|
روش
قصه پردازى در قرآن
گرد آورى و تدوين : حسين فعّال
عراقى
هدف اصلى قرآن از نقل قصه ها و داستانهايش عبور
دادن
انسان از گذرگاههاى تاريك و ترسناك و رساندن او به
سرزمين روشناييها و هدايت است
.
منتها
((ضمن
تعقيب آن هدف اصلى ، گاه مناسبتى ايجاب مى
كند كه داستان برگزيده اى به اندازه و شيوه متناسب
و با زيبايى هنرى راستين ، ايراد
شود، ليكن نه بر اساس خيالپردازى و قصه آفرينى ،
بلكه بر اساس ابتكار و آفرينش
هنرى در چگونگى گزارش و با اتكا به واقعيتهاى قاطع
و ترديدناپذير)).
از اين روش و شيوه قرآن در نقل قصه ها و داستانها
بايد
تحت عنوان
((روش
قصه پردازى قرآن
))
نام برد.
چگونگى شروع قصه ها
يكى از روشها، شيوه و چگونگى آغاز يك قصه است كه
با دقت نظر و ژرف
نگرى در قصه هاى قرآن و مطابقت و مقايسه آنها با
يكديگر، مى توان به تفاوت و تنوع
قصه در شروع با توجه به چگونگى آغاز و شروع ، پى
برد و اين گونه قصه ها را دسته
بندى كرد:
الف . برخى قصه هاى قرآن با يك مقدمه آغاز مى گردد
كه اين مقدمه بر
اساس اهداف خاص مى تواند به گونه هاى متفاوت آمده
باشد.
1.
مقدمه يك
((استفهام
تقريرى
))
است كه اين
استفهام در خواننده كشش و انگيزه ايجاد مى كند كه
داستان را دنبال كند. داستان موسى
(ع
) در سوره طه (آيه 9))
با اين مقدمه استفهامى آغاز
مى گردد:
((هل
اتيك حديث موسى
)).
((بديهى
است اين استفهام
براى كسب خبر نيست كه او از همه اسرار آگاه است ،
بلكه به تعبير معروف
((استفهام
تقريرى
))
يا به تعبير
ديگر استفهامى است كه مقدمه يكى خبر مهم است ،
همان گونه كه در زبان روزمره نيز
هنگام شروع يك خبر مهم مى گوييم : آيا اين خبر را
شنيده اى كه ...؟))
قطعا شروع قصه اى با اين گونه استفهام و پرسش ،
خواننده
را ترغيب مى كند كه با تمام وجود و سراپا گوش ،
خود را براى شنيدن داستان آماده
نمايد كه
:
((آن
يك نوع استفهام است براى زمينه چينى
و آماده كردن نفسها و گوشها، تا اينكه قصه را
بخوبى دريابند و عاشقانه مايل به
دريافت آن شوند.))
2.
در سوره
((ص
)) (آيات
17 تا 20) به معرفى
شخصيت داوود (ع ) مى پردازد و بعد با جمله
استفهامى
((هل
اتيك نبؤ ا الخصم اذ تسوروا المحراب
)) (آيا
از داستان آن مردان متخاصم كه به بالاى ديوار
محراب
آمدند خبر دارى ؟) به داستانى در مورد اين پيامبر
خدا مى پردازد، بويژه كه با اين
استفهام شنونده و خواننده را ترغيب به شنيدن و
خواندن داستان مى كند و بعد ماجراى
داورى آن جناب و دو برادر متنازع را بيان مى دارد.
مرحوم علامه طباطبائى (ره ) در
اين باره مى نويسد:
((استفهام
"هل اتيك ..." به
منظور به شگفتى واداشتن و تشويق به شنيدن خبر است
.))
3.
در سوره ذاريات (آيه 24) نيز داستان ميهمانان
ابراهيم (ع ) را با يك استفهام و پرسش آغاز مى كند
و نكته قابل تاءمل و دقت آيه اين
است كه نمى فرمايد
((آيا
داستان ابراهيم را مى دانى و
از آن خبر دارى ؟))،
بلكه مى فرمايد:
((هل
اتيك حديث ضيف ابرهيم المكرمين
)) (آيا
داستان ميهمانان گرامى ابراهيم به تو رسيده است و
از
آن خبر دارى ؟). اين نوع پرسش خواننده را برمى
انگيزد كه حتما داستان را بخواند،
زيرا با بيان
((ميهمانان
ابراهيم
))
خواننده ترغيب و تشويق مى شود كه داستان را پى
گيرد و اين
مساءله در ذهن خواننده تداعى مى گردد كه داستان
ابراهيم را كه مى دانم ، پس آن را
بخوانم تا ببينم داستان مهمانانش چه بوده است
.
از اين گونه است داستان و حكايت
ارتشهاى فرعون و ثمود كه داستان با يك استفهام
آغاز مى گردد و چون داستان پيشين نمى
فرمايد
((آيا
داستان فرعون و ثمود را مى دانى ؟))،
بلكه مى فرمايد:
((هل
اتيك
حديث الجنود فرعون و ثمود))
آيا داستان لشكرها را شنيده
اى ؟ لشكرهاى فرعون و قوم ثمود؟)، كه اولا خواننده
را هر چه بيشتر براى خواندن
داستان برانگيزد، ثانيا
((براى
اينكه به قدرت و استعداد
و آمادگى آنها (ارتشهاى فرعون و ثمود) اشاره مى
كند)).
4.
در سوره فجر نيز، بعد از قسمتهاى پى در پى با طول
موجهاى كوتاه و كوبنده ، به داستان اقوام عاد و
ثمود و فرعون مى پردازد و داستان را
با يك استفهام آغاز مى نمايد:
((الم
تر كيف ربك
بعاد))
(آيا
نديدى كه پروردگار تو با قوم عاد چه كرد؟)
و
((تركيب
استفهام در اينچنين سياقى از نظر برانگيختن و
شوراندن براى بيدارى و التفات ، شديدتر و مؤ ثرتر
است
)).
5.
داستان اصحاب فيل با دو استفهام تقريرى آغاز مى
گردد:
((الم
تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل . الم يجعل
كيدهم فى تضليل
.))
آيا نديدى كه خداى تو با اصحاب
فيل چه كرد؟ آيا كيد و مكر آنان را به بيراهه
نينداخت ؟
اما اينكه چگونه كيد و
مكر آنان را در گمراهى و بيراهه قرار داد، آن را
در يك سيماى وصفى هراسناك و پرفروغ
به نمايش درآورده است ، به اين ترتيب كه تماشا مى
كنيم
:
((و
ارسل عليهم طيرا ابابيل . ترميهم بحجاره من سجيل
.
فيجعلهم كعصف ماءكول
.))
و بر سر آنان پرندگى فوج
فوج فرستاد، تا آنها را با سجيل سنگباران كردند. و
آنان را چون كاه پس مانده در
آخور ساخت
.
ب . پاره اى از داستانهاى قران با مدخلهاى كوتاه و
مقدمه اى آغاز مى
گردد كه در طى آنها درونمايه داستانها را پيشاپيش
به ميان آورده ، يا از حالت و
كيفيت آنها خبر داده و يا كردار ويژه قهرمانى
را برجسته ساخته و شخصيتش را طى چند
جمله به عبارت كوتاه به تصوير كشيده است كه از آن
جمله به داستان مبارزات موسى (ع
)
با فرعون در سوره قصص مى توان اشاره كرد.
1.
قرآن در اين داستان قبل از اينكه به
اصل داستان و ماجرا بپردازد، در مقدمه به معرفى
شخصيت فرعون پرداخته و دورنمايى از
داستان را ترسيم كرده و پايان و سرانجام داستان را
به طور غيرمستقيم بازگو نموده
است تا جايى كه خواننده مى تواند در طى آن ، مضمون
و درونمايه داستان را حدس
بزند.
((ان
فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا
يسضعف طائفه منهم يذبح ابناءهم و يستحيى نساءهم
انه كان من المفسدين . و نريد ان
نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم اءمه و
نجعلهم الوارثين . و نمكن لهم فى
الارض و نرى فرعون و هامان فرعون و هامان و
جنودهما منهم ما كانوا يحذرون
.))
((اين
مقدمه داستانى بر چند
حقيقت هنرى مشتمل است
:
1.
اين مقدمه خلاصه اى است از محتويات داستان ، زيرا
خواننده كشف مى كند كه اين داستان پيرامون جدالى
كه ميان حق و باطل (موسى و فرعون
)
برپاست ، دور مى زند:
((داستان
موسى و فرعون را براى تو
مى خوانيم
...)).
2.
خواننده به دست مى آورد كه
سرانجام ، نتايج اين جدال به نفع موسى (ع ) و مؤ
منان خواهد بود:
((ما
بر آن هستيم كه بر مستضعفان روى زمين نعمت دهيم
...)).
3.
داستان ، ماده و اساس اين باطل را مشخص مى كند و
اينكه اساس اين باطل برترى جويى فرعون ، ايجاد
تفرقه ميان طوايف جامعه و به استضعاف
كشيدن مردم است ، به گونه اى كه مردان را مى كشد و
زنان را زنده مى گذارد. البته
دلايل اين كار را خواننده از مجموع داستان به دست
خواهد آورد:
((فرعون
در آن سرزمين برترى جست و مردمش را فرقه فرقه ساخت
)).
4.
همچنين خواننده از اين مقدمه به عواملى كه
فرعون را به فساد وادار مى كند، پى مى برد و آن
اينكه وى مى خواهد سلطنت خود را حفظ
كند و از زوال آن سخت در هراس است
: ((به
فرعون و هامان
و لشكريانشان چيزى از آن مى ترسيدند، نشان دهيم
)).
قرآن بعد از اين مقدمه ، داستان موسى (ع ) را از
دوران
كودكى و فرمان افكندنش در دريا آغاز مى كند
(فالقيه فى اليم ...) و با انداخته شدن
فرعون و لشكريانش در دريا و غرق شدنشان ، داستان
را به پايان مى برد
((فاخذناه
و جنوده فنبدناهم فى اليم فانظر كيف كان عاقبه
الظالمين
)).
2.
قرآن در سوره
((ص
)) (آيات
17 - 20) بعد از
معرفى شخصيت داستان (داوود عليه السلام ) و
ويژگيهاى اين قهرمان داستان و عطايايى
كه بر او داده شد، به يكى از داستانهاى آن جناب مى
پردازد.
ج . پاره اى از مقدمه
ها فشرده اى از داستان است كه پيشاپيش مى آيد،
آنگاه به تفصيل آن مى پردازد:
1.
قرآن در سوره اعراف با اين مقدمه
((و
لقد مكناكم فى
الارض و جعلنا لكم فيها معايش قليلا ما تشكرون
))
داستان آفرينش و تمكين بنى آدم در زمين را آغاز
كرده و طى پانزده آيه (آيات 11
- 25)
به طور تفصيل به اين تمكين پرداخته است و
((تفصيل
اجمالى است كه در آيه قبل ذكر شده است
)).
و اين گونه
است كه بعد از اجمال ، ابتداى خلقت انسان و صورت
بندى او و ماجراى آن روز آدم و
سجده ملائكه و سرپيچى ابليس و فريب خوردن آدم و
همسرش و خروجشان را بهشت و ساير
امورى را كه خداوند براى آن دو مقدر كرده بود،
بيان مى فرمايد و در پايان داستان با
چهار خطاب
((يا
بنى آدم
...))
به نصيحت و موعظه فرزندان آدم مى پردازد.
2.
در همان
سوره پيشين (اعراف ) قرآن در مقدمه ، فشرده اى از
داستان موسى (ع ) و مبارزاتش را
با فرعون و طرفداران او بيان مى كند، سپس به تفصيل
داستان و ريز ماجرا مى
پردازد.
((ثم
بعثنا من بعدهم موسى باياتنا الى فرعون
و ملائه فظلموا بها فانظر كيف كان عاقبه المفسدين
)).
بعد از آنها موسى را با آپاتمان به سوى فرعون و
قومش
فرستاديم . آنها هم با آن آيات مخالفت كردند. اينك
بنگر كه عاقبت مفسدان چگونه بوده
است
.
قرآن با بيان
((فانظر
كيف كان عاقبة المفسدين
))
اولا خواننده را تشويق مى كند و برمى انگيزد كه
داستان را دنبال كند و پى گيرد، ثانيا سرانجام
بدفرجامى فرعون و قومش را در ابتداى
داستان ذكر مى نمايد.
((اين
جمله اجمال داستان موسى (ع
)
است و از جمله
((و
قال موسى يا فرعون
...))
شروع به تفصيل آن مى كند)).
((اين
گونه آغاز كردن
داستان خود از راههاى خاص قرآن در بيان قصص است
و اين شكل با سياق سوره و محورى
كه بر گرد آن مى چرخد، مناسب تر است ؛ چه ، از
همان لحظه نخستين عاقبت كار را نشان
مى دهد تا هدفى كه از آوردن آن منظور بوده دستگير
شود.))
ضمنا در آيه 128 از قول موسى (ع ) نيز اين بشارت
را مى
دهد كه سرانجام پيروزى و سعادت از آن متقين است و
در آيات 136 و 137 دو تابلو از
اين سرانجام را ترسيم مى كند: سرانجام فرعونيان كه
در دريا غرق شدند، و سرانجام
متقين و پرهيزكاران كه وارث مشرق و مغرب زمين با
بركت (مصر و شامات ) گشتند.
3.
در داستان اصحاب كهف ، قرآن بعد از مقدارى مطالب
فشرده و مجمل ، به تفصيل داستان مى
پردازد. اين مقدمه آيات 10 تا 12 را در بر مى
گيرد. در آيه اول از پناه بردن آن
جوانان مهاجر سخن به ميان آورده است و اينكه دست
به دعا برداشتند و زمينه سازى راه
رشد و هدايت را طلب كردند:
((اذ
اوى الفتية الى
الكهف فقالوا ربنا اتنا من لدنك رحمة و هيى ء لنا
من امرنا رشدا)).
در آيه دوم به خواب رفتن آنان را در ساليان متمادى
بيان نموده است
:
((فضربنا
على اذانهم فى الكهف سنين
عددا)).
و در سومين آيه به ديدار شدن و اختلافشان در
مقدار زمانى كه خوابيدند اشاره شده است
:
((ثم
بعثنا
لنعلم اى الحزبين احصى لما لبثوا امدا)).
و بعد از
اين مقدمه ، كه نسبت به ديگر مقدمات مفصل تر است
تا مخاطب و خواننده بيشتر در جريان
وضعيت كلى داستان قرار گيرد، طى سه پرده داستان را
به نمايش در آورد و از اصل ماجرا
پرده بر مى دارد.
4.
داستان يوسف (ع ) و فراز و فرودهاى زندگى آن جناب
كه سوره
يوسف را به خود اختصاص داده است نيز با مقدمه اى
شروع مى گردد؛ مقدمه اى كه ، ضمن
ايجاد كشش در خواننده ، دورنمايى از داستان را
ترسيم مى كند و در واقع مى توان گفت
((نحن
نقص عليك احسن القصص ... ان ربك عليم حكيم
))
مقدمه داستان به حساب مى آيد و از آيه
((لقد
كان فى يوسف و اخوته ايات للسائلين
))
بر سر قصه مى شود و
((در
حقيقت
بشارتى كه قبلا داده بود، عنوان مقدمه اى را داشت
كه به طور اجمال اشاره به سرانجام
قصه مى نمود)).
د. گاه فشرده اى از داستان بعد از
تفصيل آن آورده مى شود، يعنى بعد از اينكه داستان
به طور مفصّل بازگو گرديد، ديگر
بار خلاصه و چكيده اى از آن را بيان مى كند.
1.
در داستان عيسى (ع ) در سوره آل
عمران ، ضمن بيان مفصل ماجرا، در پايان داستان
فشرده اى از آن را كه در واقع هدف و
پيام داستان نيز هست اين گونه بازگو مى كند:
((ان
مثل عيسى عند الله كمثل ادم خلقه من تراب ثم قال
له كن فيكون
)).
مثل عيسى در نزد خدا چون مثل آدم است كه او را از
خاك
بيافريد و به او گفت موجود شو. پس موجود شد.
((اين
آيه شريفه هدف اصلى از ذكر داستان عيسى (ع ) را به
طور خلاصه بيان مى كند و در
حقيقت اجمالى است بعد از تفصيل ، و اين كار (يعنى
خلاصه گيرى از گفتار، مخصوصا آنجا
كه پاى احتجاج در بين باشد) از مزاياى كلام شمرده
مى شود.))
2.
داستان قوم عاد و گفتگو و جدالشان با حضرت هود (ع
)
به طور مفصل آيات 50 تا 58 سوره هود را در بر مى
گيرد كه در پايان داستان ، قرآن
دوبار به طور فشرده خلاصه اى از داستان را ديگر
بار نقل كرده است
. ((بار
اول خلاصه گيرى كرده و فرموده
: ((و
تلك عاد جحدوا بايات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا
امر كل
جبار عنيد))،
و تلخيص بار دوم از كلمه
((الا
ان عادا كفروا الا بعدا لعاد قوم هود))
شروع مى شود...)).
اين گونه
تلخيص را در داستان بعدى همين سوره يعنى داستان
قوم ثمود نيز داريم
.
ه. گاه
برخى از
داستانها بدون مقدمه و زمينه سازى پيشين آغاز مى
گردد و خواننده را يكباره
و ناگهانى بر سر قصه مى برد. اين گونه نمايش در
داستانهاى قرآن زياد به چشم مى
خورد.
1.
داستان يونس (ع ) در سوره صافات (آيات 139 - 148)
بدين ترتيب آغاز مى
شود:
((و
ان يونس لمن المرسلين . اذ ابق الى الفلك
المشحون . فساهم فكان من المدحضين
... .))
و يونس از
پيامبران بود. چون به آن كشتى پر از مردم گريخت ،
قرعه زدند و او در قرعه مغلوب
شد....
خواننده ناگهان به اين آغاز داستانى درباره يونس
(ع ) كه قهرمان داستان
است برمى خورد و اين در حالى است كه وى نسبت به
يونس (ع ) هيچ گونه اطلاعات قبلى
ندارد و تنها همين قدر مى داند كه او از پيامبران
است . با اين حال نكته قابل توجه
اين است كه داستان ابتدا تا انتهاى حال يونس (ع )
را به نمايش نمى گذارد، بلكه آن
پرده را به نمايش مى گذارد كه يونس (ع ) در كشتى
پر از جمعيت گريخته است و طبق قرعه
مى بايد او را از كشتى به دريا افكنند.
2.
داستان زكريا و تولد يحيى و ماجراى
مريم و تولد عيسى و داستان ابراهيم و موسى و حكايت
اسماعيل و ادريس عليهم السلام در
سوره مريم بدون مقدمه و زمينه چينى و تنها با
معرفى اين پيامبران خدا و بر شمردن
برخى ويژگيهاى آنان آغاز شده است و به همين ترتيب
است قصه سليمان با مورچه و هدهد و
بلقيس ملكه سبا.
اين روش و شيوه داستان كه
((در
يك
حالت ناگهانى مخصوص به نمايش درمى آيد كه تماشاى
آن تماشاگران را هرگز از اين
تماشا بى نياز نمى گرداند، يعنى چشم تماشاگر هميشه
تشنه تماشا مى ماند))،
يكى از روشهاى قصه پردازى قرآن است و در چنين
مواردى ،
هدف در
((طرح
ناگهانى قصه
))
تاءمين مى شود.
((اين
شيوه (در
مسير داستان قرار گرفتن به صورت ناگهانى ) از اثر
بخشى خاصى برخوردار است كه معمولا
قصه نويسان و فيلمسازان و كارگردانان نمايش به آن
توجه داشته و (آن را) مورد
استفاده قرار مى دهند)).
شيوه نقل حوادث داستان
قصه هاى قرآن را در شيوه نقل حوادث داستان به دو
دسته مى توان تقسيم
بندى كرد:
الف . رعايت تسلسل زمانى
:
قصه ها معمولا از تسلسل
زمانى برخوردارند و حوادث داستان و هر پرده نمايشى
آن طبق سير زمانى و بر حسب تسلسل
روايت مى شود و پيش مى رود و سياق كلام نيز چنين
تسلسلى را مى طلبد و اقتضا مى
كند كه غالب داستانهاى قرآن از اين تسلسل زمانى
بهره دارند و از آن جمله مى توان به
داستان موسى (ع ) در سوره قصص اشاره كرد. در آنجا
مى بينيم داستان از دوران تولد و
كودكى موسى (ع ) آغاز مى شود و طبق يك مسير متوالى
و پى در پى و تسلسل زمانى پيش مى
رود و با غرق شدن فرعون و لشكريانش پايان مى
پذيرد.
ب . شكسته شدن وحدت زمانى
:
در پاره اى از قصه ها تسلسل زمانى
رعايت نشده است و شكسته شدن وحدت زمانى در آنها
كاملا مشهود و نمايان است و سياق
كلام اقتضا مى كند كه داستان از درون برش بخورد و
برخى پرده هاى نمايش جابجا گردد و
تسلسل آن رعايت نشود. از نمونه داستانهاى قرآن با
اين گونه ساختار مى توان به
داستان موسى (ع ) در سوره طه و داستان اصحاب كهف
اشاره كرد:
1.
داستان موسى (ع
)
كه آيات 9 تا 99 سوره طه را دربر گرفته است ، از
جايى آغاز مى شود كه موسى (ع ) به
دنبال آتش رفته است تا بتواند راه را پيدا كند و
خود و خانواده اش را از آن تاريكى
و بيابان ظلمت بار برهاند و داستان سير خود را طى
مى كند و به جلو مى رود تا رسيدن
به مقام رسالت و پيامبرى و ابلاغ فرمان از سوى
پروردگار مبنى بر حركت به سوى فرعون
(((اذهب
الى فرعون انه طغى
)).
در اينجا بعد از دعا و درخواست موسى ، داستان
يكباره به
عقب برمى گردد و متن داستان ناگهان تسلسل رويدادها
را قطع مى كند و خواننده را به
حوادث دوران كودكى موسى (ع ) مى برد و آن دوران پر
از غم اندوه مادر موسى و چهره
مضطربش را پيش چشم خواننده مى آورد و به نمايش
مى گذارد و
((به
جاى زمان عينى از زمان ذهنى بهره گرفته مى شود....
آنگاه
متن داستان مجددا به نقطه اى برمى گردد كه آن را
قطع كرده بود و روايت رويدادهايى
را كه به موسى (ع ) و رابطه او با فرعون مربوط مى
شود، پى مى گيرد. اين تقطيع و برش
اجزاء داستان و شكستن وحدت زمانى آن ، داراى اسرار
هنرى است كه بايد درباره آنها
تاءمّل كرد و از اين طريق رابطه موجود ميان اهداف
داستان و شيوه هاى ساختارى موسى
(ع
) در سوره قصص بر اساس تسلسل زمانى و در سوره طه
بر پايه درهم شكستن وحدت زمانى
است . شايد در اينجا (سوره طه
) ((متن
داستان از لحاظ
هنرى مى خواهد ميان رفتن موسى به سوى فرعون در
حالى كه او بزرگترين مسؤ وليت يعنى
رسالت را بر دوش دارد و از لحاظ سنى نيز
سالخورده است و رهايى موسى از چنگال
فرعون در زمانى كه او كودكى بيش نبود، توازن
برقرار سازد و نتيجه (هر دو واقعه ) آن
است كه موسى چه در دوران كودكى و چه در دوران
بزرگسالى بر فرعون پيروز مى شود....
اين موازنه در ساختار داستانى از اهميت ويژه اى
برخوردار است ، چنانكه اين موضوع بر
همگان روشن است
)).
و ديگر اينكه
((قطع
سلسله رويداد زمانى صورت مى گيرد كه موسى از
خداوند
درخواست مى كند تا در انجام وظيفه اى كه به عهده
اش گذاشته است ، يارى اش دهد.
خداوند نيز اين درخواست وى را اجابت مى كند و در
پاسخ او چنين مى گويد: هر چه
خواستى به تو داده شد)).
آنگاه داستان را برش مى زند
و يكى از منتهايش را بر پيامبر (ص ) يادآورى مى
كند تا او در انجام وظيفه خطيرش
استوار و پابرجا باشد، در عين حالى كه كل داستان
جهت اطمينان قلب و ثابت قدمى بيشتر
پيامبر (ص ) و مؤ منين بازگو گرديده است و در لواى
داستان ، پيروزى را به آن جناب و
يارانش نويد مى دهد.
2.
داستان اصحاب كهف نيز - كه قبلا به آن اشاره شد -
با
مقدمه اى آغاز مى گردد كه خود خلاصه اى است از سه
فراز داستان اصحاب كهف . داستان
از نظر ساختار از وسط حادثه شروع شده و سپس به
آغاز برگشته و آنگاه تسلسل زمانى خود
ادامه داده است ، يعنى داستان از آنجا آغاز شده
است كه جوانمردان به غار پناه بردند
و در واقع ورود خواننده به داستان تواءم با وارد
شدن جوانمردان به داخل غار است
.
((اذ
اوى الفتيه الى الكهف
...)).
آنگاه كه آن جوانمردان به غار پناه بردند....
اما
در پاسخ به اين پرسش كه چرا قرآن به جاى اينكه از
ابتداى داستان شروع كند از وسط
داستان آغاز كرده است و دليل هنرى اين كار چيست و
چرا داستان از آغاز درباره محيط
كفر كه اين قهرمانان در آن زندگى مى كردند سخن
نگفته بلكه درباره ورودشان به غار
آغاز سخن كرده است ، دكتر محمود بستانى مى نويسد:
((البته
سبب اين امر كاملا روشن است ، چرا كه اگر توجه
كنيم ،
مى بينيم كه مقدمه و يا پيش درآمد سوره كهف
پيرامون زينت زندگى دنيا و ضرورت به دور
افكندن آن دور مى زند. بنابراين آنچه كنار گذاشتن
اين حيات و زينت آن را به نحوى
اكمل عينيت مى بخشد، گريختن از زندگى و پناه بردن
به غارى است كه از زندگى و زينت
آن جدا باشد.))
3.
داستان ديگرى كه از نظر ساختار از
وسط حادثه شروع مى شود و سپس به آغاز داستان
برمى گردد و آنگاه تسلسل زمانى خود
را ادامه مى دهد،
((داستان
گاو))
در سوره بقره است . ابتدا داستان را مى آوريم و
سپس به
ساختار داستان و عينيت اين گونه ساختار مى پردازيم
:
((و
اذ قال موسى لقومه ان الله ياءمركم ان تذبحوا بقره
...)).
و به ياد آريد آن هنگام را كه موسى به قوم
خود گفت : خدا فرمان مى دهد كه گاوى را بكشيد.
گفتند: آيا ما را به ريشخند مى
گيرى ؟
گفت : به خدا پناه مى برم اگر از نادانان باشم
.
گفتند: براى
پروردگارت را بخوان با بيان كند آن چگونه گاوى است
؟
گفت : مى گويد گاوى است نه
خيلى پير و از كارافتاده ، نه جوان و كاركرده ،
ميانسال . اكنون بكنيد آنچه را كه
مى فرمايد. گفتند: براى ما پروردگارت را بخوان تا
بگويد رنگ آن چيست ؟
گفت : مى
گويد گاوى است زرد سير كه رنگش بينندگان را شادمان
مى سازد.
گفتند: براى ما
پروردگارت را بخوان تا بگويد آن چگونه گاوى است ؟
كه چنين گاوانى بر ما مشتبه شده
اند و اگر خدا بخواهد ما بدان را مى يابيم
.
گفت : خدا مى گويد از آن گاوان نيست
كه رام باشد و زمين شخم زند و كشته را آب دهد، بى
عيب است و يك رنگ
.
گفتند:
حقيقت را گفتى
.
پس آن را كشتند، هر چند كه نزديك بود از آن كار سر
باز
زنند.
اين حادثه ميانى داستان بود كه در ابتدا نقل شد و
در سرآغاز داستان قرار
گرفت ، اما حادثه نخست داستان كه بعد از حادثه
ميانى آمده چنين است
:
و به ياد
آر آن هنگام را كه كسى را كشتيد و به يكديگر
بهتان زديد و درباره آن كشمكش داشتيد و
خدا آنچه را كه پنهان مى كرديد، آشكار ساخت
.
بعد به بخش پايانى داستان مى
پردازد:
سپس گفتيم : پاره اى از آن را بر آن كشته بزنيد.
خدا مردگان را اينچنين
زنده مى سازد و نشانه هاى قدرت خويش را اينچنين به
شما مى نماياند، باشد كه به عقل
دريابيد.
در اصل ، داستان اين گونه بوده است كه : بنى
اسرائيل كسى را كشته بودند
و قتل آن را به گردن يكديگر مى انداختند و هر
طايفه اى ديگرى را متهم به قتل مى كرد
تا اينكه خداوند به موسى (ع ) فرمان داد بنى
اسرائيل گاوى را بكشند و آن قوم لجوج
شروع به بهانه گيرى كردند و از مشخصات ريز گاو
جويا شدند و بالاخره بعد از بهانه
جوييهاى مختلف ، گاو را يافتند و آن را كشتند. در
پايان فرمان مى رسد كه پاره اى از
آن را بر آن كشته بزنند و در نتيجه مقتول ديگر باز
زنده مى شود و خود اصل ماجراى
قتل را حكايت مى كند و داستان با آيه
((كذلك
يحى الله
الموتى
...)) ((كه
محور
انديشه اى است كه داستان پيرامون آن دور مى زند))
و
پيام داستان را دربردارد، پايان مى پذيرد.
علامه درباره اين داستان مى نويسد:
((طرز
بيان قرآن از اين داستان عجيب است
)).
بعد با اشاره به اينكه تسلسل زمانى اين داستان در
هم
ريخته است است ، علت اين عدم تسلسل را و اينكه چه
نكته اى اين اسلوب را باعث شده كه
قسمت ميانى داستان در ابتدا و مقدمه داستان بيايد،
شرح مى دهد و مى نويسد:
(( (اين
) مقدمه اى است توضيحى براى خطاب بعدى ، و در آن
نامى
از علت كشتن گاو نتيجه اى كه از آن منظور است
نبرده ، بلكه سر بسته فرموده خدا
دستور داده گاوى را بكشيد. و اما اينكه چرا بكشيد
و كشتن آن چه فايده اى دارد، هيچ
بيان نكرده تا حس كنجكاوى شنونده تحريك شود و در
مقام تجسس برآيد، تا وقتى علت را
شنيد، بهتر آن را تحويل بگيرد و ارتباط ميان دو
كلام را بهتر بفهمد.))
دكتر محمود بستانى نيز دليل هنرى داستان را با اين
ساختار هندسى اين گونه بيان مى دارد كه قرآن
((مى
خواهد
توجه (خواننده ) را با اهميت اين گونه "آغازيدن "
جلب كند و به او بفهماند كه اين
كار دربردارنده معنا و مفهوم ويژه اى است كه بر
ساير مفاهيم فرعى مزيت و برترى
دارد)).
خط
سير و تسلسل تاريخى در قصه ها
برخى از داستانهاى قرآن در شيوه نقل حوادث و
ساختار رويدادها از
تسلسل زمانى برخوردارند و برخى ديگر فاقد اين
تسلسل زمانى هستند، اما مى توان آن را
به گونه اى ديگر در سير تاريخى داستانها در يك
سوره بررسى كرد و در سايه اين بررسى
و پژوهش نتيجه گرفت و داستانها را از اين نظر
تقسيم بندى نمود.
رعايت خط سير تاريخى
در مورد داستانهايى كه بنابر خط
سير تاريخى پيش رفته اند و پيوستگى و تسلسل آنها
بر اين اساس و شيوه است ، مى توان
به داستانهاى سوره هود اشاره كرد كه اساس و
دورنمايه و محتواى داستانها توحيد و
يكتاپرستى است . خود سوره نيز حول اين محور دور مى
زند و موضوع اصلى آن را تشكيل مى
دهد و نمونه عينى از دعوت به يكتاپرستى و پيامد
نافرمانى از دستورهاى انبياى سلف را
به تصوير كشيده و در قالب داستان بازگو نموده است
.
((پيوستگى
داستانها از اين سوره بنابر خط سير تاريخى است و
از
نوح آغاز مى كند و سپس داستان هود و صالح مى آيد و
در ضمن رسيدن به لوط، گوشه اى از
داستان ابراهيم را مى آورد و سپس شعيب است و اشاره
اى به موسى است ، و از آن جهت
است به رشته تاريخى اشاره كرده است كه آيندگان را
از سرنوشت گذشتگان به همان ترتيب
كه بوده است آگاه سازد.))
اين خط سير و تسلسل تاريخى
در داستان پيامبران خدا در سوره اعراف نيز كاملا
نمايان است و داستانها چون خط سير
تاريخى داستانهاى انبياء در سوره هود پيش مى رود
جز اينكه در اين سير، داستان
ابراهيم از اين حلقه و زنجيره افتاده و قرآن از
نمايش سرگذشت اين پيامبر بت شكن
بازمانده است . در اين سير
((چرخ
تاريخ پيش مى رود و
زمان ابراهيم مى رسد. ولى قرآن در اينجا داستان
ابراهيم را بازنمى گويد؛ چه ، بر آن
است از هلاك و نيستى تكذيب كنندگان سخن گويد. قوم
ابراهيم هلاك نشدند؛ چه ، ابراهيم
از خداى خود خواستار هلاك ايشان نشد، بلكه آنان را
با چيزهايى كه به جاى خدا مى
پرستيدند به حال خود گذاشت . در اينجا داستان قوم
لوط پسر برادر ابراهيم و همزمان
با او را مى آورد كه در آن بيم دادن و تكذيب كردن
و هلاك شدن است و با روش اين دسته
آيات هماهنگى دارد)).
اهداف تسلسل تاريخى
سيد قطب براى اين تسلسلها و سير تاريخى اهداف خاصى
را ذكر نموده است
كه به آنها به طور مختصر اشاره مى گردد:
((الف
. هدف
اول نماياندن اين قصه كه در همه پيامبريها عقيده
يگانه وجود داشته است ... عبارت
واحدى كه هر پيغمبر مى گويد، اين است كه
: ((يا
قوم
اعبدوا الله ما لكم من اله غيره
)) (اى
مردم ، خدا را
بپرستيد، براى شما معبودى جز او نيست ). پيغمبرى
اين را مى گويد و مى رود و پس از
مدتى برادرش مى آيد و عين همين كلمه را مى گويد و
پس از وى برادر ديگرى مى آيد و به
همين روش تبديل ناپذير كار ادامه پيدا مى كند؛ چه
، عقيده خود تبديل ناپذير است و
صاحب آن عقيده يگانه است و تغيير و تبديل در آن
راه ندارد، و پيامبران امت يگانه اى
هستند كه در طول تاريخ فطرت و طبيعت يگانه اى
دارند.
ب . هدف دوم آشكار ساختن
اين نكته است كه طبيعت ايمان و طبيعت كفر در نفوس
بشرى در طول تاريخ يكسان بوده است
.
ج . هدف سوم نماياندن غفلت و بى خبرى و فراموش
كردن پند و عبرت و از ياد بردن
سپاسگزارى بر نعمت جانشين شدن در زمين است : نسلى
پس از نسلى ديگر بر زمين مى آيد و
قومى پس از قومى ديگر جايگزين مى شود و اين قوم
تازه بر آنچه گذشته رسيده نمى
انديشد و پس از آگاه شدن از سرگذشت هلاكت بار
گذشتگان ، بر اين جانشين خدا در زمين
سپاسگزارى نمى كند
((قليلا
ما تشكرون
)).
د. نماياندن سرگذشت تكذيب كنندگان است كه بر سنت
تخلف
ناپذير خدا پيش مى آيد... و بدين گونه اين
داستانها بر حسب تسلسل تاريخى پيش آمده
و همه اين هدفها را صورت تحقق بخشيده است
.))
درهم شكستن خط سير تاريخى
در برخى از داستانهاى قرآن اين
سير و تسلسل تاريخى رعايت نشده است و از
((رشته
تاريخى
پيروى نمى شود؛ چه منظور از آوردن اين داستانها
تاريخ نگارى و نيز توجه به خود
داستان نيست ، بلكه خدا با اين وسيله مى خواهد
بندگان خود را تربيت كند و آنها را
همچون وسيله اى براى مثال زدن و روشن ساختن حقايق
به كار برد)).
حذف جزئيات
در قصه
از آنجا كه قرآن
كتاب هدايت انسانها از تاريكيها و جهالتها و
گمراهيها به سوى نور است و هدف عمده
قرآن همين مهم است ، لذا بهره گيرى قرآن از قصه ها
به همين منظور بوده است و در نقل
قصه ها و بازگو كردن داستان تا جايى به جزئيات در
داستان و قصه مى پردازد كه نقش
مهمى را در قصه داشته باشد و بتواند راه و روزنه
اى به سوى نور بگشايد. بر اين اساس
گاه در فرازى از داستان برخى جزئيات و عناصر
داستان را حذف مى نمايد يا به صورت
گذرا و اشاره مطرح مى كند و از آن مى گذرد و گاه
در فرازى ديگر در بازگو كردن همان
عناصر و جزئيات تاءمل و درنگ بيشتر مى كند و به
صورت برجسته تر رخ مى
نمايد.
مرحوم علامه طباطبائى در اين زمينه كه چرا قرآن
موارد تاريخ و جزئيات
داستان را نقل نمى كند، مى نويسد:
((البته
جهت و
علتش روشن است و آن اين است كه قرآن كريم كتاب
دعوت و هدايت است و در اين رسالت و
هدفى كه دارد، يك قدم راه را به طرف چيزهاى ديگر
از قبيل تاريخ و يا رشته هاى ديگر
كج نمى نمايد، زيرا هدف قرآن تعليم تاريخ ، و
مسلكش رمان نويسى نيست . هيچ كارى به
اينكه فلانى پسر كيست و نسبش چيست و حوادث تاريخى
مربوط به او در چه زمانى و مكانى
رخ داده است ، نداشته و متعرض ساير مشخصاتى كه يك
تاريخ نويس يا رمان نويس بى نياز
از ذكر آن نيست ، نمى شود، چون تعرض به اين
خصوصيات در هدف قرآن (كه كتاب هدايت
مى باشد) دخالت و تاءثير ندارد. براى مردم از نظر
هدايت يكسان است كه بدانند
ابراهيم فرزند تارح بن ناحور بن ... است يا
ندانند، بدانند كه ابراهيم در
((اور
كلدانيها))
در حدود سنه دو
هزار قبل از ميلاد به دنيا آمده و ولادتش در عهد
فلان پادشاهى كه در فلان زمان به
دنيا آمده و فلان مدت سلطنت كرده و فلان روز مرده
، بوده است يا ندانند.))
سيد قطب نيز همين نظر را در حين تفسير قصه نوح
مطرح مى
نمايد:
((آيا
طوفان جهانگير بود، يا به سرزمينهايى
اختصاص داشت كه نوح به مردم آن سرزمينها برانگيخته
شده بود؟ و اين سرزمينها كجا بود
و جاى آن در جهانى كه اكنون در آن زندگى مى كنيم ،
كجاست ؟ اينها پرسشهايى است كه
جز با حدس و پندار جواب آنها را نمى توان يافت و
پندار آدمى را به حق نمى رساند و
جوابهايى كه داده مى شود، از اسرائيلياتى است كه
به دليل متكى نيست و از آن گذشته ،
در تحقق يافتن هدفهاى داستانهاى قرآنى هيچ تاءثيرى
ندارد.))
پس بى زمانى و مكانى يكى از ويژگيهاى قصه هاى قرآن
است
و اين دو عامل در شكل دادن به روند حوادث نقش
چندانى ندارد و ما در قصه ها رد پايى
از زمان و مكان را جستجو نمى كنيم و نمى يابيم ،
زيرا داستانها و قصه هاى قرآن وراى
زمان و مكان حركت مى كنند و اين دليل بر جهانى و
جاودانى بودن قصه هاست ، چرا كه
زمان و مكان را در نور ديده و داستان و سرگذشت
مختص به قوم و جامعه خاص در يك
سرزمين و مكان و زمان خاص نيست . قصه اى است كه
نمونه آن در هر جامعه و در هر زمان
و مكانى ممكن است رخ دهد و همه انسانها بايد گوش
به زنگ باشند و قصه آيينه تمام
نمايى مى باشد كه سرنوشت خود را در آن ببينند و
علت و عوامل سعادت و شقاوت جوامع را
بررسى كنند.
((بعلاوه
، افزايش لذّت و بهره هنرى (از
يك داستان و يا نمايشنامه ) (تفاوت ميان متن هنرى
و متن عادى همين است ) بستگى به
اين دارد كه چه مقدار به خواننده يا شنونده و يا
بيننده امكان مى دهد كه او خود
(اسرار
داستان را) كشف كند. بهره هنرى داستان در اين نيست
كه همه جزئيات را ارائه
دهد، زيرا اين كار فرصتهاى بهره هنرى را كه در كشف
و استنباط عملى مى شود، تقليل مى
دهد.))
در قصه يوسف (ع ) خيلى از جزئيات قصه حذف شده
است ، در حالى كه خوانندگان خود مى توانند اين
جزئيات را حدس بزنند و تابلويى از آن
در ذهن خود ترسيم كنند و قصه از آنچنان ساختار
هنرى برخوردار است كه خواننده را
يارى مى دهد كه اين برشها و پرده هاى افتاده
داستان را بتواند كشف و استنباط كند.
مثلا در آيه 50 آمده است كه يوسف (ع ) به فرستاده
عزيز مصر گفت
: ((بازگرد
و شاه را از قول من بپرس چه شد كه زنان مصرى همه
دست
خود را بريدند؟))
((قال
ارجع الى ربك فسئله ما بال النسوة اللاتى قطعن
ايديهنّ))
و در آيه بعد آمده است كه شاه از زنان مصرى خواست
كه حقيقت
حال خود را بازگو نمايند
((قال
ما خطبكن
...))
در بين اين دو آيه مشهود است كه پرده اى افتاده و
داستان
برش خورده است و از بازگو كردن و بيان اينكه عمال
و ماءموران شاه به سراغ زنان
رفتند و آنان را به دربار فرا خواندند و زنان به
دربار آمدند و شاه اين سؤ ال را از
ايشان كرد، خوددارى شده است و قرآن با برشى در قصه
، صحنه بعدى يعنى حضور زنان در
دربار و صحنه سؤ ال و جواب و گفتگوى پادشاه و زنان
را به نمايش گذاشته است
. ((ناگفته
پيداست كه متن داستان ، با اينچنين حذفى ، اصل
((اقتصاد
هنرى
))
را كه در
زمينه داستان پردازى از اهميت زيادى برخوردار است
، تحقق بخشيده
)).
((لئو
تولستوى
))
داستان نويس چيره دست روس كه با خلق آثار هنرى
جايگاه خاصى
در ادبيات داستانى جهان دارد، در زمينه حذف جزئيات
در قصه يوسف (ع ) مى
نويسد:
((اين
برادران (يوسف ) به علت مهر پدر به
يوسف به حسادت برانگيخته مى شوند و او را به
سوداگران مى فروشند. اينكه زليخا مى
خواهد جوان را از راه به در كند، اينكه يوسف پس از
رسيدن به بالاترين مقامها به
برادرانش از جمله بنيامين كه از همه مقرب تر است ،
رحم مى آورد، اينها و بقيه قضا
يا همه حاوى احساساتى متساوى و قابل فهم براى
روستايى روسى و مردم چين يا افريقا و
كودك و پير و برنا و باسواد و بى سواد است و سراسر
با چنان خويشتن دارى و پرهيز از
جزئيات زايد نوشته شده است كه داستان را اگر در هر
محفل و مجلسى نقل كنند، براى همه
مفهوم خواهد بود و به قلبشان نفوذ خواهد كرد.))
بعد
اين گونه ادامه مى دهد كه برخى از نويسندگان و قصه
نويسان براى آسان نمودن داستان و
قصه شان
((متوسل
به جزئيات فراوان مربوط به زمان و مكان
شده اند و همين وفور جزئيات سبب مى شود كه داستان
براى كسانى كه در دايره اوضاع و
احوال توصيف شده زندگى نمى كنند، صعب الفهم
باشد... . نويسنده داستان يوسف ، برخلاف
معمول امروزى ، نيازى به ذكر جزئيات در توصيف
نداشت ؛ جزئياتى مانند وصف جامه خونين
يوسف و خانه و لباس يعقوب و سر و وضع و پوشاك
زليخا و اينكه او چگونه وقتى بازوبند
را به بازوى چيش مى بست ، به يوسف گفت
((بيا
به نزد من
))
و غيره و غيره ، زيرا محتواى احساس در اين داستان
خود به حدى قوى است كه هر تفصيلى به استثناى اساسى
ترين امور - مثل رفتن يوسف به
اتاقى ديگر براى گريستن - زايد مى بود و فقط مانع
انتقال عواطف مى شد. به اين جهت
داستان يوسف براى جميع آدميان قابل فهم است و به
دل همه ملتها و گروهها از پير و
جوان مى نشيند و تا امروز باقى بوده است و هزاران
سال ديگر نيز باقى خواهد ماند.
اما بياييد و بهترين رمانهاى عصر ما را از جزئيات
و تفاصيل خالى كنيد و ببينيد چه
از آنها باقى مى ماند)).
برجستگى فرازهاى داستان به تناسب جو و فضا
البته اين حذف جزئيات در قصه هاى
قرآن كليت ندارد. گاهى برخى جزئيات به دليل نقشى
كه در قصه بازى مى كنند دوربين قصه
حتى آنها را برجسته تر از بخشها و پرده هاى ديگر
جلوه و نمايش مى دهد. در داستان
موسى (ع ) كه فرازهاى متفاوتى دارد، اين مساءله
كاملا مشهود است . مثلا سوره اعراف
در مبارزات موسى (ع ) و فرعون كه قصه به فراز
گفتگوهاى موسى (ع ) و موضع گيريهاى
فرعون پرداخته است ، از بيان جزئيات عصا و يد بيضا
خوددارى كرده و تنها به بيان اين
دو معجزه به صورت گذرا بسنده كرده است ، زيرا
داستان در پى آن است كه واكنشها و
موضع گيرهاى زشتى را كه از سوى فرعون و قوم او به
وجود آمده است ، آشكار
سازد.
((در
اينجا شايان توجه است كه متن قرآنى ،
رويدادها و موقعيتهاى اين بخش از داستان را به
صورت گذرا و به دور از جزئياتى كه در
داستانهاى ديگر نقل شده است ، روايت مى كند.
رمزهايى كه مى توانيم آن را به وضوح
دريابيم اين است كه متن داستان در صدد سخن گفتن
درباره قوم موسى و قوم فرعون ، يعنى
اسرائيليها و قبطيهاست . و اما در مورد فرعون يا
جادوگران به اندازه اى سخن مى گويد
كه وضعيت قوم فرعون و موسى را روشن سازد.))
در سوره
طه اين دو معجزه موسى (ع ) به صورت مفصل تر و
برجسته تر مطرح شده و آيات 17 تا 23
را به خود اختصاص داده است . حتى به جزئياتى چون
كارايى عصا و واكنش موسى هنگام
مشاهده معجزه نيز پرداخته است ، زيرا در اين فراز
از داستان ، قرآن قصد دارد بيشتر
به نقش عنصر معجزه در قيام و انقلاب موسى (ع ) و
واكنش و عكس العمل ساحران در
هنگام مواجهه با اين معجزه بپردازد.
پس از حذف و اضافه جزئيات قصه هاى قرآن اين
گونه مى توان برداشت كرد كه قرآن در بيان و نقل
قصه ها اغلب از ذكر جزئيات خوددارى
و سكوت مى كند.
((اما
اين سكوت و امساك قرآن هماره نيست
، در برخى داستانها گاه به جزئى ترين مساءله
پرداخته و متقابلا بسيارى از نكته هاى
مهم داستان را ظاهرا واگذاشته است . در داستان
بلقيس و سليمان در سوره نمل هنگامى
كه بلقيس به قصر سليمان مى آيد و گمان مى برد كه
پيش روى تخت سليمان ، آب نماى
عميقى ساخته اند (در حالى كه آن را از بلور ساخته
بودند)، قرآن يادآور مى شود كه
بلقيس دامنش را بالا زد تا از آب بگذرد:
((چون
بلقيس آن
را ديد، پنداشت كه آبى عميق است و ساقهايش را
بالا زد. سليمان گفت : اين صحنه
ساده اى است كه از آبگينه ها برآورده اند))....
خلاصه
آنكه كميت چنان چون هر چيز ديگر در داستان پردازى
قرآن ، تابعى از متغير مقصود و
هدف است
))
و اين ويژگى قصه هاى قرآن است
.
زنده شمردن چهره هاى داستان
قرآن گاه با مخاطب قرار دادن ،
چهره هاى داستان را زنده مى شمارد، گويى خود در
برابر قرآن ايستاده اند و قرآن
نعمتهايش را كه به آنان ارزانى داشته است برمى
شمارد، در حالى كه اثرى از آنان جز
سرگذشت و قصه شان باقى نمانده است . هدف اين است
كه يهوديان زمان پيامبر را هشدار
دهد كه شما چون آنان هستيد و سرنوشتتان از يكديگر
جدا نيست و همان راهى را پيش
گرفته ايد كه قوم بنى اسرائيل در زمان موسى (ع )
پيمودند و گرفتار عذاب الهى شدند.
به همين دليل قرآن به جاى ضمير مفعولى
((هم
))
ضمير
((كم
))
را به كار برده است
:
((و
اذ نجيناكم من ال فرعون يسومونكم سوء العذاب
يذبحون ابناء كم و يستحيون نساءكم و فى
ذلكم بلاء من ربكم عظيم . و اذ فرقنا بكم البحر
فانجيناكم و اغرقنا ال فرعون و انتم
تنظرون
.))
و به ياد آوريد هنگامى كه نجات داديم شما
را از ستم فرعونيان كه از آنها در شكنجه سخت بوديد
تا به آن حد كه پسرهاى شما را مى
كشتند و زنانتان را براى كنيزى زنده مى گذشتند و
اين سختى بلا و امتحانى بزرگ بود
كه خداوند شما را بدان مى آزمود. به ياد آوريد
زمانى را كه براى نجات شما از ستم
فرعونيان دريا را شكافتيم و فرعونيان را در مقابل
چشمانتان غرقه ساختيم
.
سيد
قطب در اين باره مى نويسد:
((يادآورى
مجدّد داستان
نجات قوم موسى در اينجا، آن هم به صورت ترسيم يك
حادثه ، براى آن است كه خاطره آن
دوباره در ايشان زنده شود و دلشان اثر پذيرد. لذا
چنان سخن مى گويد كه گويى مخاطبين
اين كلمات همان كسانى مى باشند كه در آن روز
تاريخى شاهد شكافتن دريا و نجات بنى
اسرائيل با رهبرى موسى (ع ) بوده اند و خاصيت
((زنده
شمردن چهره هاى داستان
))
از برجسته ترين ويژگيهاى سبك
شگفت آفرين قرآن است
.))
داستان در داستان
يكى از ويژگيهاى قصه هاى قرآن
((داستان
در داستان
))
است
كه از ديگر شيوه هاى داستان پردازى در قرآن محسوب
مى شود تا جايى كه اين روش و شيوه
در برخى آثار منثور و منظوم ادب ديده مى شود كه مى
توان آن را الهام گرفته و وامدار
از اين روش قرآن دانست
.
قرآن در پاره اى از قصه ها، گاه قصه اى را بيان مى
كند
و در حين بيان آن قصه و داستان ديگرى را نقل مى
كند و خواننده را به دنبال خود مى
كشد و در واقع قصه ديگرى را در درون خود مى
پروراند. از آن نوع قصه ها و داستانها
مى توان به نمونه هاى زير اشاره كرد:
1.
داستان بقره كه سوره اى هم به همين نام
در قرآن آمده است . خلاصه اين شگرف و در نوع خود
بى نظير از اين قرار است كه : موسى
(ع
) به قوم خود گفت خدا فرمان داده كه گاوى را بكشيد
و آنها فكر كردند موسى (ع
)
آنها را مسخره مى كند، ولى متوجه شدند كه موضوع
جدى است . بعد مشخصات ريز گاو را در
چند مرحله از موسى (ع ) گرفتند و بالاخره گاو را
ذبح كردند. در اينجا
((قرآن
، چنانكه گويى داستان پايان يافته است ، داستان
ديگرى
را ذكر را مى كند اما بعد دوباره آن را به همين
داستان ربط مى دهد:
((و
اذا قتلتم نفسا فاداراءتم فيها و اللّه مخرج ما
كنتم
تكتمون
)) (شما
مرتكب قتل نفسى شديد و آن را به گردن
يكديگر انداختيد و خدا چيزى را كه پنهان مى كرديد،
آشكار كرد)
)).
و بعد دنباله داستان را پى مى گيرد و بر سر داستان
گاو مى
شود. اگر چه اين داستان در آيه فوق با كلّ داستان
گاو رابطه دارد و مى بايست در
سرآغاز داستان مى آمد ولى در وسط داستان بازگو
گرديده و شيوه
((داستان
در داستان
))
را برگزيده
است كه علت گزينش اين شيوه در بحثهاى پيشين آمد.
2.
در سوره آل عمران نيز كه
داستان سه تولد را پى در پى بازگو مى كند (تولد
مريم ، تولد يحيى و تولد عيسى عليهم
السلام
) ((قرآن
كريم داستان زكريا (ع ) را پس از
داستان زن عمران و در آغاز داستان مريم (ع ) ترسيم
كرده است و به عبارت ديگر آن را
در ضمن بيان داستان مريم و در نخستين بخش از
زندگى او كه به اعمال عبادى وى در
محراب ارتباط مى يابد، به تصوير كشيده و بدين
وسيله ، پيوستگى رويدادهاى داستان
مريم را قطع كرده و پس از پايان يافتن داستان
زكريا (ع ) به ترسيم داستان مريم
پرداخته است
)).
3.
قرآن در سوره هود داستان و تاريخ
برخى پيامبران خدا را به تفصيل بازگو كرده است و
((در
ضمن بازديد تاريخ جانشينان نوح و يادآورى از
اقوامى كه به بركت خدايى رسيدند يا
دچار عذاب او شدند، اشاره اى به داستان ابراهيم مى
كند كه در آن بركات الهى تحقق
يافته ، و اين خود در ضمن بيان قصه قوم لوط است كه
گرفتار عذاب شدند)).
4.
نمونه ديگرى از شيوه داستان در داستان را در سوره
مؤ من (غافر) مى بينيم . در اين سوره قرآن آن فراز
از داستان موسى (ع ) را برجسته
كرده است كه مؤ من آل فرعون به دفاع از موسى (ع )
برمى خيزد و به همين خاطر سوره
نيز به نام قهرمان داستان است ، چرا كه داستان
((مؤ
من
))
است و به مبارزات او اشاره دارد و به سخنرانيش در
دربار فرعون در دفاع از موسى (ع ) پرداخته است .
قرآن ضمن نقل داستان
((مؤ
من
))،
به داستان يوسف (ع
)
به طور مختصر و موجز از زبان
((مؤ
من
))
مى پردازد و مجددا و مجددا داستان ادامه پيدا مى
كند.
جملات معترضه در بين
داستان
قرآن در ضمن بيان
داستان گاه جمله يا جملات معترضه اى را نيز مى
آورد و اين يكى ديگر از ويژگيهاى و
روشهاى قرآن در داستان پردازى است و مخالف روش
قرآن در بيان قصه ها نيست ، زيرا
قرآن خواسته است در ضمن بيان داستان ، به هدفى كه
از حكايت كردن آن مدّ نظر داشته
است ، برسد و اين جملات نه تنها خواننده را از اصل
داستان دور نگه نمى دارد بلكه
نقل به موقع اين جملات او را در برداشت و درك پيام
اين قصه ها يارى مى دهد كه به
پاره اى از آن جملات اشاره مى گردد:
1.
قرآن در سوره اعراف در آيات پايانى
داستان موسى (ع ) به گوساله پرستى قوم بنى اسرائيل
پرداخته است و ضمن نقل اين
داستان ، دو آيه ذيل را به عنوان
((دو
جمله معترضه در
بين داستان آورده است و خطاب در آن متوجه رسول خدا
(ص ) است
)):
((ان
الذين اتخذوا العجل
سينالهم غضب من ربهم و ذله فى الحيوة الدنيا و
كذلك نجزى المفترين . و الذين عملوا
السيئات ثمّ تابوا من بعدها و امنوا ان ربك من
بعدها لغفور رحيم
.))
آنان كه گوساله را برگزيدند، بزودى به غضب
پروردگار
گرفتار خواهند شد و در زندگانى اينجهانى به خوارى
خواهند افتاد. دروغگويان را
اينچين كيفر مى دهيم . آنان كه مرتكب كارهاى بد
شدند، آنگاه توبه كردند و ايمان
آوردند، بدانند كه پروردگار تو پس از توبه ،
آمرزنده و مهربان است
.
نكته قابل
توجه اينكه در آيات قبل از اين جملات ، از غضب
موسى (ع ) در هنگام مواجه شدن با
گوساله پرستى قومش سخن به ميان آمده است و اين
آيات (جملات معترضه ) به آتش غضب
پروردگار در جهان آخرت كه گوساله پرستان را دربر
مى گيرد، پرداخته و در آيات بعد از
اين جملات به فرو نشستن غضب موسى اشاره كرده است و
اين نشانگر ارتباط جملات معترضه
با مضمون و محتواى داستان است
.
2.
اگر همين داستان را دنبال كنيم ، بار ديگر به
جمله معترضه اى كه در حكم اطلاعيه و اعلاميه اى در
بين داستان است ، بر مى خوريم
.
اما
((پيش
از آنكه قرآن به صحنه ديگرى از صحنه هاى
داستان موسى بپردازد، در كنار اين اعلاميه مى
ايستد و خداوند به پيامبر امى (ص
)
خطاب مى كند و به او فرمان مى دهد كه همه مردم را
به دين تازه بخواند تا وعده خدا
تحقق پذيرد و ابلاغيه قديم الهى تصديق شود:
((قل
يا
ايها الناس انى رسول الله اليكم جميعا الذى له ملك
السموات و الارض لا اله الا هو
يحيى و يميت فامنوا الله و رسوله النبى الامى الذى
يومن بالله و كلماته
و اتبعوه
لعلكم تهتدون
)).
بگو: اى مردم ، من فرستاده خدا بر
شمايم ؛ خدايى كه آسمانها و زمين را آفريد و جز او
معبودى نيست ، زنده مى كند و مى
ميراند. پس ايمان آوريد به خدا و پيامبر امى او كه
به خدا و كلمات او ايمان دارد، و
از او پيروى كنيد، باشد كه راه يابيد.
اين آيه در ميان داستان قرار گرفت ؛ چه ،
داستان در قرآن از آن جهت آورده مى شود كه مايه
پند و وسيله راهنمايى باشد و اينجا
جاى آن بود كه به صورت نيرومندى از داستان در
راهنمايى مردم بهره بردارى شود و
بهترين مناسبتى بود كه بر بنى اسرائيل اتمام حجت
شد كه در كتابهاى ايشان از آمدن
پيامبر خبر داده شده و از آنان خواسته شده كه با
همه مردم در ايمان آوردن به
پيامبرى كه خبر او را در كتابهاى تورات و انجيل مى
يابند، شتاب كنند)).
3.
در سوره آل عمران داستان تولد مريم (س ) اين گونه
آغاز مى شود:
((اذ
قالت امراءت عمران رب انى نذورت
لك ما فى بطنى محررا فتقبل منى انك انت السميع
العليم . فلما و ضعتها قالت رب انى
وضعتها انثى
...))
ياد كن آنگاه كه زن عمران گفت
:
پروردگارا، من نذر كردم آنچه را در شكم دارم در
راه خدمت تو آزاد گردانم . اين نذر
مرا بپذير، كه تو دعاى بندگان را مى شنوى و بر
احوال و اسرار خلايق آگاهى . چون
اولاد بزاد، از روى حسرت عرض كرد: پروردگارا،
فرزندى كه زاده ام دختر است
...))
و در ادامه مى فرمايد:
((...
والله اعلم بما وضعت و ليس الذكر كالاونثى
... .))
...
و خدا از خود او بهتر مى دانست كه چه زاييده و
(معلوم
است براى خدمتگزارى معبد تو) پس چون دختر نيست
...
علامه در اين باره مى
نويسد:
((اين
جمله از همسر عمران نيست بلكه كلام
خداى تعالى است كه به عنوان جمله معترضه آورده شده
... از ظاهر جمله
((والله
اعلم بما وضعت
))
استفاده
مى شود كه مى خواهد بفرمايد ما مى دانيم كه فرزند
او دختر است و ليكن با دختر كردن
فرزند او خواستيم آرزوى او را به بهترين وجه
برآوريم
.))
4.
در داستان نوح (ع ) كه به تفصيل در سوره هود آمده
است ، درست در وسط داستان و هنگام گفتگوى نوح (ع )
با قومش ، با جمله معترضه اى
روبرو مى شويم كه در آن قرآن فرصت بهره جسته و به
دفاع از رسول خدا (ص ) پرداخته
است و رسول خدا را برمى انگيزد كه در برابر
افترايى كه به جناب مى بندند و مى گويند
داستانها ساخته و بافته فكر خودش است ، آن پاسخ را
بدهد.
مرحوم سيد قطب مى
نويسد:
((در
اين قسمت از داستان نوح ، سياق قرآن
توجهى شگفت انگيز به طرز برخورد مشركان قريش با
امثال اين داستان مى كند كه شبيه به
داستان خودشان با پيغمبر اسلام (ص ) است و ادعاى
اين مشركان نيز آن است كه حضرت
محمد (ص ) اين داستانها را از خود بافته است و به
اين جهت پيش از آنكه شرح داستان
پايان مى پذيرد، به رد اين گفتار مى پردازد:
((ام
يقولون افتريه قل ان افتريته فعلى اجرامى و انا
برى مما تجرمون
.))
مى گويند كه او (دستان را) از پيش خود ساخت . بگو:
اگر
بافته و ساخته باشم ، بدى آن بر من است و من نيز
از آن بدى كه شما مى كنيد بيزارم
.
...
اين جمله معترضه مخالف روش قرآن در بيان داستان
نيست ؛ چه ، در ضمن بيان
داستان خواسته است به هدف كه از حكايت كردن داستان
در نظر بوده است ، برسد.))
5.
در داستان اصحاب كهف نيز (آيات 23 و 24) تذكرى را
در
وسط داستان نشان مى دهد و دوباره بر سر قصه مى شود.
6.
سوره عنكبوت (آيات 16
- 27)
به داستان برخى از پيامبران خدا از جمله به داستان
ابراهيم (ع ) پرداخته است كه
در وسط داستان ، هنگام گفتگوى ابراهيم با قوم بت
پرستش ، سخن قطع مى گردد و آيات 19
تا 23 به عنوان جمله معترضه كه برخى آيات پيامبر
را مورد خطاب قرار مى دهد، آورده
مى شود و بعد از اين جملات ، قرآن به داستان كه
پاسخ قوم مشترك در برابر سخنان
ابراهيم (ع ) است ، ادامه مى دهد و داستان را از
همان جا كه قطع شد، دنبال مى
كند.
7.
در داستان قوم لوط و چگونگى عذاب آن قوم كه آيات
51 تا 76 سوره حجر را
در برگرفته است ، درست در اوج داستان و در لحظه اى
كه مى خواهد عذاب دردناك آن قوم
را بازگو كند، داستان را از نمايش باز مى دارد و
سر سخن را به پيامبر برمى گرداند و
به جان آن حضرت سوگند مى خورد كه اين مردم آنچنان
مست شهوات نفسانى و غرق و حيرت و
غفلت و گمراهى بودن كه نمى فهميدند چه مى كنند
((لعمرك
انهم لفى سكرتهم يعمهون
)).
استفاده از برخى اصطلاحات و محاورات در
داستانهاى قرآن
يكى از
مسائل در داستان نويسى بكارگيرى واژه ها و كلمات
محاوره اى است كه داستان را زنده
تر به نمايش مى گذارد. قرآن نيز در داستان يوسف (ع
) شيوه محاوره را به كار گرفته
است . در آن هنگام كه زليخا كامجويى و شيدايى در
وجودش آتش افكنده بود و براى فرو
نشاندن اين شعله فساد به طرف در حمله ور بود، با
همسرش در جلوى در روبرو شد كه كه
قرآن مى فرمايد:
((و
الفيا سيدها لدى الباب
))
يعنى در آن حال شوهر (سيد) آن زن را بر در منزل
يافتند.
علامه در اين مورد كه چرا قرآن لفظ
((سيد))
را به كار برده است ، مى نويسد:
((مقصود
از "سيد" همان عزيز مصر است كه شوهر زليخا بوده
.
بعضى گفته اند اينكه قرآن او را "سيد" خوانده از
اين جهت است كه خواسته به اصطلاح و
با عرف مصر حرف زده باشد، چون در مصر زنان شوهران
خود را "سيد" مى گفته اند و
تاكنون هم اين اصطلاح ادامه دارد.))
روش قرآن در پرداخت قصه عاشقانه
با نگاهى در قصه هاى قرآن به
انواع قصه ها و داستانها برمى خوريم ، حتى
داستانهايى كه در آنها سخن از عشق ،
جنايت ، خيانت ، حسادت و كينه توزى به ميان آمده
است و از مضامين و محتواى
غيراخلاقى و ضدارزشى بهره دارند، اما بيان قرآن در
كمال متانت و عفت كلام و رعايت
ادب است و
((سعى
مى كند به اين مسائل با اشاره و سمبل
نزديك گردد نه با ارائه جزئيات به گونه اى توصيفى
و تصويرى
)).
قرآن اين داستانها را با مضمون و درونمايه ضدارزشى
به
گونه اى بازگو مى كند كه نه تنها خواننده به
بدآموزى و انحرافات اخلاقى از هر نوع
آن سوق نمى دهد بلكه شيوه طرح و بيان به گونه اى
است كه زمينه ساز تعالى و تكامل
انسان است و او را به دنياى معنا و انسانيت رهنمون
مى سازد.
در اينجا اين سؤ ال
به ذهن متبادر مى شود: آيا طرح زشتيها و آلودگيها
خود آثار سوء و بدآموزى در روحيه
خواننده و شنونده باقى نمى گذارد؟
در پاسخ بايد گفت اگر هدف
((شناخت
ريشه ها و علل و گونه گونى زشتيها و جستن وسيله و
راه
حل براى برطرف نموده آنها و احيانا دريافت حقايقى
برتر از آنچه كه با دريافت ظاهرى
مطرح مى شود (باشد)، پس نبايد طرح زشتيها خود سوء
و بدآموزى در روحيه خواننده و
بيننده و شنونده باقى گذارد. شك نيست كه طرح
مباحثى چون جنايت ، خيانت ، خشونت و
عشق آثار روحى و عصبى و هيجانى در فرد هيچ گونه
آلايش به هيچ يك از اين دو قلمرو
وارد نياورد، هنر بزرگى است ... اصولا قرآن كريم
مى توانست از طرح چنين مقولات زشت
خوددارى كند و به وسيله پند و اندرزهاى مقاله گونه
نتيجه اخلاقى و تربيتى اين گونه
ماجراها را مطرح نمايد، اما قرآن از همه لحاظ در
اوج اعجاز است
)).
قرآن در طرح اين داستانها
((آنچنان
عفت بيان دارد كه اگر سخن به مسائل جنسى و عشقى
برسد، گفتنى ها را مى گويد اما كوچكترين انحرافى
از اصول عفت پيدا نمى كند)).
((اين
داستانها براى لذت
خواننده يا شنونده بر اثر انحرافات جنسى او نيست ،
همچنان كه مسلكهاى گمراه كننده
جديد حتى داستانهاى "واقعى " و "طبيعى " را هم
براى لذت بردن و نشئه هاى انحرافى
خوانندگان مى نويسند))
و هر كار و عمل زشت و ضداخلاقى
قهرمان داستان خود را موجه جلوه مى دهند تا جايى
كه خوانندگان داستان نيز در صدد
توجيه عمل قهرمان برمى آيند و او را به عنوان
الگوى رفتارى خود برمى گزينند. اثر
اين نويسندگان نه تنها آموزنده نخواهد بود بلكه
بدآموزى و اثر منفى خود را به جا
خواهد گذاشت
. ((حاشا
كه قرآن گرد اين مباحث برود و در
آن اشاره اى به بدآموزيها باشد)).
1.
داستان يوسف و زليخا:
قرآن داستانهايى را كه در آنها رد
پايى از مسائل عشقى و جنسى ديده مى شود، در نهايت
متانت و در
((هاله
اى از تقدس و اشارات لطيف و بديع
))
طرح
و بيان مى كند و از ميان اين داستانها مى توان به
داستان عشقى يوسف و زليخا اشاره كرد كه فرازى از
داستان يوسف (ع ) را در سوره اى كه
به همين نام آمده دربر گرفته است ؛
((داستانى
كه از عشق
سوزان و آتشين يك زن زيباى هوس آلود با جوانى
ماهرو و يكدل سخن مى گويد. گويندگان و
نويسندگان هنگامى كه با اين گونه صحنه ها روبرو مى
شوند، يا ناچارند براى ترسيم
چهره قهرمانان و صحنه هاى اصلى داستان جلوى زبان و
يا قلم را رها نموده و به اصطلاح
حق سخن را ادا كنند - گو اينكه هزار گونه تعبيرات
تحريك آميز يا زننده و غيراخلاقى
به ميان آيد - و يا مجبور مى شوند براى حفظ نزاكت
و عفت زبان و قلم ، پاره اى از
صحنه ها را در پرده اى از ابهام بپيچند و به
خوانندگان و شنوندگان به طور سربسته
تحويل دهند... ولى قرآن در ترسيم صحنه هاى حساس
اين داستان به طرز شگفت انگيزى "دقت
در بيان " را با "متانت و عفت " به هم آميخته و
بدون اينكه از ذكر وقايع چشم بپوشد
و اظهار عجز كند، تمام اصول اخلاق و عفت را نيز به
كار بسته است
)).
به همين دليل قرآن در مقدمه داستان آن را زيباترين
داستان خوانده و در امتيازبندى داستانها بهترين
امتياز را به اين داستان مى دهد و
مى فرمايد:
((نحن
نقص عليك احسن القصص
)) (ما
بهترين داستان را به زيباترين اسلوب براى تو بازگو
مى
كنيم
). ((قصه
يوسف به آن طريق كه قرآن سروده بهترين
سراييدن است ، زيرا با اينكه قصه عاشقانه است طورى
بيان كرده كه ممكن نيست كسى چنين
داستانى را عفيف تر و پوشيده تر از آن بسرايد)).
اين
فراز از داستان يوسف (ع ) در قرآن را مى آوريم تا
بتوانيم نكات زيباى هنرى و
ظرافتهاى ادبى و اخلاقى آن را كه با بيانى شيوا و
تعابيرى زيبا آمده است ، بررسى
كنيم و زبان به تحسين اعجاز هنرى آن بگشاييم .
قرآن اين فراز از داستان را اين گونه
آغاز مى كند:
((و
راودته التى هو فى بيتها عن نفسه و
غلقت الابواب و قالت هيت لك قال معاذ الله انه ربى
احسن مثواى انه لايفلح الظالمون
.))
و آن زنى كه يوسف در خانه وى بود، از او تمناى
كامجويى كرد و درها را بست و گفت : بيا. گفت :
پناه مى برم به خدا كه مربى من است و
منزلت مرا نيكو داشته است ، كه ستمگران رستگار نمى
شوند.
از نكته هاى قابل تاءمل
در اين داستان كه نظر انديشمندان مسلمان و مفسران
قرآن را به خود جلب نموده است و
به اعجاز هنرى آن پرداخته اند، آيه فوق است
.
استاد جعفر سبحانى پيرامون هنر قصه
گويى در سوره يوسف و اينكه اين آيه چگونه با حفظ
عفت و عدم پرده درى به يك مساءله
جنسى و كامجويى پرداخته است ، مى نويسد:
((دقت
در
مضمون آيه ما را با متانت و عفت بيان قرآن آشنا مى
سازد... اينك نكات اين آيه را
يادآور مى شويم
:
1.
لفظ
((راود))
در لغت عرب درخواست اصرارآميز را مى گويند. اين
لفظ حاكى
است كه همسر عزيز در درخواست خود بسيار مصر بوده
است ، اما به خاطر عفت بيان از
بازگويى مواد اصرار كه همان كامگيرى مى باشد،
خوددارى مى كند.
2.
هرگز نام
اصراركننده را نمى برد و نمى گويد زليخا همسر عزيز
از او درخواست مصرانه كرد، بلكه
او را با جمله
((التى
هو فى بيتها))
معرفى مى كند، يعنى بانويى كه يوسف در خانه او بود
و از
طريق تسلط اصراركننده بر يوسف و اينكه او پيوسته
در چنگال آن بود، به استقامت فوق
العاده يوسف اشاره مى كند.
3.
جمله
((غلقت
الابواب
)) (درها
را بست ) ترسيم كننده خلوتگاه عشق است ولى نه
به صورت صريح و آشكار.
4.
جمله
((قالت
قيت لك
)) (بشتاب
به سوى آنچه براى تو آماده شده است ) آخرين سخنى
است كه بانويى براى رسيدن به وصال يوسف مى گويد،
اما چقدر سنگين و پرمتانت ، بى
آنكه در آن تحريك باشد.))
ديگر انديشمندان بزرگ
اسلامى و صاحبنظران نيز انصاف ندانسته اند كه از
كنار اين آيه بگذرند و به اعجاز
هنرى آن نپردازند، از جمله مفسر بزرگ قرآن علامه
طباطبائى (ره ) در اين باره مى
نويسد:
((اين
آيه شريفه در عين كوتاهى و اختصار،
اجمال داستان مراوده را در خود گنجانده و اگر در
قيودى كه در آن به كار رفته و در
سياقى كه آيه در آن قرار گرفته و در ساير گوشه هاى
اين داستان كه در اين سوره آمده
دقت شود، تفصيل مراوده نيز استفاده مى شود.))
داستان
اين گونه ادامه پيدا مى كند:
((و
لقد همت به و هم
بها لو لا ان را برهان ربه كذلك لنصرف عنه السوء و
الفحشاء انه من عبادنا المخلصين
.))
و يوسف را قصد كرد، يوسف هم اگر برهان پروردگار
خويش نديده بود، قصد و آهنگ او كرده بود. چنين شد
تا گناه و بدكارى را از او دور
كنيم ، كه وى از بندگان خالص شده ما بود.
در آيه فوق نيز قرآن در كوتاه ترين
عبارات ، زيباترين و رساترين فراز داستان را تواءم
با دنيايى از بار اخلاقى مطرح مى
كند بدون اينكه انسان را به وادى ضد ارزشها و
تمايلات نفسانى سوق دهد.
((به
هر حال قرآن كريم با كمترين كلمات در يك جمله بدون
اينكه
تمامى آنچه را رخ داده ببيند و تصوير كند و
هيجانات حاصله را منتقل نمايد، به دقيق
ترين وجهى به يك حركت منحرف اشاره مى كند: "و لقد
همت به " (و زن آهنگ او كرد) و
"هم
بها لو لا ان را برهان ربه " (اگر يوسف نيز برهان
پروردگارش را نمى ديد و توجه
نمى كرد، آهنگ آن زن را مى نمود). تمامى اين قسمت
از ماجرا مكاشفه اى است از روحيات
يك زن فاسد اشرافى و نيز اشاره اى است به شكوفايى
ايمان و خداجويى يك جوان كه در
چند جمله بيان مى گردد و تمامى جزئيات ماجرا در پس
اين چند جمله كوتاه از انظار
پنهان مى ماند، زيرا در همين چند پيام اصلى طرح
شده است و نيازى به دقايق ماجرا
نيست كه بى شك اگر آن دقايق مطرح شود، خود يك نوع
آموزش با هدف و پيام قصه است
.))
((و
استبقا الباب و
قدت قيمصه من دبر و الفيا سيدها لدى الباب
... .))
هر دو به جانب در شتافتند و زن پيراهن يوسف را از
پشت
بدريد و در آن حال سرور آن زن را بر در منزل
يافتند...
.
آتش شهوت و فساد در دل
زليخا شعله افكنده و سراسر وجودش را دربر گرفته
بود، تا جايى كه سر از پا نمى شناخت
و جز كامجويى به هيچ چيز ديگر فكر نمى كرد. قرآن
در اين آيه اين آتش شعله ور در
وجود زليخا را با اين عبارت كوتاه بيان نموده است
: ((و
قدت قميصه من دبر...)).
زليخا چنگ انداخت تا جلوى فرار
يوسف را سد كند و او را در دام شهوت خود گرفتار
نمايد و تسليم ميل جنسى خود سازد،
شايد اين آتش را فرو نشاند.
آيات بعد به برخورد عزيز مصر با يوسف و زليخا در
جلوى در و ترفند و نيرنگ زليخا در دفاع از خود و
شهادت يكى از بستگان زليخا درباره
اين ماجرا پرداخته است . در اينجا صحنه اول نمايش
به پايان مى رسد و پرده براى
نمايش صحنه بعدى كنار مى رود و آن فراز از داستان
به روى صحنه نمايش مى آيد كه خبر
اين شيفتگى و شيدايى زليخا به گوش زنان در شهر
رسيد و زبان به ملامت زليخا
گشودند.
((و
قال نسوه فى المدينه امرات العزيز تراود
فتيها عن نفسه قد شغفها حبا...
.))
زنان در شهر
گفتند: همسر عزيز از غلام خويش كام مى خواهد و
فريفته او شده است
... .
يكى از
نكات قابل تاءمل در اين داستان ، اعجاز واژگان است
. قرآن
((تمام
كلمات را با دقت و وسواس انتخاب مى كند))
تا ضمن اينكه بار اخلاقى داشته باشد، بار معنايى
خود را
نيز از دست ندهد و رعايت ادب و متانت بيان با
معنايى رسا در قالب واژه اى شيوا با
يكديگر تواءم باشد، چندان كه اگر واژه ديگر را
جايگزين آن كنيم آن بار اخلاقى و
معنايى را نداشته باشد و واژه
((شغف
))
در اين عبارت قرآنى (و قد شغفها حبا) نشان از
اعجاز واژگان
دارد.
دكتر شريف (ره ) در زمينه بار معنايى اين واژه مى
نويسد:
((در
عربى تعدادى واژه هست كه معنى محبت مى دهد: حب ،
ولع ،
عزم ، عشق ، قرم و امثال اينها. اما هر كدام از
اين واژگان يك مرحله از مراحل محبت
را مى رسانند، لذا معنا و مكان
((ود))
و جاى
((حب
))
معين است . كاربرد
((شغف
))
هم همين طور و... لغت شناسان مى گويند
((شغف
))
آن محبتى است كه محب از
رسوايى ترس ندارد و مى گويد هر چه باداباد. قرآن
اين گونه ظرايف را بدقت رعايت مى
كند.))
نكته ديگر اينكه اين واژه است
.
((فلما
سمعت بمكرهن ارسلت اليه و اعتدت لهن متكا و اتت كل
واحده منهن سكينا و قالت اخرج عليهن
... .))
زليخا
بعد از آگاهى از مكر و نيرنگ زنان ، نقشه بسيار
ماهرانه اى كشيد و آنها را دعوت كرد
و براى هر يك متكايى تهيه نمود و به دست هر يك
كاردى داد و در همين حال از يوسف
خواست به يكباره به مجلس درآيد. زنان با ديدن حسن
يوسف مست و مدهوش جمال بديع او
گشتند و آنچنان تحت تاءثير اين جلوه جمال قرار
گرفتند كه دستهاى خود را به جاى ميوه
بريدند و و زبان به تكبير و تحسين آن حسن جمال
گشودند.
قرآن در اين فراز از
داستان نيز زيباترين بيان و اسلوب را در توصيف
يوسف (ع ) به كار گرفته است و از
ويژگى قرآن در داستانها همين است كه وقتى در توصيف
جاى تاءمل است ، تاءمل مى كند و
آنجا كه محل عبور است ، عبور مى كند و نمونه عينى
آن در اين فراز از داستان كاملا
مشهود است
. ((در
اينجا بدون اينكه به توصيف جزء به جزء
فيزيكى هيكل و صورت يوسف پرداخته شده باشد، همه
آنچه لازم بوده آورده شده است
.))
((...
فلما راينه و
قطعن ايديهن و قلن حاش لله ما هذا بشرا ان هذا الا
ملك كريم
.))
...
پس همين كه وى را بديدند، و اله و شيداى او شدند و
دستهاى خويش را بريدند و گفتند: منزه است خدا، كه
اين بشر نيست ، اين فرشته اى
بزرگوار است
.
قرآن كه با عبارت فوق نهايت زيبايى يوسف (ع ) را
به تصوير كشيده
است ، در پايان با عبارت
((الا
ملك كريم
))
از حسن صورت و سيرت و جمال ظاهر و باطن آن جناب از
زبان
مصر سخن به ميان آورده است ، در حالى كه در برخى
داستانها مى بينيم داستان نويسان
((در
توصيف هيكل و خصوصيات بدنى قهرمان دستان خود پاى
در وادى غير باز مى گذارند و به عنوان مثال
قسمتهايى از بدن شخصيتها را هم توصيف مى
كنند كه از نظر شرع در علام واقع نيز بايد پوشيده
باشد))
و يا در صورت چشم پوشى و گذر از اين توصيفات
((فصل
مشبعى درباره زيبايى چهره و كجى ابرو و ستبرى سينه
قهرمان سخن مى گويند)).
((قالت
فذلكن الذى لمتننى فيه و لقد راودته عن نفسه
فاستعصم
... .))
(زليخا)
گفت : اين همان است كه درباره او
ملامتم كرديد، من از او كام خواستم و او خويشتن
دارى كرد...
.
در اين آيه زليخا
به دفاع از خود برمى خيزد و يوسف (ع ) را تهديد مى
كند كه اگر تسليم خواسته او
نگردد، به زندان و خوارى و ذلالت مى افتند و يوسف
نيز در پاسخ به اين تهديد مى
فرمايد:
((رب
السجن احب الى مما يدعوننى اليه و الا
تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين
.))
پروردگارا، زندان براى من از گناهى كه مرا بدان مى
خوانند خوشتر است و اگر نيرنگشان را از من دو نكنى
، متمايل به ايشان مى شوم و از
جهالت پيشگان مى گردم
.
باز از نكات قابل تاءمل و توجه در اين داستان ،
نكته
زيبا و ظريفى است كه در اين آيه وجود دارد. يكى از
ويژگيهاى اين داستان درنگها و
سكوتهاى بموقع قرآن در فرازهاى مختلف داستان است .
همان طور كه در بحثهاى پيشين
آمد، قرآن گاه روى نكته و فرازى تاءمل و درنگ مى
كند و گاه ساكت مى ماند و با
ظرافتى خاص و لطافت بديعى از موضوعى در مى گذرد و
به پيچ ديگر داستان مى رود. از آن
جمله سكوتها در آيه فوق است . در اين آيه قرآن از
عشق و شيدايى و دلباختگى زنان مصر
نسبت به يوسف كه در آن مجلس گرد آمده بودند به
طور مستقيم سخنى به ميان نياورده
است ، اما از فحواى كلام و از زبان يوسف به صورت
غير مستقيم و گذرا به عشق و مراوده
ايشان نيز اشاره كرده است ، بدون اينكه وارد ريز
مطلب مى شود. از اين سخن يوسف كه
در قالب دعاست ، برمى آيد كه
((زنان
مصر هم او را دعوت
نموده و با او مراوده كردند، همان طور كه زليخا او
را به خود دعوت نمود و با او
مراوده كرد. اما اينكه دعوت زنان مصر به سوى
خودشان بوده و يا دعوت يوسف به اين
بوده كه پيشنهاد زليخا را بپذيرد و يا هر دو كار
را كرده اند، هم گفته اند خواهش او
را بپذير و هم خواهش تك تك ما را، آيه شريفه از آن
ساكت است و فقط از يك جمله مى
توان مختصر استفاده اى كرد و آن اين است كه فرمود:
((الا
تصرف عنى كيدهن اصب اليهن
)) (اگر
ايشان را از من نگردانى ، من متمايل به سوى آنان
مى
شوم
) )).
آيه بعد
((فاستجاب
له ربه تصرف عنه كيدهن
...))
نيز از اين عشق و شيدايى زنان ، به طور غير مستقيم
و گذرا،
پرده برداشته است
.
با توجه به نكات زيبا و لطايف بديع در داستان فوق
كه از شكوه
داستان پردازى در قرآن نشان دارد، مى توان اين
گونه برداشت نمود كه قرآن كريم در
مضامينى كه به گونه اى با ارزشهاى اخلاقى اصطكاك
دارد - يا بيم اصطكاك مى رود - با
اين ضوابط روبرو مى شود:
((1.
سعى مى شود به مضامين
غير اخلاقى و ضد ارزشى با اشاره به سمبل نزديك
گردد نه با ارائه جزئيات به گونه اى
توصيفى و تصويرى
.
2.
ارزشهاى خير و زيبايى و صلاح از مفاهيم ضد خود
دورى نمى
گزينند بلكه به استقبال و مصاف آنها مى روند.
3.
هدف از طرح مضامينى كه با
ارزشهاى متعالى در اصطكاك مى گيرد، اراده پيروزى
خير و حق و ارزشهاى والا و پيروزى
قهرمانان و شخصيتهايى است كه در اين گيرودار مطرح
شده اند و يارى دهندگان و تمسك
جويان ارزشهاى متعالى بوده اند.
4.
پرداخت به مضامين ضد ارزشى سبب بدآموزى و
اشاعه ضد ارزشها و نيز سبب كششهاى عصبى و تلاطمهاى
روانى نمى گردد و اين شايد از
ظريف ترين قسمتهاى بپرداخت به نكات مزبور باشد.
5.
مخاطب يك مضمون ، يكى از
مقولات هنر است . آيا اين مخاطب كيست ؟ فرد يا
طبقه يا نظام ؟ احساس و عاطفه ، يا
عقل و فطرت ؟ معمولا هر هنرمندى بنابر نوع بينش و
ايدئولوژى و شخصيت ويژه خود، روى
كلامش با يكى از موارد مذكور است . در طرح فرازهاى
مذكور، قرآن كريم عمدتا فطرت
برين خواص تعالى خواه عقل و خرد و عواطف انسانى را
مورد خطاب قرار مى دهد، چنانكه
حضرت على (ع ) در آغاز نهج البلاغه مى گويند: "خدا
پيامبر را فرستاد تا ميثاق فطرت
و نعمتهاى فراموش شده را به ياد آورد و دفاين عقل
را برانگيزد."))
2.
داستان
موسى (ع ) و برخورد با دختران شعيب (ع
):
داستان ديگرى در فرازى از داستان
موسى (ع ) را پى مى گيريم : داستانى كه درست نقطه
مقابل داستان پيشين است و از زنى
آلوده و اسير هوا و هوس صحبت نمى كند، بلكه چهره
يك زن پاكدامن ، عفيف ، متين و
باشرم و حيا با در هاله اى تقدس به نمايش مى
گذارد: نمونه اى زيبا و جالب از برخورد
دو جنس مخالف بدون در هم شكستن حريم حيا؛
((داستانى
كه
بر اساس يك ساختار هندسى طرح ريزى شده كه از اين
طريق مى خواهد انديشه ها و پيامهاى
خود را مطرح سازد))
تا نمونه و الگويى باشد در
برخوردهاى اجتماعى زن و مرد در تمام جوامع بشرى و
در همه عصرها و نسلها.
اين
فراز داستان از آنجا آغاز مى گردد كه موسى از دست
ماءموران فرعون از سرزمين مصر
گريخته و به
((مدين
))
پا
گذاشته و خسته و كوفته ، و گرسنه و تشنه در سايه
سار درختى آرميده است . ناگهان
متوجه مى شود كه عده اى بر آب مدين هجوم آورده اند
تا گله خود را سيراب سازند، اما
در آن طرف موسى دو زن را مى بيند كه در كنارى به
جمع آورى و جلوگيرى از فرار
گوسفندانشان مشغولند. تنهايى و تفاوت اين دو زن و
كار سنگين شبانى كه به عهده
دارند، توجه موسى را جلب مى كند. پس جلو مى رود و
از آنها مى پرسد:
((كار
شما در اينجا چيست ؟)).
از
زبان قرآن بشنويم
:
((و
لما ورد ماء مدين وجد عليه
امه من الناس يسقون و وجد من دونهم امراتين تذودان
قال ما خطبكما...
.))
و اين آغاز آشنايى موسى با اين دختران است . تا
اينجاى
ماجرا هيچ گونه تحريك و صحنه سازى عاطفى و هيجان
انگيزى وجود ندارد. دختران خود را
معرفى مى كنند:
((...
قالتا لا نقسى حتى يصدر الرعاء
و ابونا شيخ كبير.))
...
گفتند: ما آب نمى دهيم تا
آنگاه كه چوپانان بازگردند، كه پدر ما پيرى
بزرگوار است
.
تقديم و تاءخيرهاى
قران بى دليل نيست و اينكه دختران ابتدا به توجيه
عمل خود مى پردازند و سپس انگيزه
اصلى چوپانى را پيرىِ پدر معرفى مى كنند، جاى
تاءمل دارد. تفاوت دختران به لحاظ
اعتقاد به ارزشها و تربيت ويژه مذهبى كه دارند
براى موسى آشكار مى شود و آنها در
حقيقت خود را اين گونه به موسى مى شناسانند؛ البته
شناسايى كه به گونه اى طبيعى پيش
مى آيد و بسيارى از رخدادهاى درونى در اينجا
ناگفته مى ماند. موسى جوانمردانه
گوسفندانشان را آب مى دهد (فسقى لهما) و سپس بى
اعتنا به سايه باز مى گردد و از خدا
غذايى براى رفع گرسنگى مى طلبد
((ثم
تولى الى الظل فقال
رب انى لما انزلت الى من خير فقير)).
دختران مى روند و
موسى
را
((در
خويش
))
با
خاطره اى دلپذير از جوانمردى و ايمان همراه مى
برند.
اين از نكاتى است كه
پرداختن به آن در ين اثر هنرى مذهبى بى شك كار بس
پيچيده اى است . حفظ موازين عفت
و اخلاق و ارزشهاى متعالى ، آن هم در جامعه اى
مذهبى كه به دليل تحريمها نزديك شدن
به آن غير ممكن است و در صورت پرداختن به آن به
ناكامى و درهم شكستن حرمتها و
ارزشها قرين مى گردد، دشوار است . دقت در نحوه
پرداختن قرآن كريم به اين موضوع و
اشارات و مرز بين اشارات و وقايع عينى كه در پشت
آن حضور دارد، مى تواند براى
هنرمندان بسيار مؤ ثر باشد.
دختران رفتند، اما پس از مدت كوتاهى يكى از آنها
بازگشت . در تصوير قبلى كه دختران نشان داده شدند،
نحوه معرفى آنان با خوددارى از
ورود ميان جمعيت و تربيت آنان زير نظر پدرى پيامبر
بود، اما اينك نحوه معرفى كاملا
تغيير كرده است . اين يكى از دختران است كه مى
آيد. چگونه ؟ قرآن مى توانست به نحوه
راه رفتن او اشاره نكند. آن وقت ما مى توانستيم
همه گونه حدسى راجع به او بزنيم
.
موسى خسته ، گرسنه و چشم به راه غذاست كه ناگهان
دختر را مى بيند كه به سويش مى
آيد. آيا پشت اين تصوير در دل موسى چه احساساتى
بيدار مى شود؟ كسى نمى تواند درباره
دختر تصويرى كم و بيش به دلخواه در ذهن ايجاد كند.
قرآن كريم از همان آغاز با اشاره
به راه رفتن دختر، فضاى داستان را حريمى از عفاف و
تقدس فرو مى برد و به خواننده
اجازه نمى دهد كه در شخصيت دختر جز اين عفت و
پاكدامنى در جستجوى خصوصيات متضاد آن
باشد:
((فجاءته
احديهما تمشى على استحياء قالت ان
ابى يدعوك ليجزيك اجرما سقيت لنا...
.))
يكى از دو
زن كه به آزرم راه مى رفت ، نزد او آمد و گفت :
پدرم تو را مى خواند تا مزد آب
دادنت را بدهد...
.
اين همان دختر است كه موسى در ذهن او خاطره اى از
خود باقى
گذاشته و اينك بر هودجى از وقار و حيا به سويش باز
مى گردد (تمشى على استحياء) و
اين تمهيد يك ازدواج است و ترسيم عشقى پنهان در
هاله هاى از تقدس و اشارت لطيف و
بديع . شايد يك داستان نويس امروزى كه پرواى قلم و
نوشتن نيز نداشته باشد، در ترسيم
اين لحظه به
((صورت
گل انداخته از شرم دختر))
اشاره مى كرد. اما قرآن شرم را در گامهاى دختر
توصيف مى
كند نه در سيماى او! بى آنكه از دست و پا گم كردن
توصيف و نشانى باشد. موسى دعوت را
مى پذيرد و به خانه پدر آن دختر پاى مى گذارد و از
سرگذشت خود و داستان زندگى و
مبارزاتش سخنى به ميان مى آورد
((فلما
جاءه و قص عليه
القصص
))
و آن پير كسى جز
((شعيب
پيامبر))
نيست كه از موسى
دلجويى مى كند و به او بشارت نجات از دست ستمگران
را مى دهد و مى گويد كه ترس و
هراسى از فرعون و فرعونيان نداشته باش
((لا
تخف نجوت
من القوم الظالمين
)).
دخترى كه موسى را به خانه
خواند، همان است كه بعدها به پدر پيشنهاد مى دهد
كه
:
((احديهما
يا ابت استاءجره ان خير من استاءجرت القوى الامين
.))
اى پدر، اين مرد را به خدمت خود اجير كن ، كه
بهتر كسى كه بايد به خدمت برگزيد كسى است كه امين
و توانا باشد.
در پس اين جمله
چه خواهش و تمنّايى نهفته است ؟ او درست بر دو چيز
انگشت نهاده است : 1) نياز شعيب
به انسانى قوى ؛ 2) نياز او به انسانى امين و قابل
اعتماد. ترتيب اين صفات نيز زير
كانه و معنى دار است ، پس چگونه ممكن است پدرى
نزديك و هوشيار همچون شعيب آن را در
نيابد؟
معلوم مى شود آنچه ذهن و دل دختر را مشغول داشته
همين است : قوى و امين
بودن . و آيا اين مجهول و مطلوب همه زنان نيست
آنگاه كه به مردى مى رسند و همتاى
خويش را جستجو مى كنند؟ مى بينيم همه چيز تنها با
ايما و اشاره و ايجاز مى آيد. در
اين بيان ، بدون اينكه به وراى اين اشارت پرداخته
شود و ذهن و روح خواننده را در
كششهاى عصبى يا هيجانى فرو برد و بدون اينكه در
اين ميان قدسيّت مقام دختر و پاكى
رابطه در معرض تزلزل قرار گيرد، خواننده همه چيز
را درمى يابد و روح او تا
فرازهايى برين به پرواز درمى آيد.
: منبع
داستانهاى قرآن و تاريخ انبياء در الميزان
گرد آورى و تدوين : حسين فعّال
عراقى |