|
علی بن ابیطالب و تقریب بین مذاهب
( علامه عبد المتعال صعيدي از بزرگان
الازهر
و
اهل سنت مصر )
خلاصه گفتار:
علی بن ابیطالب اولین بنیانگذار تقریبو همبستگی وجامع جهاد
به رأی و جهاد به مال و جهاد به شمشیر بود . اختلاف بر سر
خلافت اولین اختلاف میان مسلمانان بود ،وعلی با اینکه می
دانست از دیگران به خلافت سزاوارتر است ولی با ابوبکر و
عمر وعثمان به مدارا رفتار کرد ،و از هیچگونه کمک نسبت به
آنان دریغ نفرمود تا نمونه عالی مدارا در مورد اختلاف رأی
باشد ،و چون با اصرار به خلافت رسید ،هیچکس راملزم به قبول
خلافتش نکرد .وهمچنان با یاران خود آنقدر روح گذشت داشت که
علیه خوترج حکم ننمود و دستور داد تا از قاتلش به خوبی
پذیرایی کنند،و بیش از یک ضربت به او نزنند.
علی بن ابیطالب و تقریب بین مذاهب:
علی بن ابیطالب رضی الله عنه و کرم الله وجهه اولین
بنیانگذار تقریب بین مذاهب است ،تا اینکه اختلاف رأی ونظر
موجب تفرقه وپراکندگی نگردد وغبار دشمنی میان طوائف مختلف
بر پا نشود ،بلکه با وجود اختلاف نظر همچنان وحدت و یگانگی
خود را حفظ کنند ،و اختلاف یافتگان در رأی با هم برادر وار
زندگی کنند،و هر کس برادرش را نسبت به رأی ونظرش آزاد
بگذارد ،چه اینکه صاحب نظر یا نظرش صائب و مطابق با واقع
بوده ومأجور است و یا اینکه نظرش بر خطاست معذور است .یا
اینکه به بهترین وجه درباره آن به بحث و گفتگومی پردازند
بطوری که در تحقیقشان تعصبی وجود نداشته بلکه مقصودشان از
بحث وگفتگو رسیدن به حقیقت است ،نه غلبه وپیروزی . واین
یکی از فضائل علی لست که از فضیلت و شرافت خوانوادگی
ونزدیکیش با پیامبر (ص)و سبقتش بر دیگران در ایمان ،کمتر
نیست . او بود که در سنین کودکی به پیامبر ایمان آورد و به
وسیله پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم از همه بیشتر هدایت
یافت ،و او بود که جمع میان جهاد به رأی و جهاد به مال و
جهاد به شمشیر کرد.
نخستین اختلاف میان مسلمین :
اختلاف بر سر خلافت و جانشینی پیامبر (ص)اولین اختلافی
بود که بین مسلمانان پدید آمد . چون پیامبر رحلت فرمود
انصار به پیش سعد بن عباده رئیس قبیله خزرج اجتماع کردند ،و
خواستند که با او بیعت کنند ،و او را جانشین پیامبر
(ص)سازند و ابوبکر صدیق و جمعی از مهاجران به سوی آنان
رفتند ...
در این مجمع میان این دو فرقه بر سر خلافت جدال و گفتگو در
گرفت ،جدال سختی که نزدیک بود میان آنان جنگ بر پا گردد تا
آنجا که چون برای بیعت با ابوبکر به پا خواستند حباب بن
منذر شمشیر بر کشید، ولی عده ای بسویش شتافتند ،و شمشیر را
از دستش گرفتند . واو همچنان با لباسش به صورت آنها می زد
تا اینکه از بیعت فراغت یافتند .آنگاه گفت :بالاخره این
کار را انجام دادید ،ای جماعت انصار به خدا سوگند می بینم
که فرزندان شما بر در خانه فرزندان اینها (مهاجر)ایستاده
،ودست دراز کرده و از آنها درخواست لقمه ای آب و نانی می
کنند، ولی چیزی دستگیرشان نمی شود.
ابوبکر گفت آیا از ما می ترسی ای حباب ؟
حباب گفت :نه از تو نمی ترسم ولی از کسی که بعد از تو می
آید می ترسم .
ابوبکر گفت :وقتی اینچنین است ،پس زمام امور به دست شما و
یاران شما باشد، و ما از شما طاعتی نخواستیم .
حباب به ابوبکر گفت :وقتی من و تو رفتیم ،پس از تو کسانی
می آیند که ظلم و ستم روا می دارند .
سعد بن عباده رئیس خزرج نیز ازبیعت با ابوبکر امتناع ورزید
،ابوبکر برایش پیغام فرستاد که پیش بیاید ،وبیعت کند چه
مردم و قوم او بیعت نموده اند .
و او در جواب گفت :محال است بخدا مگر اینکه با هر آنچه
نیرو در اختیار دارم بر شما بتازم ،ودست ونیزه خود را از
خون شما رنگین سازم ،و تا آنجا که زور در بازو دارم شما را
با شمشیر از بین ببرم ،و من وخوانواده ام و عشیره ام
وکسانی که با من هستند با شما بجنگیم . به خدا اگر جن وانس
جمع شوند من با شما بیعت نخواهم کرد فتا آنکه این موضوع را
به پروردگارم عرضه داشته ،و حساب خود را بدانم . سپس آنها
را به خاطر خون مسلمین رها کرد تا اینکه در زمان خلافت عمر
بی آنکه با وی و ابوبکر بیعت کند ،در گذشت .
همچنین جمعی از بنی هاشم با ابوبکر بیعت نکردند .زبیر بن
عوام ،سعید بن عاص ،مقداد بن اسود،سلمان فارسی،ابوذر غفاری
،عمار یاسر،بر ابن عاذب وابی کعب ،به آنها گرائیدند
،ومتوجه علی بن ابیطالب شدند .و عتبةبن ابی لهب این شعر را
سرود :«هیچ گمان نمی کردم که حکومت و امیری از خوانواده
هاشم گرفته شود و آنگاه از میان هاشم علی بن ابیطالب ،کسی
که از نظر ایمان و سابقه اول و داناترین مردم به قرآن وسنت
پیامبر (ص)بود کسی که تا آخرین دم با پیامبر(ص)بود و
جبرئیل در غسل و کفن پیامبر (ص)به او کمک می کرد.»
ابوبکر ،عمر بن خطاب را بسوی علی فرستاد .علی بیرون آمد و
به نزد ابوبکر رفت ،وبااو بیعت کرد ،گفته می شود که تا
فاطمه زنده بود ،او بیعت نکرد ،و این موضوع مربوط به ماه
بعد از رحلت پیامبر (ص)است .
آنگاه علی برای ابوبکر پیغام فرستاد و ابوبکر به منزل علی
بن ابیطالب آمد ،و آن حضرت با ابوبکر بیعت کرد،و به وی گفت
:«ما نفسنا علیک ما ساقةالله الیک من فضل وخیر،ولکنّا
نریان لنا فی هذاالامر أشیاءً فاستبددت به دوننا وما ننکر
فضلک».
«ما نسبت به آنچه سوی تو روی آورده است ،علیه تو کشمکش
نکردیم ولی ما هم در این امر حقی داشتیم و این کار خود
سرانه صورت گرفته فو ما فضل تو را انکار نمی کنیم . »
این موضوع دلیل آشکاری است که علی وقتی با ابوبکر بیعت می
کرد ،بر عقیده خود ثابت بود که از ابوبکر به خلافت سزاوار
تر است ولی با این بیعت خواست که جمع کلمه نموده ،و عقیده
و نظر خود را موجب افتراق و پراکندگی میان مسلمانان قرار
ندهد ،و با این عمل نمونه عالی و بارزی باشد در تسامح
ومدارا به هنگام اختلاف نظر ودرگذشتن از مصالح شخصی به
خاطر مصالح عمومی _اگر صحیح باشد که معتقد شویم در رأی و
نظر علی مصلحتی بود که تنها به خودش باز می گشت_ولی حقیقت
این است که او خود وخاندانش برای انجام مصالح مردم از
دیگران تواناتر بوده ،چه بیش از همه به پیامبر (ص)نزدیک
بود ،و این انگیزه درونی باعث می شد که آنان در راه عدالت
اجتماعی از خود گذشتگی بیشتری مبذول دارند ،و به انصاف و
دادرسی مردم بیشتر تمایل ورزند .
باری «علی بن ابیطالب »همینکه با ابوبکر بیعت کرد نظر خود
را نگاه داشت،ودر پنهان و آشکار با وی صمیمانه رفتار کرد
،و کینه ای از وی در دل نگرفت فو مکر و حیله و یا دسیسه ای
علیه او به راه نینداخت ،بلکه در جنگ با مرتدین خود را در
موقعیتی قرار داد که دلیل بر کمال صمیمیت و پاکی اوست واز
صفای کامل او حکایت می کند .
وقتی مسلمانان د رجنگ با مرتدین و مانعین زکات با ابوبکر
مخالفت کردند به تنهایی مردم را ترک گفت تا خود با شمشیر
به جنگ رود،علی به دنبال او شتافت و زمام مرکبش را گرفت و
او را از حرکت باز داشت،و فرمود:«ا ای خلیفۀ رسول الله ؟
ما را در مصیبت خود گرفتار مکن ،به خدا اگر در مصیبت تو
گرفتار شویم ،دیگر برای اسلام نظامی نخواهد ماند »
ابوبکر بازگشت و در مدینه باقی ماند ،و این نصیحت خالصانه
را از علی پذیرفت، نصیحتی که دلالت می کند بر تمایل شدید
وی به زنده ماندن ابوبکر،با اینکه می دانست که خلافت را از
او غصب نموده است ،و اگر علی می گذاشت تا ابوبکر به تنهایی
خارج شود ،رفتن او موجب می شد که علی به آرزوی خود نزدیکتر
شود ،ولی روح علی بزرگتر از آن بود که چنین آرزویی در وی
خلجان کند زیرا که او بیعت کرد و رأیونظر خود را در در نزد
خویشتن نگاه داشت ،بنا بر این باید در بیعت خود اخلاص ورزد
همچنان که سایرین اخلاص ورزیدند ،و همچنین خالصانه به
ابوبکر نصیحت کند اگر چه در ترک آن مصالح شخصی او نهفته
باشد .
و همچنین در عهد عمر بن خطاب که ابوبکر او را به خلافت بعد
ازخود بر گزیده بود موضع حضرت اینچنین بود ورأی و نظر خود
را برای خود نگاهداشت ،و با او همان رفتار سابق را ادامه
داد .در راه رأی و نظر خود افتراق و پراکندگی پدید نیاورد
،بلکه عمر از علی دخترش ام کلثوم را که قبل از وفات
پیغمبر متولد شده بود ،خواستگاری کرد ،علی کوچک بودن او را
متذکر شد ،و از وی معذرت خواست .به عمر گفته شد که که او
دست رد به سینۀ تو زده است .عمر دوباره به خواستگاری آمد
.علی به وی گفت می فرستم تا دخترم به اینجا بیاید چنانچه
وی راضی باشد ،من حرفی ندارم ،بالاخره از ام کلثوم سوال
نمود و رضایت او را جلب کرد و با وی ازدواج نمود. و برای
او دو فرزند به نام زید و رقیه آورد .
و همچنین در مورد عثمان بن عفان که بعد از عمر در قضیۀ
معروف شوری به خلافت رسید با اینکه علی می دانست که در این
شوری تبانی شده ولی دم فروبست و نخواست که با عثمان مخالفت
نموده و ایجاد دو دستگی و دسته بندی نماید .
در اواخر خلافت عثمان که خوارج بر او شوریدند ،از این فرصت
اسستفاده نکرد ،و نخواست که به خواطر مصالح شخصی خود با
شورش کنندگان همدست شود بلکه به خاطر مصلحت عثمان و مصالح
مسلمانان در صدد برآمد که این فتنه را فرو نشاند و وقتی
کار عثمان به جایی رسید که نزدیک بود او را به قتل برسانند
،علی دو فرزند خود حسن و حسین را فرستاد تا از او دفاع
کنند .با اینکه این امر خلاف نظریۀ شخصی اش بود و خود را
نسبت به خلافت سزاوارتر می دید ،و عادتاً می بایست عثمان
را به دست شورشیان بسپارد تا او را هلاک سازند ،علی از این
کار نیز امتناع ورزید تا جایی که نمونه عالی و بارز مدارا
در مورد خلافت رأی و نظر گردید .
پس از عثمان وقتی مردم خواستند ،با وی بیعت کنند ،در
پذیرفتن بیعت آنان شتاب به خرج نداد ،و با خود نیندیشید که
مبادا برای تحقق یافتن رأیش فرصت از دست برود .
چون رأی و نظر خود را برای مصلحت شخصی نمی خواست بلکه برای
مصالح تمام مسلمانان می خواست ،از اینرو از قبول بیعت
امتناع ورزید ،و به آنها پاسخ مثبت نداد ،تا اینکه مردم پا
فشاری و اصرار بسیار نمودند ،آنجا بود که خود را ناچار دید
تا بیعت مردم را بپذیرد و مسلمانان را از تفرقه و جدایی
برهاند . آنگاه زبیر بن عوام و طلحه بن عبدالله را
فراخواند ،و به آنها گفت :«اگر دوست دارید با من بیعت کنید
،و اگر دوست دارید ،تا من با یکی از شماها بیعت نمایم ».
آنها گفتند خیر ما با تو بیعت می کنیم . آنگاه سعد بن ابی
وقاص را آوردند تا با حضرت بیعت کند .سعد گفت :من تا همه
مردم بیعت نکنند بیعت نخواهم کرد و البته مزاحم شما هم
نخواهم شد .
حضرت به مردم فرمودند او را آزاد بگذارید .
وآنگاه عبدالله بن عمر را آوردند .او نیز گفت :تا همه مردم
بیعت نکنند من دست دراز نخواهم کرد ،علی به وی فرمود
:کفیلی برای خود انتخاب کن .
عبدالله گفت :من کفیلی نمی یابم.
در این اثنا اشتر نخعی گفت اجازه دهید تا سرش را از بدن
جدا سازم .
علی فرمود:او را رها سازید ،من او را کفالت می کنم.
وبدین ترتیب علی در تمام موارد هیچ کس را ملزم به قبول
خلافتش نکرد بلکه خواست آنهایی که با وی بیعت میکنند ،از
روی اختیار ومیل و رضا باشد،وکسانی که با او بیعت نمی کنند
،آزاد باشند تا میان مسلمین دودستگی ایجاد نگردد.
اما اینکه معاویه را مورد مؤاخذه قرار داد بخاطر این بود
که فرمان عزل وی را از ولایت شام صادر کرده بود ،و او از
فرمان آن حضرت سرپیچی نمود و این حقی است از حقوق خلیفه بر
معاویه و دیگران که او را اطاعت کنند ،ووقتی سر از اطاعت
پیچید کار او از مرز اختلاف در رأی گذشت و به حد عصیان
رسید ،و حکم عصیان و سر پیچی ،غیر از حکم اختلاف دررأی است
زیرا که عصیان مایۀ تفرقه و پراکندگی میان مسلمین است و
باید او را برای جمع کلمۀ مسلمین مورد مؤاخذه قرار دهد
،اگر چه منجر به شدت عمل گردد .
روش علی با یاران :
علی بن ابیطالببا همین روش نسبت به یارانش در مسألۀ حکمیت
میان او و معاویه رفتار نمود .آنها از علی جدا شدند و علیه
او حکم دادند،و چون علی این حکمیت را پذیرفته بود آنرا
اجرا کردند با اینکه از جهت دین هیچ الزامی برای قبول آن
نبود ولی آنها در دین خود سخت متعصب و افراطی بودند ،و علی
علیه آنان بخاطر حکمی که به ضررش کرده بودند ،حکم ننمود
بلکه به آنها گفت ،تا نزد ما هستید سه کار برایتان انجام
خواهیم داد :
1_شما را از مساجد خدا جلوگیری نمی کنیم که در آن ذکر خدا
گویید .
2_شما را از غنائم و فراورده های جنگی محروم نمی سازیم تا
مدامی که با ما همدست هستید .
3_تا شما جنگ آغاز نکنید با شما نمی جنگیم .
و این را تسامح در رأی نمی توان شمرد،بلکه علی نمونه اعلی
و بارزگذشت و مدارا بود ولی اصحاب او در دین خود بسیار
متعصب و افراطی بودند و به اهمیت تسامح و مدارا به هنگام
اختلاف رأی واقف نبودند بلکه اختلاف رأی را وسیله ای برای
جداییو پراکندگی قرار می دادند ،و نسبت به آن اصرار و پا
فشاری می ورزیدند ،و بالاخره این روش غلط را روز به روز
گسترش دادند تا سر انجام عبدالرحمن بن ملجم را بر او مسلط
ساختند وناگهان او را کشتند .
روش علی با قاتل خود :
اما علی پیش از اینکه روح از بدنش جدا شود فرزندانش را فرا
خواند ،ودستور داد که برای قاتلش طعام پاکیزه برند ،و بایش
فرش نرم بگسترانند ،تا اگر زنده بماند ، او را ببخشد ، یا
قصاص کند ، و اگر جان بسپارد ، در پیشگاه دادخواهی نماید .
سپس فرزندان را نهی فرمود تا مباد ا بیش از یک ضربت بر او
زنند یا این که او را قطعه قطعه کنند .
آری ، در این مورد از دشمنی که با یک ضربه مهلک او ار به
قتل رسانیده می گذرد و وصیّت می کند که طعام پاکیزه برایش
ببرند و فرش نرمی برایش پهن کنند و ، سفارش میکند که مبادا
او را هنگام کشتن قطعه قطعه نمایند تا این که چه در حیات و
چه در ممات برای ما نمونه عالی در اتّحاد ، حفظ رأی و
نظریه ، و انصاف و مدارا با مخالفین خود باشد .
رحمت بر او باد کسی که امام انصاف دهندگان و مقتدای مدارا
کنندگان بود . 1
پا ورقی ها :
1 -
نقل
از شماره چهارم سال سوّم (( رساله الاسلام )) صفحه 434
منبع :
كتاب همبستگي مذاهب اسلامي / عبد الكريم بي آزار شيرازي |