ، ‹‹ أفغير الله أبتغي حكما وهو الذي أنزل إليكم الكتاب
مفصلا والذين آتيناهم الكتاب يعلمون أنه منزل من ربك بالحق فلاتكونن من الممترين ››
3 .
اساسا تفاوت قرآن باهركلام ديگر؛ حتي احاديث قدسي، درهمين است كه وحي ، عين همان
چيزي است كه به رسول الله وحي شده وبه مردم انتقال يافته است .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1.protective 2.Friedrich Schleier macher.
1.وين پراوت فوت ، تجربه ديني ، ترجمه عباس يزداني ،چاپ اول ،مؤسسه فرهنگي طه
،1377.
2.ايماننوئل كانت ، سنجش خرد نا ب(critique
of reason)
، ترجمه مير شمس الدين اديب سلطاني ، انتشارات امير كبير ، تهران ،1362 ه.ش.
3.ايان باربور ، علم ودين ، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي ، مركز نشردانشگاهي تهران ،
1363،ص131.
1.محمد باقر سعيدي روشن ، تحليل وحي درديدگاه اسلام ومسيحيت ،مؤسسه
فرهنگي انديشه ، چاپ اول ، 1375،
2.the varieties of religious
exqetience
1.William James.
2.the new encyclopedia.
3.Jhathan Edwards.
4.Rdolf
Otto.
1.تمام اين تعاريف دركتاب
the new encyclopedia of britannica
آمده
است .
2.محمد تقي فعالي ،‹‹ مكاشفه يا تجربه عرفاني ›› ، مجله نقد ونظر،سال ششم ،
شماره 3و4، تابستان وپاييز 1379.
1.كيسرنورمن ، فلسفه دين ، ترجمه حميدرضا آيه الهي ، تهران ، انتشارات حكمت ،
1375،ص32.
2.Ic.F.Davis.
1.Uminous. Experiences.
1.ر.ك:محمد تقي فعالي ، همان .
2.the catholic encyclopedia Newyork
Robert Appletonco 1912 111/1.
3.ر.ك:جان هيك ، فلسفه دين ، ترجمه بهرام راد ،فصل پنجم ، چاپ اول، انتشارات بين
المللي الهدي ،1372،ص119.
1.همان .
2.Luther.
3.آلن گالووي ، پانن برگ ، الهيات تاريخي ، ترجمه مراد فرهاد پور،چاپ طلوعي
آزادي ، مؤسسه صراط .ص35.
4.ايان باربور، همان ، ص2و131.
5.Albrecht Ritschil.
1.همان .
2.Karl Barth.
3.Paul Tilich.
4.همان .
5.Wolphart Pannenberg.
6.الن گالووي، پانن برگ ، همان.
1.ر.ك:ويليام جميز ، دين وروان ، ترجمه مهدي قائني ، چاپ اول ، تهران ، بنگاه
ترجمه ونشركتاب .1343،ص69و70.
1.وين پراودت فوت ، همان ، ص76.
2.ويليام جيمز ، همان .
3.وين پراودت فوت ، همان .
1.جعفرسبحاني تبريزي ،‹‹ هرمنوتيك ›› ، مجله تخصصي كلام اسلامي، شماره 37، سال
دهم ، بهار 1380.
2.محمد لگنهاوسن ، نقد ونظر، سال9، شماره 3و4.
1.شبلي نعمان ، سوانح مولوي ،ص93.
2.اقبال لاهوري ، احيا تفكرديني ، ترجمه احمد آرام، انتشارات پايا، ص20،21و73.
3.همان .
4.همان .
1.همان .ص26.
2.همان.ص29.
1.نصرحامد ابوزيد ،‹‹ گفتگو ›› ،مجله كيان ، سال دهم ، شماره 54، مهر وآبان
1379،ص12.
2.عبدالكريم سروش، صراطهاي مستقيم ، چاپ اول، مؤسسه فرهنگي صراط ،ص7.
1.عبدالكريم سروش، بسط تجربه نبوي ، مؤسسه صراط ،1378،ص1-28.
1.بفره/253.
2.عبدالكريم سروش ، صراطهاي مستقيم ، ص18.
1.جلال الدين سيوطي، الاتقان ، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم ، منشورات رضي ،
ص157.
2.نحل /98.
3.اسراء/45.
4.اسراء/106.
5.اعلي /6.
6.جمعه /2.
7.كهف /27.
8.توبه/6.
1.فتح/15.
2.شعراء/192-195.
3.نصرحامد ابوزيد ، مقاله ‹‹ وحي ›› از كتاب ‹‹ مفهوم النص›› ، المركز الثقافي
العربي ، بيروت ، الطبعه الخامسه ، 2000 ميلادي ، ص45،(مجله نقد ونظر، سال سوم
،شماره 4،ص397).
4.قيامت /16-18.
5.بقره/47.
1.شعراء/193و194.
2.محمد هادي معرفت ، علوم قرآني ، مؤسسه فرهنگي انتشاراتي التمهيد ،بهار 1378،
ص57.
3.نصرحامد ابوزيد ، ‹‹ گفتگو›› ، مجله كيان ، شماره 53،ص14.
4.سيد محمد حسين طباطبايي، الميزان في نفسير القرآن ، ترجمه سيد محمد باقر موسوي
همداني ، كانون نشرمحمدي ، چاپ سوم ، ج35،1364،ص120.
1.محمد هادي معرفت ، علوم قرآني ، فصل چهارم ،قراء وقرائات سبع .
2.سعيدي روشن .تحليل وحي ازديدگاه اسلام ومسيحيت ، ص61.
1.هود /1.
2.يونس /37.
3.انعام /114.
|